{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹³]

*ا/ت ویو*

شنیدن این حرفش لرزه به تنم انداخت و باعث شد دستم توی دستش شل بشه و با نگرانی و آبرویی بالا رفته بهش نگاه کنم.

+چ-چی؟ چ-چی داری میگی؟ م-منظورت چیه؟
-منظورم‌؟ عاام... منظورم اینه که ممکنه ماموریت هایی پیش بیاد و مجبور بشم به خارج از کشور برم.

با شنیدن این حرفش نفس راحتی کشیدم، خوب شد اون چیزی که توی ذهنمه نیست.

+آهااا... خب... بهتره که اونطوری نباشه آقا پلیسه... (با لحنی حاکی از شوخی)
@اگه باشه چیکار میکنی روانشناس کوچولو؟ (با پوزخند)
+اون موقع شاید کاری کنم که به غلط کردن بیوفتی... (با یکم خنده)
@نگو که منظورت... مثل اون دفعست که یخ انداختی تو شلوارم؟
+شاید بدتر...
@عاااا... غلط کردم...
+آفرین... آقا پلیسه‌ی خوبی باش... خب... حالا بگو ببینم... گشنته؟
@آره... چه جورم گشنمه...
+بزار لباسامو عوض کتم.. ‌ غدا درست میکنم.

بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم. از اتاق بیرون اومدم و وارد آشپزخونه شدم. توی یخچال چند تا وسیله برداشتم و شروع به شام درست کردن، کردم. بعد از مدتی که غذا آماده شد، با هم شروع به خوردنش کردم. بعد از شام، شروع به شستن ظرفا کردم و بعدش به سمت اتاقم رفتم. توی راه متوجه جبهوپ شدم که هنوز روی مبل نشسته بود.

+هوپی؟ نمیای بخوابی؟
@نه... من کارم دارم... دیرتر میام...
+باشه... شب بخیر...
@شب تو هم بخیر.

وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم. در حالی که پتو رو روی خودم کشیدم و چشمام رو بستم تا بخوابم، با به یاد آوردم تهیونگ چشمام باز شد و مدتی فقط بهش فکر کردم. چرخیدم و به سقف زل زدم. کم کم پلکام سنگین شد و با فور به رفتارای کیوت و صورت مظلومش خوابم برد.

*دا یون ویو*

بالاخره بعد از اینکه به خونه رسیدم، به سمت مبل رفتم و خودم رو روی مبل پرت کردم. با به یاد آوردن تهیونگ، بدنم لرزید. امکان نداشت اونی که امروز دیدم تهیونگ باشه. شاید توهم زدم. اما انگار اون خودش بود. من امیدوار بودم که فقط یه جلسه با ا/ت بمونه اما... از حرفای ا/ت مشخص بود حالا حالاها بیمارش میمونه. اما ممکن نیست اون تهیونگ باشه. آخه شنیدم اون توی زندانه، چطور ممکنه الان بیمار ا/ت باشه. گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و اینترنت رو روشن کردم. تا خواستم توی گوگل در موردش سرچ کنم که چندین نوتیف برام روی صفحه‌ی گوشیم اومد. این... این ممکن نیست.

《فوری: قاتل زنجیره‌ای مشهور از زندان فرار کرد.》
《فور؛ قاتل زنجیره‌ای گم شده و هیچ اثری ازش نیست‌.》

نه‌... این دروغه... این واقعی نیست.
اما داشتم باورش میکردم. ولی نباید به این چیزا اعتماد کنم چون... اگه اون کسی که امروز دیدم، همون تهیونگ بود، الان هیچکدوممون زنده نبودیم و توی شهر آشوب میشد.
نباید باورش کنم... البته... فعلا.

شرمنده بچه ها که کم نوشتم چون واقعا دیگه ایدم ته کشیده... از پارت بعد سعی میکنم بهترش کنم... امیدوارم خوشتون بیاد🤓
بدروددددد🫡
دیدگاه ها (۲۰)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁴]*تهیونگ ویو*-منظورم کاملا واضحه (با...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹⁵]*تهیونگ ویو*بالاخره بعد از چیزی، شا...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹²]*جیهوپ ویو*@بردار... بردار... بردار...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹¹]*جیهوپ ویو*گوشی رو قطع کردم و توی ا...

love Between the Tides⁶⁰یونا: نه باهامون بیا تهیونگ: آره بیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط