{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:66


یهو تعادلمو از دست دادم و بدنم به سمت عقب شتاب برداشت کمرم به یه کالبد که بوی سیگار میداد کوبیده شد دقیقا حس کردم جلوی ناظم بد اخلاق دوران مدرسم تپق زدم و همونقد وحشت زده خودمو جمع و جور کردم

فورا تو چارچوب در برگشتم سمتش

هیزل:اوه...ببخشید واقعا معذرت میخوام من داشتم میرفتم که ... چیز شد...

تو همچین موقعیت کوفتی ای چی میشه گفت؟ سرمو به نشونه احترام پایین انداختم و محکم پلک زدم

هیزل: متاسفم.

بلافاصله از خجالت رفتم سمت اتاق خودم و هر ان منتظر بودم تیکه انداختنشو راجب اینکه چقد دست و پا چلفتی و حواس پرتم بشنوم!

اما ظاهرا اینبار حتی حوصله ی اینکه بدتر معذبم کنه رو نداشت یکی از طولانی ترین روزای زندگیم با میلیونها جمله ی ضد و نقیض تو سرم به پایان رسید و بالاخره هوا تاریک شد...

......

از رختکن خارج شدم و رو یکی از صندلیای آزمایشگاه نشستم
نوک کتونیامو به زمین تکیه دادم و نیم چرخی رو صندلی زدم،نگاهم به ساعت مچی سادم افتاد..

8:44...خوب میدونستم که امکان نداره قبل از موعد تو آزمایشگاه ببینمش... اما واقعا اگر یک ثانیه ی دیگه تو اتاقم میموندم و دور خودم میچرخیدم عقلمو از دست میدادم.

بهتر بود همینجا منتظرش بمونم جایی که دیر یا زود از درش میومد داخل ... عقربه های ثانیه و دقیقه شمار اونقد کند جابجا میشدن که شک کردم باتری ساعت تموم شده باشه ... خمیازهای کشیدم،شب بیداری باعث شده بود خوابم بگیره ... خم شدم و سرمو رو ساعدم گذاشتم .

چشمام فورا گرم شد...
تقریبا خوابم برده بود که صدای قدمای محکمی بیدارم کرد و باعث شد از جا بپرم و پاشم ...
داشت از پله ها میومد پایین ... چسب زخما رو از دور انگشتاش درآورده بود و طوری مثل همیشه مسلط برگه هاشو تو دستش گرفته بود که انگار تمام اون خونا رو توی یه کابوس کوتاه و بی اهمیت از دست داده باشه.

برگه ها رو روی اولین میز گذاشت و من آروم گفتم :
هیزل:سلام
...

مشغول باز کردن دکمه آستین پیراهنش شد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

جونگ‌کوک :سلام تا من لباسامو عوض میکنم بی زحمت سانتریفیوژ رو روشن کن .

هیزل:حالت خوبه؟

مردمک چشماشو سمتم چرخوند و با حالت سوالی رو چشمام نگهشون داشت
جونگ‌کوک:به مرحمت شما

نفسی که تو سینم حبس شده بودو دادم بیرون پس هیچ کدوم از اتفاقات دیشبو یادش نبود !

خدایا یه غم دیگه ؟!
من توی این عمارت جنس بعضی غمها رو برای اولین بار تو زندگیم حس کرده بودم. اینکه شبو به یاد اتفاقاتی که افتاده بیدار مونده باشی ولی کسی که بهش فکر کردی به خاطر مستیش چیزیو به خاطر نیاره اولین باری بود که غم یه طرفه بودن خاطراتمو حس میکردم...

خاطراتی که برای من واقعی بود ... رنگ و بو داشت ... گرم بود و سوزاننده ولی برای طرف مقابلم اصلا وجود خارجی نداشت ! .
انگار که من فقط توی خوابم بغلش کرده باشم ... بازم احساس تنهایی؟!


چه غمی بالاتر از این که چیزی که انقدر واضح حرارت و جنس و بوش رو به یاد میارم الان به اندازه ی یه خواب غیر واقعی و پوچه؟!
شایدم یادش بود اما میخواست غیرمستقیم بهم بفهمونه که باید فاصله بگیرم اما چرا ؟!

اینطور که بدتر بود ! ... فکرشم نمیکردم دیدنش باعث بشه سوالات بیشتری توی ذهن پخش و پلام شکل بگیره ... این بار به خاطر ناراحتی ای که از این وضع داشتم ساکت و سربه زیر کارامو میکردم...

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍀

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۸)

My professor Part:67 گاهی نگاهمون به هم گره میخورد اما چشماش...

My professor Part:68پس قضیه این بود... خودمم نمیدونستم نسبت ...

حمایت شه🐾@novel_bts

قشنگم حمایت شه✨@moon_nova_7

Part¹⁰ 🦢 ...

^فیک جونگکوک^(پارت۳۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط