پارت

پارت ۱۶

داروها رو همونجا رها کرد و به سمت اتاق دوید ، با دیدن یونجونی که بی جون روی
زمین افتاده بود به سمتش رفت جسم ضعیف و خون آلودش رو توی آغوش گرفت و با بهت
صداش کرد
ـ هیونگ ... یونجون هیونگ ..
پلک های یونجون نیمه باز بود و هنوز به سختی نفس میکشید ولی .. انگار مرده بود ..
***
ـ خواهش میکنم یه کاری براش بکنید
دنبال دکتر میدوید و التماسش میکرد
ـ تنها کاری که فعال میتونیم بکنیم اینه که بهش مسکن بزنیم ، بازم میگم سوبین شی اون باید
هرچه زودتر عمل شه
ـ آخه .. آخه من پولی برای هزینه ی عملش ندارم
ـ یعنی این بچه خانواده ای نداره که ازش هزینه ی عملش رو بگیری ؟
ـ خانواده ؟؟..
شاید واقعا باید از خانواده ی یونجون درخواست میکرد ؟ ..
***
ـ ی..یه خواهشی ازتون داشتم
آقای چوی پوزخندی زد و پرسید
ـ فکر میکنی حق اینکه از ما درخواستی داشته باشی رو داری ؟
ـ برای خودم نیست ، درمورد یونجونه
به نظر میرسید خانم چوی نگران بود ، انگار یه جورایی خبر داشت که حال پسرش خوب
نیست
ـ چه درخواستی ؟
آقای چوی پرسید و منتظر به سوبین خیره موند
ـ ر..راستش ، یونجون هیونگ تومور مغزی داره
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۷و تنها همین یه جمله برای اینکه خانم چوی بزنه زیر گریه...

پارت ۱۸هنوز ذهنش درگیر بود ولی با ورود به بیمارستان و شنیدن ...

پارت ۱۵اونقدر توی همون حالت موند تا یونجون کم کم آروم گرفت و...

پارت ۱۴چند بار به صورت یونجون آب زد و بعد آروم بغلش گرفت و ب...

پارت24

پارت: 2 کسوف سخ:)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط