{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من یک داستان بگم

من یک داستان بگم
یه بار تو مدرسه
زنگ آخر
اونم کلاس پرورشی که همه میدونید
چرت ترین کلاس
نیم ساعت اول رو نشستم بعد
دیدم نمیشه خیلی گشنمه
شانس خوب منم
پیتزا فروشی سرکوچه مدرسه بود
پیش خودم گفتم
تا پایان کلاس نیم ساعت مونده
میرم یک ربعشو
یک پیتزا میزنم تو رگ بعد یک ربع بعدی رو میام تو کلاس
بهونه پیجوندن کلاس هم این بود به دبیره گفتم آقای مدیر گفته بود که نیم ساعت آخر کلاس رو برم پیشش
خخخخ خلاصه سرتونو درد نیارم رفتم تو حیاط شانس بد ما هم کلاس ما پنجره اش روبروی درب ورودی وخروجی بود با هر زحمتی بود رفتم بیرون ویک دل سیر پیتزا خوردم اونم پپرونی خخخخ
دلتون هم بسوزه خخخ
دیدگاه ها (۲۲)

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1وقتی توی مدرسه دعوات شد........ «ویو ا.ت»تو دستشوی...

پارت ۱ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه صبح_جونگکوک:با صدای الارم از خواب بل...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌𝆬 ‌ּ݂͡ ‌ִ᷅݃݁ ‌᷎݁݁݀𝗆𖫲𖫰𖫱𝖾𝗈𝗐   𝗆𝖾𝗈𖫲𖫰𖫱𝗐   ‌𝗌𝗐𐨹...

Sixteen steps to sin, one step to love.(part 1)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط