{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه
طلاست...
نور کافی نبود،کاغذی را آتش زد تا آن را بهتر ببیند...
دید که یک سکه دوریالی است...بعد دید کاغذی که آتش زده یک اسکناس هزار تومانی است...با خودش گفت چی رو بخاطر چی آتش زدم؟؟؟؟؟؟

این واقعیت زندگی خیلی از ما آدم هاست...
اغلب چیزهای عظیم را به خاطر چیزهای بسیار کوچک آتش میزنیم و خودمان هم خبر نداریم.....
دیدگاه ها (۲)

بعله شیرازو عشق است :-)

اینجا انگلستان ، آلمان ، فرانسه ، ایتالیا نیست اینجا بلوار چ...

‏عشق لیاقت میخواهد و عاشق شدن جرات،همیشه در پی کسی باش که......

^_^

### ⛓️ پارت ششم: دو رو از یک سکهسقوط... فقط باد سرد بود و سی...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و دوم: نقابِ شیشه‌ای و حقیقتِ ت...

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه طلاست.....

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه طلاست.....

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه طلاست.....

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه طلاست.....

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه طلاست.....

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه طلاست.....

یکی داشت می رفت ....پایش به سکه ای خورد. فکر کرد سکه طلاست.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط