{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی داشت می رفت ....

یکی داشت می رفت ....
پایش به سکه ای خورد.
فکر کرد سکه
طلاست...
نور کافی نبود،
کاغذی را آتش زد تا آن را بهتر ببیند...
دید که یک سکه دوریالی است...
بعد دید کاغذی که آتش زده یک اسکناس هزار تومانی است...
با خودش گفت چی رو بخاطر چی آتش زدم؟؟؟؟؟؟

این واقعیت زندگی خیلی از ما آدم هاست...
اغلب چیزهای عظیم را به خاطر چیزهای بسیار کوچک آتش میزنیم و خودمان هم خبر نداریم....
دیدگاه ها (۸)

و یک فاتحه هم ب روح پسر دایی ناکامم که 2 هفته هس ب عرش پر کش...

...

...

به دنبال همپارت ۶- زاویه دید آنیا:آنیا چند ثانیه نمی‌فهمد چه...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و دوم: نقابِ شیشه‌ای و حقیقتِ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط