شروع سه گانه انقلاب و چرخش و انفجار رنگها

شروع سه گانه انقلاب و چرخش و انفجار رنگها
اثر ابتدایی این مجموعه با برداشت از قطعه «انقلاب رنگها» علی سورنا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زخمی خیسی از تنم چکه می‌کرد—نه فقط زخمی جسمی، که گویی خاطره‌ای تب‌دار از گذشته‌ای ناگفتنی. آن‌چه از بدنم فرو می‌ریخت، بیشتر به جنینی زنده شبیه بود تا جراحتی ساده. جلوتر، راهرویی باریک، تاریک، و سنگین پیش رویم گسترده شده بود؛ مثل حنجره‌ای فشرده در گلوی بیمار، خاموش، خفه، و مشکوک.

هیچ نوری نمی‌تابید. سکوت، کامل و تهی. مهی چسبناک اطرافم را گرفته بود و گام‌هایم چون سایه‌ای بی‌جسم، میان دیوارهایی رنگ‌پریده سر می‌خوردند. حرکت، بیش از آنکه از من برخیزد، از جایی خارج از اختیارم سرچشمه می‌گرفت—انگار صدایی دوردست مرا به درون می‌خواند.

در همین بی‌زمانی، بوی نشت گاز در فضا پیچید. تیز، آزارنده، و هشداردهنده. حفره‌ای درونی را بیدار کرد؛ چیزی از حافظه یا شهود. بی‌درنگ، به سمت در انتهای راهرو رفتم و با فشاری لرزان آن را هل دادم. لولاها ناله‌ای کوتاه کردند و در آرام باز شد.

اتاقی سرد و بی‌حرکت. تختی تنها، ایستاده در میانه، و بر آن لباسی بی‌صاحب. گاز، تمام فضا را بلعیده بود. انگار اکسیژن، خود را پس کشیده بود تا چیزی دیگر تنفس کند. لحظه‌ها سنگین شدند، مانند گلبول‌های راکد در خون مرده. زمان ایستاد. و در همان سکون... دیدم.

چهره‌ی صورتک‌ها، با رنگ‌هایی خاموش اما زنده، به ارتعاش درآمده بود. سبز، سرخ، زرد، بنفش—نه آراسته، که پاشیده. نه آرایشی دلپذیر، که انفجاری ساکت. بر پوست‌های بی‌جان، این رنگ‌ها ریشه دوانده بودند، نه برای زیبایی، که برای اعتراض. دیروز در هم شکسته بود و فردا، بی‌اجازه، از دل خاک سر برآورده بود. تن‌ها، عریان و بی‌نقاب، در اطراف اتاق ایستاده بودند. و صلح، برای لحظه‌ای، در نور آغشته شد.

در آن آرامش وهم‌انگیز، صدایی برخاست. نه از بیرون، که از درون. مثل فریادی فروخورده در عمق سینه. سرگردی روبه‌روی آینه ایستاده بود. قامتش راست، اما شانه‌هایش افکنده. نگاهش در آینه اما به خویش نبود؛ انگار چیزی پشت شیشه را می‌دید که از دایره‌ی شناخت بیرون افتاده بود.

گفت: «من جنگیده‌ام، آنجا که از زمین مرده، گرگی گرسنه برخاست. با پیکری مجروح، آغشته به باروت و خون، و روحی ساییده شده بر سیم خاردار. من جنگیدم، نه برای فتح، که برای گلی در خواب. اما از آن خاک... فقط رزی مرده سر برآورد.»

او ادامه داد: «مرزی که نخست بنا شد، تجاوز بود. واژه‌ی برابری، پوششی تمسخرآمیز برای تمارضی جمعی. فرهنگی که زیر لباسی از ادب، تازیانه پنهان کرده بود. تاریخ، در چرخه‌ای تکراری از درد، تناسخی یافته بود... نه برای زندگی، که برای سلطه‌ای بی‌پایان.»

لحظه‌ای مکث کرد. سپس گفت: «آدمیان دو دسته‌اند: آنان که در سرگذشت جان باختند، و آنان که در لحظه‌ای، حقیقت را دیدند و برخاستند. من، در مکر عقل شما، در مستی جمع، خود را کشتم... و از خود شکست خوردم.»

بعدتر، در آرامشی دهشت‌بار، درجه‌اش را از روی شانه‌اش کند. با حرکتی نرم کنار لباس‌ها گذاشت. گاز را باز کرد.

و خوابید.

بدنش آرام از هم گسست. نه با انفجار، که همچون رنگی که در آب حل شود. از گوشت و پوستش، ذرات رنگ برخاستند. پیچیدند. در صورتک‌ها جاری شدند و در آن اندام‌های بی‌هویت نفوذ کردند. اتاق در آغوش رنگ فرورفت.

من، در آستانه ایستاده، لرزیدم. نه از ترس، که از فهم. راهرو دیگر تاریک نبود. مه کنار رفته بود. تنم هنوز زخمی بود، اما حالا پرنور. گامی برداشتم.

و دیدم.
دیدگاه ها (۰)

ادامه داستان رنگ هارنگ هایی که دیگر در کالبدی حبس نیستنداثری...

پایان داستان رنگ هااین پایان آغازی نو استاخرین اثر سه گانه ر...

بخش دوم

بخش اول

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

چپتر ۱ _ دختر یتیمعصر بود. سایه دیوار های بلند و ترک خورده ی...

چپتر ۸ _ سایه های تارهوا سردتر از همیشه بود. باربارا با گلدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط