پارت چهار
پارت چهار:
به نظرتون ادامه بدم؟
وقتی به چادری رسید که اسرا در ان نگه داشته میشدند، با چاقویش بند ها را برید.
ورونیکا با چشمانی خسته و زخمی، بالا را نگاه کرد و گفت: فرمانده؟ این واقعیه؟
او چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد.
در دل ان لحظه، تنها یک چیز اهمیت داشت؛
او را زنده و سالم، کنار خود میدید.
وقتی با موفقیت به اردوگاه خودی بازگشتند،
ورونیکا تا مدت ها نمیتوانست فراموش کند که چگونه تئودر، با ان خونسردی ظاهری و ان قلب پرشور، جانش را به خطر انداخت تا او و بقیه را نجات دهد.
ولی باز هم، تئودر ساکت ماند.
نه لبخند زد، نه ابراز عشقی کرد.
چون میدانست که عشق در میان گلوله ها و مین ها، گناهی است که دل را بیشتر زخمی میکند...........
به نظرتون ادامه بدم؟
وقتی به چادری رسید که اسرا در ان نگه داشته میشدند، با چاقویش بند ها را برید.
ورونیکا با چشمانی خسته و زخمی، بالا را نگاه کرد و گفت: فرمانده؟ این واقعیه؟
او چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد.
در دل ان لحظه، تنها یک چیز اهمیت داشت؛
او را زنده و سالم، کنار خود میدید.
وقتی با موفقیت به اردوگاه خودی بازگشتند،
ورونیکا تا مدت ها نمیتوانست فراموش کند که چگونه تئودر، با ان خونسردی ظاهری و ان قلب پرشور، جانش را به خطر انداخت تا او و بقیه را نجات دهد.
ولی باز هم، تئودر ساکت ماند.
نه لبخند زد، نه ابراز عشقی کرد.
چون میدانست که عشق در میان گلوله ها و مین ها، گناهی است که دل را بیشتر زخمی میکند...........
- ۷.۳k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط