My professor
My professor
Part:67
گاهی نگاهمون به هم گره میخورد اما چشماش همون چشمای سرد و بی حس وقتایی بود که حرفاشو رک شلیک میکرد گاهی کمی خم میشد سمت میز تا چیزی یادداشت کنه و من گردنشو نگاه میکردم و بازم حسرت حس کردن گرما و بوش باعث میشد دلم آتیش بگیره شبی که اون همه انتظارشو کشیده بودم به آخر رسید و طوری که میخواستم نشد !
فقط خدا میدونه که چند بار جلوی جاری شدن اشکامو گرفتم و گریه ام رو خفه کردم ...
ظهر روز بعد سر میز نهار ، من و تهیونگ رو به روی هم نشسته بودیم . تهیونگ مشغول موبایلش بود و مثل همیشه به سیگار گوشه ی لبش جا خوش کرده بود
جئون سر جای همیشگیش نشسته بود.
رو یه صندلی تک و دور از بقیه صندلیا درست پشت ضلع بالایی و کوچیک تر میز...
کتابشو روی پاش گذاشته بود و به میز تکیهش داده بود
با اینکه غذاش داشت سرد میشد مردمک چشمای متمرکزش رو جمله های کتاب سر میخوردن ... خیره شدم به بشقاب دست نخورده ش که بخار کمرنگ و بی جونی ازش بلند میشد ... کاش میتونستم به جاش کتاب بخونم ... به جاش کار کنم ... به جاش غصه بخورم. به جاش مست کنم و خون از دست بدم .
و اون فقط لم بده و از غذاش لذت ببره!
ولی نمیشد ... همه ی این کارا رو داشت تنهایی انجام میداد و منم کاری جز خیره شدن از دستم بر نمیومد.
سرم دوباره تیر کشید و نگاهمو از بشقابش گرفتم تهیونگ ته سیگارشو خاموش کرد و بی تفاوت شروع کرد به بریدن به قطعه کوچیک از استیکش...
شقیقه ی راستمو یواشکی ماساژ دادم و با غذام بازی کردم
تهیونگ:هنوزم سوبر پیدا میشه؟!
جویدن لقمه ی کوچیک تو دهنم رو متوقف کردم و متعجب نگاهش کردم
هیزل:چی؟...
جئون انگار که اصلا چیزی نشنیده بود با همون تمرکز داشت کتابشو میخوند .
تهیونگ بدون اینکه چشمای خمارشو از غذاش بگیره گفت :
تهیونگ:هیچی گفتم طفلک دوس پسرت که نمیتونه جلوت دو پوک دود بگیره حتی ... دلم واسش میسوزه
دوست پسرم؟!... چشمام گرد شد و ناخودآگاه دوباره جئون رو زیرچشمی نگاه کردم .
چشماش رو یه کلمه از کتابش خیره مونده بود و دیگه چیزی نمیخوند کاملا از حالت چشماش فهمیدم منتظره بشنوه که من در واکنش به چیزی که تهیونگ گفته چه جوابی میدم...
گلومو صاف کردم :
هیزل:من دوست پسر ندارم
نیشخند زد
تهیونگ:البته که نداری .. اخه کی با یه بچه سال سوبر که با بوی سیگار سردرد میگیره میره تو رابطه!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🌿
#رمان #فیکشن #فیک
Part:67
گاهی نگاهمون به هم گره میخورد اما چشماش همون چشمای سرد و بی حس وقتایی بود که حرفاشو رک شلیک میکرد گاهی کمی خم میشد سمت میز تا چیزی یادداشت کنه و من گردنشو نگاه میکردم و بازم حسرت حس کردن گرما و بوش باعث میشد دلم آتیش بگیره شبی که اون همه انتظارشو کشیده بودم به آخر رسید و طوری که میخواستم نشد !
فقط خدا میدونه که چند بار جلوی جاری شدن اشکامو گرفتم و گریه ام رو خفه کردم ...
ظهر روز بعد سر میز نهار ، من و تهیونگ رو به روی هم نشسته بودیم . تهیونگ مشغول موبایلش بود و مثل همیشه به سیگار گوشه ی لبش جا خوش کرده بود
جئون سر جای همیشگیش نشسته بود.
رو یه صندلی تک و دور از بقیه صندلیا درست پشت ضلع بالایی و کوچیک تر میز...
کتابشو روی پاش گذاشته بود و به میز تکیهش داده بود
با اینکه غذاش داشت سرد میشد مردمک چشمای متمرکزش رو جمله های کتاب سر میخوردن ... خیره شدم به بشقاب دست نخورده ش که بخار کمرنگ و بی جونی ازش بلند میشد ... کاش میتونستم به جاش کتاب بخونم ... به جاش کار کنم ... به جاش غصه بخورم. به جاش مست کنم و خون از دست بدم .
و اون فقط لم بده و از غذاش لذت ببره!
ولی نمیشد ... همه ی این کارا رو داشت تنهایی انجام میداد و منم کاری جز خیره شدن از دستم بر نمیومد.
سرم دوباره تیر کشید و نگاهمو از بشقابش گرفتم تهیونگ ته سیگارشو خاموش کرد و بی تفاوت شروع کرد به بریدن به قطعه کوچیک از استیکش...
شقیقه ی راستمو یواشکی ماساژ دادم و با غذام بازی کردم
تهیونگ:هنوزم سوبر پیدا میشه؟!
جویدن لقمه ی کوچیک تو دهنم رو متوقف کردم و متعجب نگاهش کردم
هیزل:چی؟...
جئون انگار که اصلا چیزی نشنیده بود با همون تمرکز داشت کتابشو میخوند .
تهیونگ بدون اینکه چشمای خمارشو از غذاش بگیره گفت :
تهیونگ:هیچی گفتم طفلک دوس پسرت که نمیتونه جلوت دو پوک دود بگیره حتی ... دلم واسش میسوزه
دوست پسرم؟!... چشمام گرد شد و ناخودآگاه دوباره جئون رو زیرچشمی نگاه کردم .
چشماش رو یه کلمه از کتابش خیره مونده بود و دیگه چیزی نمیخوند کاملا از حالت چشماش فهمیدم منتظره بشنوه که من در واکنش به چیزی که تهیونگ گفته چه جوابی میدم...
گلومو صاف کردم :
هیزل:من دوست پسر ندارم
نیشخند زد
تهیونگ:البته که نداری .. اخه کی با یه بچه سال سوبر که با بوی سیگار سردرد میگیره میره تو رابطه!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🌿
#رمان #فیکشن #فیک
- ۶۸۵
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط