دفترچه خاطرات ورونیکاژانویه
دفترچه خاطرات ورونیکا_۱۴ژانویه
ایا بگویم دوستت دارم
کاش جرئت گفتن بیابم
که در این دنیا چیزی برایم نمانده
به جز اندوه هایم
و چشم هایت
گاهی فکر میکنم قلب ادم چطور هنوز میتونه بتپه، وقتی همه چی اطرافش داره می میره...
امشب من زنده ام.
نه به خاطر خدا، نه به خاطر شانس، یا شاید کسی که خدا فرستاده،
به خاطر اون مردی که همه فرمانده صداش میزنن،
ولی من نمیتونم.
تئودر.
همه عمرم فکر میکردم عشق باید با لبخند شروع بشه.
ولی عشق من با بند بسته شده به پستام شروع شد.
با سایه ای از تاریکی وارد چادر شد.
با نگاهی که بیشتر از هزار واژه گفت، بی آنکه حتی یکیشو بگه.
من خودمو گول نمیزنم، اون واقعا مگران من شده بود.
چشم ها، چشم ها هیچوقت دروغ نمیگن، آگاهی از چشماش میبارید.
او اومد، مثل نوری که هیچ وقت باورش نکرده بودم.
نه قهرمان بود، نه اسطوره.
خسته بود، خیس، و زخمی تر از من.
ولی باز هم منو بغل کرد.... نه با بازوهاش، با تصمیمش.
دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست.
دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست.
اما افسوس تو رو خواستن؛
دیگه دیره.
میخواستم دستم رو بزارم روی صورتش.
بگم چقدر ترسیده بودم،
بگم چقدر دلم براش تنگ شده بود،
ولی فقط ساکت ماندم.... آروم.
چون میدونستم اون حتی اجازه نداره
.. دوستم داشته باشه..
نه اینجا، نه توی این دنیا.
اما من عاشقشم
دیگه نمیتونم اینو انگار کنم.
حتی اگه تا اخرین جنگ، یه کلمه هم نگه.
حتی اگه فردا نباشه.
رویای فردایی را دارم که اصلا وجود ندارد.....
من با تمام روحم..... تئودر رو صدا میزنم، نه فرمانده.
آن تکه که از من به یغما بردی دلم بود.
و اگر روزی این دفترچه پیدا کردی
و اگر داشتی دل تنگم میشدی.....
بدون که همون لحظه، منم دلتنگ تو بودم.
غمگینت خواهد کرد؛
بسیار غمگین.
آن وقت حتما مرا به یاد خواهی اورد.
_ورونیکا
ایا بگویم دوستت دارم
کاش جرئت گفتن بیابم
که در این دنیا چیزی برایم نمانده
به جز اندوه هایم
و چشم هایت
گاهی فکر میکنم قلب ادم چطور هنوز میتونه بتپه، وقتی همه چی اطرافش داره می میره...
امشب من زنده ام.
نه به خاطر خدا، نه به خاطر شانس، یا شاید کسی که خدا فرستاده،
به خاطر اون مردی که همه فرمانده صداش میزنن،
ولی من نمیتونم.
تئودر.
همه عمرم فکر میکردم عشق باید با لبخند شروع بشه.
ولی عشق من با بند بسته شده به پستام شروع شد.
با سایه ای از تاریکی وارد چادر شد.
با نگاهی که بیشتر از هزار واژه گفت، بی آنکه حتی یکیشو بگه.
من خودمو گول نمیزنم، اون واقعا مگران من شده بود.
چشم ها، چشم ها هیچوقت دروغ نمیگن، آگاهی از چشماش میبارید.
او اومد، مثل نوری که هیچ وقت باورش نکرده بودم.
نه قهرمان بود، نه اسطوره.
خسته بود، خیس، و زخمی تر از من.
ولی باز هم منو بغل کرد.... نه با بازوهاش، با تصمیمش.
دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست.
دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست.
اما افسوس تو رو خواستن؛
دیگه دیره.
میخواستم دستم رو بزارم روی صورتش.
بگم چقدر ترسیده بودم،
بگم چقدر دلم براش تنگ شده بود،
ولی فقط ساکت ماندم.... آروم.
چون میدونستم اون حتی اجازه نداره
.. دوستم داشته باشه..
نه اینجا، نه توی این دنیا.
اما من عاشقشم
دیگه نمیتونم اینو انگار کنم.
حتی اگه تا اخرین جنگ، یه کلمه هم نگه.
حتی اگه فردا نباشه.
رویای فردایی را دارم که اصلا وجود ندارد.....
من با تمام روحم..... تئودر رو صدا میزنم، نه فرمانده.
آن تکه که از من به یغما بردی دلم بود.
و اگر روزی این دفترچه پیدا کردی
و اگر داشتی دل تنگم میشدی.....
بدون که همون لحظه، منم دلتنگ تو بودم.
غمگینت خواهد کرد؛
بسیار غمگین.
آن وقت حتما مرا به یاد خواهی اورد.
_ورونیکا
- ۷.۶k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط