MY LOVE
p19
•اومدمم *داد* من میام الان *رفت*
_ات
خفه شو
_بیا حرف بزنیم
وانیلا:
دختر به پسر اجازه حرف زدن و از عمارت خارج شد و رفت تو حیاط
حیاط خیلی زنده بود و واقعا زیبا بود... تقریبا اون زمین ۶٠٠٠ متر بود... ۳٠٠٠ متر عمارت و ۳٠٠٠ متر حیاط
عاشق اون حیاط بود... یه گلخونه دنج و زیبا گوشه حیاط بود
دختر... هروقت حالش بد میشد... به اون گلخونه میرفت
خلوت بود و پر از گل های زیبا... دختر عاشق گل لیلیوم صورتی بود...توی باغ «همون حیاط»
گل لیلیوم نبود... از ۵۸ گل داخل گلخونه تقریبا ۳٠-۴٠ تاش لیلیوم بود
دختر عاشق فضای خوشبو و مرطوب و نم دار گلخونه بود
رو صندلی نشست و خیلی بغض داشت
شروع کرد گریه کردن و این جمله رو میگفت
هق لعنتی من عاشقتم.. چرا هق حاملم کردی هق چرا؟ من هق هیچوقت نمیبخشمت هق
دختر غافل از این بود که پسر بیرون گلخونه وایستاده و داره صداشو میشنوه...!
دختر دستشو نوازش وار روی شکمش کشید
+الهی من قربونت بشم.. ببخشید که بچه ی منی.. ببخشید که پدرت عوضیه... خیلی ببخشید... واقعا چیزی برای گفتن ندارم... قول میدم نزارم نزدیکت بشه.. اگه اذیتت کرد خودم میکشمش *گریه*
پسر با شنیدن تمام این حرفا.. قلبش بیشتر میشکست و بیشتر یه خودش لعنت میفرستاد
اون از وقتی که با ات اشنا شده بود... فرق کرده بود.. دل رحم تر شده بود
تاحالا دلش برای کسی نسوخته بود.. ولی الان دلش برای ات کباب شده
از پنجره گلخونه دید ات داره میاد بیرون.. سریع پشت بوته های باغ مخفی شد
تا دید ات رفت تو عمارت... سریع رفت داخل گلخونه... اون میدونه ات عاشق گل لیلیومه.. ات گل رز هم دوست داشت
چندتا گل لیلیوم و رز صورتی کند
رفت داخل عمارت و بلند داد زد
_آجومااااا *داد*
×بله ارباب؟
_با این گلا یه دسته گل خیلی خوشگل درست کن.. و راستی ات بارداره
×او چشم و مبارکه..
_کیک شکلاتی پر شکلات آب شده براش درست کن
×چشم
پسر گل هارو به آجوما داد و رفت پیش ات و بدون در زدن وارد اتاق شد
+ هیین چته؟ اینجا تویله س مگه؟ در بزن
_ات.. من.. من واقعا متاسفم نمیدونم چجوری ازت عذرخواهی کنم
+بری گمشی بیرون از عذر خواهی بهتره
پسر.. با ناراحتی از اتاق بیرون رفت... و به اتاق خودش رفت و اینقدر گریه کرد طوری که اشکاش تموم شدن
"دوساعت بعد"
آجوما پسر رو صدا زد
×ارباب کیک و گل امادس
دسته گل واقعا زیبا شده بود! «اسلاید۲».. کیک کوچیک خاص و خوشمزه بود!
پسر به بهانه های مختلف.. دخترو به گلخونه برد
دخترو روی صندلی نشوند و میز جلوش گذاشت.. یک لیوان شیر و کیک رو جولش گذاشت
پسر دسته گل رو جلوی دختر گرفت
_من از وقتی دیدمت واقعا عاشقت شدم.. خیلی دوست دارم.. یه مدته میخوام یگم ولی نمیتونم.. لطفا این پسر رو ببخش.. این پسر از ته دل عاشقته.. لطفا عشق این پسرو قبول کن و اونو ببخش
یاعع خماری🤌🏻
•اومدمم *داد* من میام الان *رفت*
_ات
خفه شو
_بیا حرف بزنیم
وانیلا:
دختر به پسر اجازه حرف زدن و از عمارت خارج شد و رفت تو حیاط
حیاط خیلی زنده بود و واقعا زیبا بود... تقریبا اون زمین ۶٠٠٠ متر بود... ۳٠٠٠ متر عمارت و ۳٠٠٠ متر حیاط
عاشق اون حیاط بود... یه گلخونه دنج و زیبا گوشه حیاط بود
دختر... هروقت حالش بد میشد... به اون گلخونه میرفت
خلوت بود و پر از گل های زیبا... دختر عاشق گل لیلیوم صورتی بود...توی باغ «همون حیاط»
گل لیلیوم نبود... از ۵۸ گل داخل گلخونه تقریبا ۳٠-۴٠ تاش لیلیوم بود
دختر عاشق فضای خوشبو و مرطوب و نم دار گلخونه بود
رو صندلی نشست و خیلی بغض داشت
شروع کرد گریه کردن و این جمله رو میگفت
هق لعنتی من عاشقتم.. چرا هق حاملم کردی هق چرا؟ من هق هیچوقت نمیبخشمت هق
دختر غافل از این بود که پسر بیرون گلخونه وایستاده و داره صداشو میشنوه...!
دختر دستشو نوازش وار روی شکمش کشید
+الهی من قربونت بشم.. ببخشید که بچه ی منی.. ببخشید که پدرت عوضیه... خیلی ببخشید... واقعا چیزی برای گفتن ندارم... قول میدم نزارم نزدیکت بشه.. اگه اذیتت کرد خودم میکشمش *گریه*
پسر با شنیدن تمام این حرفا.. قلبش بیشتر میشکست و بیشتر یه خودش لعنت میفرستاد
اون از وقتی که با ات اشنا شده بود... فرق کرده بود.. دل رحم تر شده بود
تاحالا دلش برای کسی نسوخته بود.. ولی الان دلش برای ات کباب شده
از پنجره گلخونه دید ات داره میاد بیرون.. سریع پشت بوته های باغ مخفی شد
تا دید ات رفت تو عمارت... سریع رفت داخل گلخونه... اون میدونه ات عاشق گل لیلیومه.. ات گل رز هم دوست داشت
چندتا گل لیلیوم و رز صورتی کند
رفت داخل عمارت و بلند داد زد
_آجومااااا *داد*
×بله ارباب؟
_با این گلا یه دسته گل خیلی خوشگل درست کن.. و راستی ات بارداره
×او چشم و مبارکه..
_کیک شکلاتی پر شکلات آب شده براش درست کن
×چشم
پسر گل هارو به آجوما داد و رفت پیش ات و بدون در زدن وارد اتاق شد
+ هیین چته؟ اینجا تویله س مگه؟ در بزن
_ات.. من.. من واقعا متاسفم نمیدونم چجوری ازت عذرخواهی کنم
+بری گمشی بیرون از عذر خواهی بهتره
پسر.. با ناراحتی از اتاق بیرون رفت... و به اتاق خودش رفت و اینقدر گریه کرد طوری که اشکاش تموم شدن
"دوساعت بعد"
آجوما پسر رو صدا زد
×ارباب کیک و گل امادس
دسته گل واقعا زیبا شده بود! «اسلاید۲».. کیک کوچیک خاص و خوشمزه بود!
پسر به بهانه های مختلف.. دخترو به گلخونه برد
دخترو روی صندلی نشوند و میز جلوش گذاشت.. یک لیوان شیر و کیک رو جولش گذاشت
پسر دسته گل رو جلوی دختر گرفت
_من از وقتی دیدمت واقعا عاشقت شدم.. خیلی دوست دارم.. یه مدته میخوام یگم ولی نمیتونم.. لطفا این پسر رو ببخش.. این پسر از ته دل عاشقته.. لطفا عشق این پسرو قبول کن و اونو ببخش
یاعع خماری🤌🏻
- ۱۴.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط