{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³⁷

با بغض گفت:" میدونم درد داری.. ولی تحمل کن همه چیز درست میشه ..من کنارت میمونم"

به سختی به زخمش نگاه کرد و از دیدن پیرهن داهی شوکه زمزمه کرد:" داهی.."

خواب آلود پلک زد که چشمش به آتیش افتاد." آتیش؟"

و به داهی نگاه کرد و ناباور گفت:" چیکار کردی دختر؟"

خودشم از درست کردن آتیش و پیدا کردن چوب خشک خیلی خوشحال بود و باورش نمیشد..
لبخند زد.

"مگه چقدر بیهوش بودم؟"

بغض کرد." خیلی"

از سرما می‌لرزید و بدنش یخ یخ بود ولی اصلا بهش فکر نمی‌کرد.

_خوبی؟

"سردته؟"

_من ..خوبم

ولی یهو زد زیر گریه.

نگران و به زور گفت:" هی.. هی داهی چیه؟..
چیزی نیس.. من خوبم"

داهی دستشو رو چشماش گذاشت و با گریه گفت:" اگه بمیری چی؟"(چقدر رک🤌🏻)

آروم خندید و سعی می‌کرد خنده‌ش رو کنترل کنه تا دردش بیشتر نشه." نترس.. نمیمیرم"

دستشو رو صورت جونگ کوک گذاشت تا دماش رو چک کنه.. ولی جونگ کوک دستشو گرفت و نگهش داشت و بهش خیره شد." دستت حسابی یخ کرده"

پلک طولانی زد و ادامه داد." تو با دخترای لوسی که.. تو گل و بلبل.. بزرگ شدن فرق داری"

خودش به جواب حرفایی که  چند روز پیش تو شرکت گفته بود رسیده بود.

پلک هاش رو هم افتاد که داهی وحشت زده خودشو جلو کشید." نخواب.. من خیلی میترسم"

ترسیده به اطراف نگاه کرد." جونگکوک.. لطفا بیدار بمون"

به زور چشمهاشو باز کرد و بهش خیره شد.. اولین بار بود اسمش رو صدا می‌کرد.

داهی داشت از سرما میلرزید
به پیرهن رو زخمش و نگران به داهی نگاه کرد.

دستشو برد پشت داهی." دراز بکش پیشم..."

متعجب بهش زل زده بود که گفت:" بیا"

تکونی نخورد که جونگکوک با دستش که پشتش بود مجبورش کرد نزدیکتر بشه و گفت:" بیا نزدیکم.. گرم میشی"

و با یه دستش داهی رو تو آغوشش جا داد.
دستشو انداخت دورش و نزدیکتر کشیدش." الان گرم میشی...

***
سیسیا بیشتر از اینا لایک و کامنت حقمه هااا💅🏻😭


#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۲۶)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁸با دستش داهی رو تو آغوشش جا داد.دستشو ا...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁹قطعا هیچوقت این رازو به کسی نمیگه... "ب...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁶از دیدن پهلوی غرق خونش وحشت کرده بود و ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁵برای لحظه ای همه چیز یادش رفت و آروم دس...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁶داهی آروم گفت:" تو اینجا چیکار میکنی؟" ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط