{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی نبود که به سراغم بیاید و

روزی نبود که به سراغم بیاید و
قبل از سوار شدن به ماشین،
دسته گلی روی صندلی نباشد!
روزی نبود که از صبح که چشم باز میکرد،
قربان صدقه ام نرود!
روزی نبود که تمامِ بی حوصلگیم را به جان نخرد!
روزی نبود پشتم قرصش نباشد!
روزی نبود که خودم را،
خوشبخت ترین آدمِ رویِ زمین تصور نکنم!
فقط یک روز بود که میانِ یک بگو مگوی ساده،
منتِ تمامِ کارهایی که کرده بود را،
سرم گذاشت...
از آن روز به بعد
هر چه خواستم
هر چه جان کَندم،
دیگر نتوانستم دوستَش داشته باشم!
دیدگاه ها (۴)

روزی نبود که به سراغم بیاید وقبل از سوار شدن به ماشین،دسته گ...

روزی نبود که به سراغم بیاید وقبل از سوار شدن به ماشین،دسته گ...

حال خوش

یکی نیست به فُـلان شخصی که برایمان از دنیا هم مهم تر است پیا...

فکر میکنم به سی سال بعد...همان سن و سالی که پوست صورتم دیگر ...

فکر میکنم به سی سال بعد...همان سن و سالی که پوست صورتم دیگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط