پایان داستان رنگ ها

پایان داستان رنگ ها
این پایان آغازی نو است
اخرین اثر سه گانه رنگ ها با برداشت از قطعه «انفجار رنگ ها» از علی سورنا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاییز، نفس‌بریده و زرد، روی بوم دیوار پاشیده بود. برگ‌ها مثل استخوان‌های پیر، در باد تکه‌تکه می‌شدند. بوی باروت، در هوا پنهان بود؛ نه سوزنده، که خفه‌کننده. خیابان سنگین بود، مثل حافظه‌ای که دیگر گنجایش خودش را ندارد.

در انتهای کوچه‌ای ترک‌خورده، دیواری ایستاده بود که هزار زخم داشت. نقش‌هایی محو از چهره‌هایی که روزی فریاد زده بودند، حالا با خاک یکی شده بودند. و روبه‌رویش، پسری در زانو نشسته بود. نه از عبادت، نه از فروتنی—از خستگیِ فروپاشی.

صورتش را به دیوار می‌سایید. آن‌قدر آرام که می‌شد فکر کرد دارد التماس می‌کند. آن‌قدر سخت که گوشت از استخوان جدا می‌شد. اطرافش خاموش بود، اما سکوت، تنها نبود. انگار کل شهر، در سینه‌ی همین دیوار پیچیده شده بود.

جایی در همان لحظه، سوز، لابه‌لای لباس‌هایی نیم‌خشک، می‌نوشت: نه برای چاپ، نه برای کسی؛ فقط برای باقی‌مانده‌ی خودش. کلماتش از پوستش می‌آمدند، نه از ذهن. عشقش به سپهر، دیگر شبیه آغوش نبود—شبیه انفجار بود. او نمی‌دانست اگر بوسه‌ای بزند، چه چیزی را از تنش بیرون خواهد کشید: عطوفت یا چاقو.

سپهر، دورتر، بر لب بامی نشسته بود. سرش در گریبان، نگاهش خالی. از خودش رد شده بود. می‌خواست بداند چطور می‌شود مرد ماند، اما خشن نبود. چطور می‌شود ضعیف بود، بدون آن‌که خوار شمرده شد. چطور می‌شود عاشق شد، بی‌نیاز به اجازه. او دیگر رنگ نبود. او رنگِ ریخته‌شده بود.

چکاد، پا به میدان مین گذاشته بود. ذهنش در تردید می‌سوخت. آیا حوا را دوست داشت یا آن‌کسی را که می‌شد وقتی خودش را نمی‌شناخت؟
او، پسر زخمی مادرش، حالا در شمایل مردی ایستاده بود که درد را به دوش می‌کشید—نه از وظیفه، از غریزه. اما هنوز نمی‌دانست چه چیزی در او واقعی‌ست. حتا حوا را نمی‌توانست ببیند، چون خودش تار شده بود.

و حوا، در اتاقی با دیوارهای صامت، نفس می‌کشید. با هر دم، انگار نقابی از زنانگی را می‌کند. او حالا مرد شده بود—نه در اندام، در سکوت. ساکن، اما با قدرت فرمان. دلش نمی‌خواست چکاد را با تصویرهای گذشته دوست بدارد.
می‌خواست او را نه همان‌طور که هست، بلکه همان‌طور که هنوز نشده، عاشق شود.

و زمین لرزید. نه در بیرون، در میان این چهار تن.

واژه‌ها شکستند. خاطره‌ها فوران کردند. پوست‌ها، هویت‌ها، نقش‌ها، مثل سیمان ترک‌خورده، وا رفتند.

سوز نوشت:

> «من تنم را بارها شستم
> اما صدای کسی که دوستم نداشت، هنوز در استخوانم زنده‌ست.»

سپهر زمزمه کرد:

> «نه می‌خواهم قوی باشم، نه می‌خواهم ببخشم—
> فقط می‌خواهم باشم، بی‌این‌که مجبور شوم کسی باشم.»

حوا در آینه‌ای بی‌قاب نگاه کرد:

> «چقدر درد دارد که هربار خودت را پیدا می‌کنی، دیگری باشی.»

و چکاد، آرام گفت:

> «من مردی هستم از خاک واخورده؛
> فرزند زنی که یاد نگرفت دوست داشته شود،
> و پدری که فراموشم کرد، قبل از نامگذاری.»

سپس رنگ‌ها، از لای پوستشان بیرون زدند. این‌بار نه در چرخش، که در انفجار.
پره‌های سیمرغ، از میان خاطره‌ها گشودند. دیوار ترک برداشت.
نه فروریخت،
نه بازسازی شد—
فقط فریاد کشید.

و در میان دود، صدایی آمد. نه پرسش، نه پاسخ.

فقط این:

نه فردا را می‌خواهم با دیروز،
نه دیروز را برای فردا.
دیدگاه ها (۰)

«مرگ بی جسد» «از کولی تا راوی» – روایتی از ...

این اثر،یک مرثیه‌ی خشم‌آلود شهری‌ست که حقیقت در آن به قتل می...

ادامه داستان رنگ هارنگ هایی که دیگر در کالبدی حبس نیستنداثری...

شروع سه گانه انقلاب و چرخش و انفجار رنگها اثر ابتدایی این مج...

بانوی من، من شوالیه ای بودم که قرار بود تو را ملکه خود کنم؛...

fallible love(عشق خطا پذیر)چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط