{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب سیاه pt9

قلب سیاه pt9
وقتی رسید خونه جلو در یه جعبه بود ، برش داشت و بعد وارد خونه شد و درو بست.
جعبه رو باز کرد ، یه کاغذ توش بود ،بازش کرد و شروع به خوندن کرد
«««شنیدم امروز زخمی شدی ، نباید انقد ضعیف باشی که با همچین اتفاقی بیهوش شی مگه نه؟
بهت پیشنهاد میکنم زیاد به این باند نزدیک نشی ، وگرنه هر دفعه باید نگرانت بشم، این پرونده رو پس بده و خودتو از این بازی کثیف دور کن.
امیدوارم انقد عاقل باشی که به حرفم گوش کنی »»»
آت با چیزی که تو نامه خوند تعجب کرد ، فکرای جالبی تو سرش نمیومد ، نمیدونست چیکار کنه.
با نامه تو دستش رفت سمت اتاقش روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و تا صبح هرچند بار که تونست نامه رو خوند.

صبح:

جیمین دیشب یه ساعت بعد از آت برگشت و بدون اینکه به آت سر بزنه رفت تو اتاق خودش ، معمولا هر صبح آت جیمین رو بیدار میکرد ولی اینبار خبری از آت نشد.
جیمین از رو تخت بلند شد و رفت تو اتاق ات.
وقتی درو باز کرد آت رو دید که رو زمین نشسته و یه کاغذ هم جلوشه،جیمین رفت جلوش زانو زد موهاشو از تو صورتش جمع کرد و داد پشت گوشش
~ات حالت خوبه ، چیشده؟
آت به جیمین نگاه مرد و کاغذ رو بهش ، جیمین نامه رو خوند
+دیشب وقتی برگشتم جلو در خونه بود
~کی گذاشتش
+ نمی‌دونم
~از افراد تیمه
+ نه ، هرکی هست این باند رو خوب میشناسه
~ممکنه جونکوک باشه
آت سریع نگاهش‌ به جیمین داد
+ نمیدونم
بعد از حرف آت گوشی جیمین زنگ خورد
+کی بود
~شیون میخواد یه چیزی بگه
+ خب بلند شو بریم
~تو دیشب نخوابیدی نیا
+من حالم خوبه ، بلند شو بریم
آت و جیمین بلند شدن و رفتن سمت بیمارستانی که شیون توش بود و بعد رفتن تو اتاقش
~خب چی میخواستی بگی
√امروز یه معماله دارن ، اگه اون معامله رو بهم بزنید بهتون اسمشو میگم
+ چرا داری کمک می‌کنی
√چون پیک امروز مادرمه ، نباید مامانم آلوده اینکار بشه
~هرکاری بتونیم انجام میدیم
+آدرسشو بگو
شیون آدرس مکان معامله رو گفت و آت و جیمین از اتاق خارج شدن و رفتن سمت سازمان.
وقتی وارد سازمان شدن یکی از افراد سریع اومد پیش آت
+سوهو، تمام دایره هایی که از قبل امادشون کردی بودین رو خبر کن امروز میریم عملیات
^تیم پزشکی هم خبر کنم
+اره ، همرو خبر کن
^چشم
و بعد ازشون جدا شد
دیدگاه ها (۳)

قلب سیاه pt10عملیات برای دو ساعت دیگه بود پس زمان کافی برای ...

قلب سیاهpt11اما یهو صدا تیراندازی بلند شد و تمام اون منطقه ب...

قلب سیاه pt8آت همه رو از اتاق فرستاد بیرون و خودشم روی صندلی...

قلب سیاه pt7¥راستش یه بار که داشتیم پرونده ها رو جابجا میکرد...

پسری که قلبم رو برد

پارت ششم ازدواج اجباری

سناریو وقتی میری میشینی رو پاشون ت تحریکشون کنی نامجون ــ او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط