{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دل به چشمان تو که می بندم خنده در روزگار من جاری ست

دل به چشمان تو که می بندم خنده در روزگار من جاری ست
پشت دیوار سرد دلتنگی عاشقی هم شبیه بیماری ست
سرگرفتم دوباره شعری تلخ در هیاهوی داغ افکارم
بی تو‌ حتی شروع ابیاتم غرق در ندامت و خاری ست
جای من کجای دنیا هست تا که در طالع دلت باشم
مثل یک آدم بلاتکلیف ،خسته ام ،این سکوت اجباری ست
دور بودن همیشه غمگین است هر کلامش هجوم دلتنگی ست
تا خراب تو گشته ام یک عمر پای احساس من عزاداری ست
گفته بودی نمیروی اما کوچ‌کردی به سمت راهی دور
کاش مرغ مهاجری بودم روز و شبهای من چه تکراری ست
حال من را چگونه میفهمی بین پستوی این اتاقک ها
فکر کردن به چشم تو هر بار مثل زهری کشنده و‌کاری ست
داغدارم برای احساسم ،داغداری برای احساست
تف به دنیایمان تو میدانی کار هر روزمان خودآزاری ست
دیدگاه ها (۱۰)

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های منمن خسته‌ام! طلوع کن امشب برای...

تو نیستی و من می نویسم گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای من...

منم پرنده غمگین که میل باغ ندارد برای بال گشودن دل و دماغ ند...

خواهم امشب با نوا باآسمان صحبت کنممن خدا را بر زمیـن بر سفره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط