{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی از جیمین

تکپارتی از جیمین 🎀🦋

~From hate to love between us~🎀✨

از هم بدمون می‌اومد.
حداقل اینو به خودمون می‌گفتیم
هر بار اسم جیمین می‌اومد، ناخودآگاه چشمام می‌چرخید.
نه چون بد بود…
چون زیادی خوب بود.
زیادی می‌درخشید، زیادی دوست‌داشتنی بود، زیادی تو دید.

تو تمرینا همیشه حس می‌کردم داره باهام مسابقه می‌ده.
نگاهش، لبخند نصفه‌ش، اون طوری که بعد از هر حرکت من، دقیقاً همونو بهتر می‌زد.
انگار می‌خواست ثابت کنه همیشه یه قدم جلوتره.

کنایه‌هامون شده بود عادت.
اون می‌گفت:
«ات، امروز حالت خوب نبود یا کلاً این‌طوری زدی؟»
منم لبخند می‌زدم و می‌گفتم:
«حداقل من وانمود نمی‌کنم همه‌چی برام آسونه.»

هیچ‌کس نمی‌دونست زیر این جنگ کوچولو،
چقدر دلم می‌خواست بی‌تفاوت نباشم.

تا اون شب.

همه رفته بودن.
سالن تمرین ساکت بود، نورا کم، فقط صدای موزیک آروم.
داشتم کفشامو می‌پوشیدم که دیدمش.
جیمین.

تنها.
بدون تماشاچی.
بدون رقابت.

داشت می‌رقصید…
ولی نه اون جیمینِ همیشگی.
حرکتاش لرزش داشت، نفسش سنگین بود، انگار داشت با چیزی توی دلش می‌جنگید.

بی‌اختیار گفتم:
«فکر نمی‌کردم هنوز اینجا باشی.»

ایستاد.
برگشت سمتم.
برای اولین بار، نگاهش آروم بود.

گفت:
«تو هم همین‌طور.»

یه سکوت کشدار افتاد.
از اون سکوتایی که دل آدمو لو می‌ده.

بعد آروم گفت:
«می‌دونی چرا همیشه باهات سر لج دارم؟»

شونه بالا انداختم.
«چون از اذیت کردن من لذت می‌بری؟»

لبخند نزد.
یه قدم اومد جلوتر.
گفت:
«چون هر وقت بهت نگاه می‌کنم… تمرکزم می‌ریزه.»

قلبم یه ثانیه ایستاد.
«چی؟»

نفس عمیق کشید.
«چون می‌ترسم اگه یه لحظه حواسم پرت بشه، بفهمم حسم بهت بیشتر از رقابته.»

اون لحظه، تمام اون دعواها،
تمام اون کنایه‌ها…
ریخت.

آروم گفتم:
«من فکر می‌کردم فقط می‌خوای شکستَم بدی.»

نگاهم کرد.
اون‌قدر نزدیک که می‌تونستم نفسشو حس کنم.

گفت:
«من فقط می‌خواستم کنارِت باشم… حتی اگه اسمشو دشمنی گذاشته بودم.»

دستم می‌لرزید.
ولی عقب نکشیدم.

گفتم:
«پس چرا هر بار قلبمو می‌لرزونی؟»

لبخند کوچیکی زد.
اون لبخندی که فقط مال خودم شد.

دستش آروم اومد جلو…
انگشتاش به دستم خورد.
نه محکم.
نه عجول.

زمزمه کرد:
«چون از همون اول… دوستت داشتم.»

اون شب بوسه‌مون آروم بود.
نه از عجله.
از ترسِ خراب شدن لحظه.

و دشمنی‌مون؟
همون‌جا،
بین دو تا نفس،
بین دو تا ضربان قلب…
تبدیل شد به عشقی که دیگه نمی‌شد پنهانش کرد.
دیدگاه ها (۰)

~Quiet, But Loved~🫀✨«تکپارتی: تهیونگ» «موضوع: یه عشق اروم؛ ی...

تکپارتی از یونگی 💚همیشه فکر می‌کردم بعضی چیزا رو باید نگه دا...

گاهی وقتا اون می‌خنده و اون لحظه، دنیا برای اون پسر تموم می‌...

توروخدااااا گذارش ندین پیج قبلیم مسدود شد @jiminpark229 part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط