My professor
My professor
Part:68
پس قضیه این بود...
خودمم نمیدونستم نسبت به بوی سیگار انقدر حساسم و دلیل سردردم همینه
حرفای تهیونگ همیشه تلخ و رو مخ بود ولی از یه جنبه هایی همیشه راست میگفت...من کسیم که حتی مردی که مخفیانه بهم علاقه منده سمتم نمیاد تا این حد نامناسب برای رابطه...
انگار ،تهیونگ مدافع جملات زجرآور تو مخم بود و با یه اشاره همشونو زنده میکرد و به جونم مینداخت...
همونطور که غذامو نگاه میکردم آروم گفتم:
هیزل :درسته....
چنگالشو تو بشقاب ول کرد و به صندلیش تکیه داد
تهیونگ:یاااااا ! انقد زود کوتاه نیا مزه نداره حتی اگه حق با من بود باهام مخالفت کن اینطوری واقعا حوصلم سر میره سر شام دختر..
چند ثانیه ساکت موندم . سر و صداهای تو فکرم اجازه نمیداد جوابی برای اون حرف پیدا کنم... اشتهام از اونی که بود هم کورتر شد... آروم بشقابمو برداشتم و از جام پاشدم نوش جونتون .
رفتم سمت سینک اما مچ دستم با چیز داغی احاطه شد و سر جام ثابت نگهم داشت
دست پر تتویی که دور مچم بودو نگاه کردم و قلبم منفجر شد
جونگکوک:بشین!
هنوز سرش تو کتابش بود اما نگاهش کم کم داشت ترسناک و خمار میشد بزاقمو قورت دادم
هیزل :ولی.....اشتها ندارم.
جونگکوک:اتاقت از اونوره.
سرمو انداختم پایین
هیزل:بله ... ظرفا رو بشورم میرم
جونگکوک:تهیونگ میشوره برو.
تهیونگ با چشم باز نگاهش کرد
تهیونگ:هي ! قيافه من شبیه ملازم دربارته ؟
جئون بالاخره سرشو از تو کتابش درآورد و یهو تهیونگو نگاه کرد
جونگکوک:قیافه ی این دختر چی؟ شبیه دلقک پدرته؟
هیزل:دعوا نکنید لطفا..خودم میشورم
جئون با همون اخم صورتشو سمتم چرخوند
جونگکوک:تو بیخود میکنی ! دخالت نکن.
تهیونگ با ناباوری خندید
تهیونگ:الان مشکل چیه جونگ کوک ؟! به خاطر یه دختر ! داری با من اینطور رفتار میکنی؟!
جئون صداشو برد بالا
جونگکوک:رفتار کی عجیبه من یا تو ؟!!! کی بھت اجازه داده با دختر مردم اینطور صحبت کنی؟
تهیونگ: آدما خودشون تعیین میکنن چطور باهاشون رفتار بشه.
جونگکوک:ک.صشعر فلسفی تفت نده برا من !...حق اینکه اینطور با مهمون این خونه اینطور رفتار کنیو نداری ! حرمت میزبان بودنتو نگه داشته . جنبه داشته باش !
تهیونگ دندوناشو رو هم فشار داد ... از جاش پاشد و وقتی از کنارم رد شد بشقابمو از دستم کشید و رفت ...
پلک محکمی زدم و از خودم بدم اومد ...
دستمو از تو دست داغش آروم آزاد کردم که برم اما يهو محكم تر مچمو احاطه کرد و با اخم تو چشمام زل زد
جونگکوک:منو ببین! یک بار دیگه ببینم از حق خودت دفاع نمیکنی یه کار دست خودم و کسی که حقتو خورده میدم فهمیدی؟
سر جام خشکم زد ... چرا لحن و حالت چشماش باعث شده بود حرفای شب اولی که تو خونش موندمو یادم بیاد ... وقتی برام خط و نشون میکشید که حق ندارم مستخدم دانشگاه بشم چون تحقیرم میکنن ... چرا بازم داشتم حس میکردم خودش یا عزیزش اینا رو تجربه کردن و به همین خاطر انقد تند واکنش نشون میده سرمو انداختم پایین
هیزل :چشم .... از این به بعد حواسمو جمع میکنم .
چند ثانیه دیگه نگاهش رو چهرم ثابت موند و بعد دستمو ول کرد ...
تو یه قدمی در اتاقم سر جام وایسادم و فکرم پیش تهیونگ جا موند ...
با اینکه میدونستم قطعا بیشتر از همیشه ازم متنفره راهمو کشیدم سمت آشپز خونه که کمکش کنم .
همیشه از اینکه آدما به خاطر من سرزنش بشن عذاب وجدان میگرفتم!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍂
#رمان #فیکشن #فیک
Part:68
پس قضیه این بود...
خودمم نمیدونستم نسبت به بوی سیگار انقدر حساسم و دلیل سردردم همینه
حرفای تهیونگ همیشه تلخ و رو مخ بود ولی از یه جنبه هایی همیشه راست میگفت...من کسیم که حتی مردی که مخفیانه بهم علاقه منده سمتم نمیاد تا این حد نامناسب برای رابطه...
انگار ،تهیونگ مدافع جملات زجرآور تو مخم بود و با یه اشاره همشونو زنده میکرد و به جونم مینداخت...
همونطور که غذامو نگاه میکردم آروم گفتم:
هیزل :درسته....
چنگالشو تو بشقاب ول کرد و به صندلیش تکیه داد
تهیونگ:یاااااا ! انقد زود کوتاه نیا مزه نداره حتی اگه حق با من بود باهام مخالفت کن اینطوری واقعا حوصلم سر میره سر شام دختر..
چند ثانیه ساکت موندم . سر و صداهای تو فکرم اجازه نمیداد جوابی برای اون حرف پیدا کنم... اشتهام از اونی که بود هم کورتر شد... آروم بشقابمو برداشتم و از جام پاشدم نوش جونتون .
رفتم سمت سینک اما مچ دستم با چیز داغی احاطه شد و سر جام ثابت نگهم داشت
دست پر تتویی که دور مچم بودو نگاه کردم و قلبم منفجر شد
جونگکوک:بشین!
هنوز سرش تو کتابش بود اما نگاهش کم کم داشت ترسناک و خمار میشد بزاقمو قورت دادم
هیزل :ولی.....اشتها ندارم.
جونگکوک:اتاقت از اونوره.
سرمو انداختم پایین
هیزل:بله ... ظرفا رو بشورم میرم
جونگکوک:تهیونگ میشوره برو.
تهیونگ با چشم باز نگاهش کرد
تهیونگ:هي ! قيافه من شبیه ملازم دربارته ؟
جئون بالاخره سرشو از تو کتابش درآورد و یهو تهیونگو نگاه کرد
جونگکوک:قیافه ی این دختر چی؟ شبیه دلقک پدرته؟
هیزل:دعوا نکنید لطفا..خودم میشورم
جئون با همون اخم صورتشو سمتم چرخوند
جونگکوک:تو بیخود میکنی ! دخالت نکن.
تهیونگ با ناباوری خندید
تهیونگ:الان مشکل چیه جونگ کوک ؟! به خاطر یه دختر ! داری با من اینطور رفتار میکنی؟!
جئون صداشو برد بالا
جونگکوک:رفتار کی عجیبه من یا تو ؟!!! کی بھت اجازه داده با دختر مردم اینطور صحبت کنی؟
تهیونگ: آدما خودشون تعیین میکنن چطور باهاشون رفتار بشه.
جونگکوک:ک.صشعر فلسفی تفت نده برا من !...حق اینکه اینطور با مهمون این خونه اینطور رفتار کنیو نداری ! حرمت میزبان بودنتو نگه داشته . جنبه داشته باش !
تهیونگ دندوناشو رو هم فشار داد ... از جاش پاشد و وقتی از کنارم رد شد بشقابمو از دستم کشید و رفت ...
پلک محکمی زدم و از خودم بدم اومد ...
دستمو از تو دست داغش آروم آزاد کردم که برم اما يهو محكم تر مچمو احاطه کرد و با اخم تو چشمام زل زد
جونگکوک:منو ببین! یک بار دیگه ببینم از حق خودت دفاع نمیکنی یه کار دست خودم و کسی که حقتو خورده میدم فهمیدی؟
سر جام خشکم زد ... چرا لحن و حالت چشماش باعث شده بود حرفای شب اولی که تو خونش موندمو یادم بیاد ... وقتی برام خط و نشون میکشید که حق ندارم مستخدم دانشگاه بشم چون تحقیرم میکنن ... چرا بازم داشتم حس میکردم خودش یا عزیزش اینا رو تجربه کردن و به همین خاطر انقد تند واکنش نشون میده سرمو انداختم پایین
هیزل :چشم .... از این به بعد حواسمو جمع میکنم .
چند ثانیه دیگه نگاهش رو چهرم ثابت موند و بعد دستمو ول کرد ...
تو یه قدمی در اتاقم سر جام وایسادم و فکرم پیش تهیونگ جا موند ...
با اینکه میدونستم قطعا بیشتر از همیشه ازم متنفره راهمو کشیدم سمت آشپز خونه که کمکش کنم .
همیشه از اینکه آدما به خاطر من سرزنش بشن عذاب وجدان میگرفتم!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍂
#رمان #فیکشن #فیک
- ۴۳۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط