الماس محافظ شدهپارت
الماس محافظ شده🐉(پارت 4)
سلام دوستان خب بریم ادامه داستان
دیدم لیامه
لیام: سلام
الا با تعجب: س.. سلام
لیام: ببخشید که وسایل شما رو ریختم،
لیام: راستی گردنبند شما افتاده بود و من پیداش کردم و هر چه دنبالتون گشتم نبودی
الا: م... مرسی، ببخشید اون موقع کلاس داشتم
لیام با لبخند جواب داد: اشکال نداره 😊
لیام: راستی تازه اومدی دانشگاه ما؟
الا: بله تازه اومدم دانشگاه
لیام با لبخند: خوش اومدی توی دانشگاه ما😊(عیجان🥺🗿)
الا: مرسی
لیام: ع سلام دخترا (بچه ام دوستایه الا رو ندیده حواسش به الا بود🗿)
میا: سلام
دوستای میا: سلام لیام
لیام: خب دخترا م.. من باید برم کار دارم فعلا خداحافظ (خجالتیه🗿)
الا: باش، خداحافظ
میا: خدافظ
دوستای میا: خدافظ
(لیام میره)
میا: عجب، راستی اینو یادم رفت بگم لیام زیاد با کسی حرفی نمی زنه
الا: اها
میا: دختر همه چیزو برامون تعریف کن چطوری به هم برخورد کردیین؟
(الا همه چیزو تعریف می کنه)
میا: خب، پس جریان این بوده
الا: بله جریانش اینجوری بوذ
میا: چقدر عاشقانه 😍
*الا محکم میزنه به سره میا*
الا: کجاش عاشقانه بود
میا: تو دیگه چرا، حالا ولش ،
میا: هوا داره کم کم تاریک میشه، خب بریم خوابگاه
الا: باشه بریم
با دوستای میا رفتیم خوابگاه اتاق بغلی ماله اوا و سوفیا توی اتاق دوتا تخت بود إما اتاق جدا بود چون دلیلش این بوده که خیلی وسایل داشت(عجب 🗿)، منو میا رفتیم تویه اتاق دیگه منم رفتم تخت پایینه دراز کشیدم میا هم رفت تخت بالا ایه دراز کشید همه مون توی اتاق خودمون و خوابیدیم من ی کابوس دیدم، خواب دیدم دشمن دارم و دارم می جنگم و می خواد الماسم رو بدزده همه ی بچه ها هم درگیر جنگ بودند یکدفعه از خواب پریدم ساعتو دیدم که ساعت 6:٠1دقیقس بلندد شدم صبحانه رو آماده کردم و بچه ها رو بیدار کردم
میا: سلام صبح بخیر 🥱
میا: ع دختر تو صبحانه اماده کردی دستت درد نکنه
الا: خواهش میکنم، خب پس زود بخوریم که کلاس مون دیر نشه
میا: باشه
زودی صبحانه را خوردیم و رفتیم تویه اتاق لباس پوشیدیمو و رفتیم، کلاس یخ و اتش خودم رفتم تنهایی رفتم چون میا و دوستاش قدرت یخی ندارن من فقط دارم
من رفتم سمته کلاس.....
خب تموم شد پارت بعدی رو شاید فردا بدم، لایک یادت نره بدی مواظب خودتون باشید شبه همگی خوش بای😊🤗
#رمان
#رمان_الماس_محافظ_شده
سلام دوستان خب بریم ادامه داستان
دیدم لیامه
لیام: سلام
الا با تعجب: س.. سلام
لیام: ببخشید که وسایل شما رو ریختم،
لیام: راستی گردنبند شما افتاده بود و من پیداش کردم و هر چه دنبالتون گشتم نبودی
الا: م... مرسی، ببخشید اون موقع کلاس داشتم
لیام با لبخند جواب داد: اشکال نداره 😊
لیام: راستی تازه اومدی دانشگاه ما؟
الا: بله تازه اومدم دانشگاه
لیام با لبخند: خوش اومدی توی دانشگاه ما😊(عیجان🥺🗿)
الا: مرسی
لیام: ع سلام دخترا (بچه ام دوستایه الا رو ندیده حواسش به الا بود🗿)
میا: سلام
دوستای میا: سلام لیام
لیام: خب دخترا م.. من باید برم کار دارم فعلا خداحافظ (خجالتیه🗿)
الا: باش، خداحافظ
میا: خدافظ
دوستای میا: خدافظ
(لیام میره)
میا: عجب، راستی اینو یادم رفت بگم لیام زیاد با کسی حرفی نمی زنه
الا: اها
میا: دختر همه چیزو برامون تعریف کن چطوری به هم برخورد کردیین؟
(الا همه چیزو تعریف می کنه)
میا: خب، پس جریان این بوده
الا: بله جریانش اینجوری بوذ
میا: چقدر عاشقانه 😍
*الا محکم میزنه به سره میا*
الا: کجاش عاشقانه بود
میا: تو دیگه چرا، حالا ولش ،
میا: هوا داره کم کم تاریک میشه، خب بریم خوابگاه
الا: باشه بریم
با دوستای میا رفتیم خوابگاه اتاق بغلی ماله اوا و سوفیا توی اتاق دوتا تخت بود إما اتاق جدا بود چون دلیلش این بوده که خیلی وسایل داشت(عجب 🗿)، منو میا رفتیم تویه اتاق دیگه منم رفتم تخت پایینه دراز کشیدم میا هم رفت تخت بالا ایه دراز کشید همه مون توی اتاق خودمون و خوابیدیم من ی کابوس دیدم، خواب دیدم دشمن دارم و دارم می جنگم و می خواد الماسم رو بدزده همه ی بچه ها هم درگیر جنگ بودند یکدفعه از خواب پریدم ساعتو دیدم که ساعت 6:٠1دقیقس بلندد شدم صبحانه رو آماده کردم و بچه ها رو بیدار کردم
میا: سلام صبح بخیر 🥱
میا: ع دختر تو صبحانه اماده کردی دستت درد نکنه
الا: خواهش میکنم، خب پس زود بخوریم که کلاس مون دیر نشه
میا: باشه
زودی صبحانه را خوردیم و رفتیم تویه اتاق لباس پوشیدیمو و رفتیم، کلاس یخ و اتش خودم رفتم تنهایی رفتم چون میا و دوستاش قدرت یخی ندارن من فقط دارم
من رفتم سمته کلاس.....
خب تموم شد پارت بعدی رو شاید فردا بدم، لایک یادت نره بدی مواظب خودتون باشید شبه همگی خوش بای😊🤗
#رمان
#رمان_الماس_محافظ_شده
- ۴.۰k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط