★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p¹
★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p¹
در حالی که کتاب هام رو از روی زمین جمع میکردم سعی داشتم گریه نکنم... اون پسر قلدر از وقتی وارد این دانشکده شده بودم اذیتم میکرد، ولی من واقعا نمیتونستم کاری بکنم!
رفتم سرکلاس و کتاب هام رو روی نیمکتم گذاشتم، نشستم و سعی داشتم جلوی اشکام رو بگیرم اما نمیشد.. با صدای داهیون برگشتم:" یوری؟؟داری گریه میکنی؟؟چیشده یوری؟؟" لبخند تلخی زدم و گفتم:" چیزی نشده مثل همیشه اون پسر قلدر اذیتم کرده!" از داخل کیفش یک شونهیمو درآورد و موهام رو شونه کرد:"بازم موهاتو کشیده؟چرا آخه باید اذیتت کنه... مگه تو با ما چه فرقی داری؟؟" گفتم:"نمیدونم داهیون..نمیدونم!" بغلم کرد و یکم دلداریم داد. با شنیدن صدای اون پسرا تنم لرزید وقتی وارد کلاس شدن به من نگاه کردن..اونی که از همه بیشتر اذیتم میکرد گفت:"آخییی چشات اشکیه؟؟؟ اسمت یوری بود نه؟؟؟" و اون پسری که همیشه مواظب بود موقع اذیت کردن من کسی چیزی نبینه گفت:" اونوو بس کن.. به اندازه کافی اذیتش کردیم" اون آدم آرومی بود اما دلیل نمیشه ازش متنفر نباشم! اونوو گفت:"یونگی تو دیوونهای؟؟هیچ وقت از اذیت کردن دخترا و پسرای لوس خسته نمیشم..مگه نمیدونی؟؟" یونگی یعنی همون پسره آروم سرشو برگردوند و به من نگاه کرد و گفت:"میدونم اما دلیلشو نمیفهمم! میشه اسمشو گذاشتم بیماری روانی؟یا روان پریشی؟" بلند شدم و داد زدم:"دیگه اذیتم نکنید که بین خودتون جنگ داخلی پیش نیاد!!" یکی از دختر های اون اکیپ که حدس میزدم دوست دختر اونوو باشه گفت:"اگه پرویی کنی دفعهی بعدی با درد بیشتری موهاتو میکشم!" دلم نمیخواست ساکت بشم اما چاره ای نداشتم...
اون روز وقتی کلاس های دانشکده تموم شد متوجه شدم داخل حیاط بچه های قلدر دعواشون شده، فقط یه نگاه انداختم و رد شدم اما تا جایی که متوجه شدم یونگی در حال کتک زدن اونوو بود...
اون واقعا قوی بود اما اصلا ازش خوشم نمیومد!
وقتی رسیدم داخل خونه، سعی کردم بدن دردم رو از مامان بابام مخفی کنم و وقتی رفتم داخل اتاقم یک لباس آستین بلند پوشیدن که کبودی دستم مشخص نشه... داخل آینه نگاه کردم و خیلی آروم گفتم:"جوری عوض بشم که اون دخترهی احمق تهدیدم نکنه من فقط به یک نفر نیاز دارم که کمکم کنه. همین!"
تصمیم داشتم قوی تر بشم، جوری که قلدر ها باهام کاری نداشته باشن... یهو یک شماره یک ناشناس باهام تماس گرفت جواب دادم:"سلام یوری من یونگیم... شناختی؟"
با شنیدن صدای دشمنم خیلی تعجب کردم با خودم گفتم نکنه برای یک مزاحمت یا قلدری دیگه برنامه ریزی میکردن؟؟
اما اون چیزی گفت که دقیقا برعکس انتظارم بود...
فیک جدید رو دوست داشتین؟پارت اوله ولی خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
در حالی که کتاب هام رو از روی زمین جمع میکردم سعی داشتم گریه نکنم... اون پسر قلدر از وقتی وارد این دانشکده شده بودم اذیتم میکرد، ولی من واقعا نمیتونستم کاری بکنم!
رفتم سرکلاس و کتاب هام رو روی نیمکتم گذاشتم، نشستم و سعی داشتم جلوی اشکام رو بگیرم اما نمیشد.. با صدای داهیون برگشتم:" یوری؟؟داری گریه میکنی؟؟چیشده یوری؟؟" لبخند تلخی زدم و گفتم:" چیزی نشده مثل همیشه اون پسر قلدر اذیتم کرده!" از داخل کیفش یک شونهیمو درآورد و موهام رو شونه کرد:"بازم موهاتو کشیده؟چرا آخه باید اذیتت کنه... مگه تو با ما چه فرقی داری؟؟" گفتم:"نمیدونم داهیون..نمیدونم!" بغلم کرد و یکم دلداریم داد. با شنیدن صدای اون پسرا تنم لرزید وقتی وارد کلاس شدن به من نگاه کردن..اونی که از همه بیشتر اذیتم میکرد گفت:"آخییی چشات اشکیه؟؟؟ اسمت یوری بود نه؟؟؟" و اون پسری که همیشه مواظب بود موقع اذیت کردن من کسی چیزی نبینه گفت:" اونوو بس کن.. به اندازه کافی اذیتش کردیم" اون آدم آرومی بود اما دلیل نمیشه ازش متنفر نباشم! اونوو گفت:"یونگی تو دیوونهای؟؟هیچ وقت از اذیت کردن دخترا و پسرای لوس خسته نمیشم..مگه نمیدونی؟؟" یونگی یعنی همون پسره آروم سرشو برگردوند و به من نگاه کرد و گفت:"میدونم اما دلیلشو نمیفهمم! میشه اسمشو گذاشتم بیماری روانی؟یا روان پریشی؟" بلند شدم و داد زدم:"دیگه اذیتم نکنید که بین خودتون جنگ داخلی پیش نیاد!!" یکی از دختر های اون اکیپ که حدس میزدم دوست دختر اونوو باشه گفت:"اگه پرویی کنی دفعهی بعدی با درد بیشتری موهاتو میکشم!" دلم نمیخواست ساکت بشم اما چاره ای نداشتم...
اون روز وقتی کلاس های دانشکده تموم شد متوجه شدم داخل حیاط بچه های قلدر دعواشون شده، فقط یه نگاه انداختم و رد شدم اما تا جایی که متوجه شدم یونگی در حال کتک زدن اونوو بود...
اون واقعا قوی بود اما اصلا ازش خوشم نمیومد!
وقتی رسیدم داخل خونه، سعی کردم بدن دردم رو از مامان بابام مخفی کنم و وقتی رفتم داخل اتاقم یک لباس آستین بلند پوشیدن که کبودی دستم مشخص نشه... داخل آینه نگاه کردم و خیلی آروم گفتم:"جوری عوض بشم که اون دخترهی احمق تهدیدم نکنه من فقط به یک نفر نیاز دارم که کمکم کنه. همین!"
تصمیم داشتم قوی تر بشم، جوری که قلدر ها باهام کاری نداشته باشن... یهو یک شماره یک ناشناس باهام تماس گرفت جواب دادم:"سلام یوری من یونگیم... شناختی؟"
با شنیدن صدای دشمنم خیلی تعجب کردم با خودم گفتم نکنه برای یک مزاحمت یا قلدری دیگه برنامه ریزی میکردن؟؟
اما اون چیزی گفت که دقیقا برعکس انتظارم بود...
فیک جدید رو دوست داشتین؟پارت اوله ولی خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
- ۸۲۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط