فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³⁸
با دستش داهی رو تو آغوشش جا داد.
دستشو انداخت دورش و نزدیکتر کشیدش." الان گرم میشی"
از گرمای کمی که حس میکرد لبخند زد و پاهاشو داخل پالتوش کشید و خودشو جمع کرد.
آغوشش حس جدیدی داشت؛ گرم، امن، راحت و خوشبو!
بو؟ نفس عمیقی کشید و عطرش رو وارد ریه هاش کرد. حس بینظیری داشت.
ترس و سرما اونجا معنایی نداشت.
از لذتی که زیر پوستش خزیده بود حسابی راضی بود و چشماش گرم شده بود یهو سر بلند کرد و به جونگکوک نگاه کرد تا مبادا بیهوش شده باشه که اونم نگاش کرد.
به چشمای بازش خیره شد و لبخند زد و با احتیاط سرشو رو بازوش گذاشت و بازم داشت توی حس فوقالعاده آغوشش غرق میشد که قلب جونگکوک اونقدر تند تند شروع به تپیدن کرد که داهی رو ترسوند.
دوباره نگاش کرد همه چیز به نظر عادی بود پس چرا..
"سعی کن یکم ..بخوابی"
از فکر کردن به خوابیدن توی این جنگل ترسناک و بزرگ که باز ممکن بود چیزی ازش دربیاد میترسید.
بعد از گم شدنشون، اون دزد و چاقو خوردن جونگ کوک دیگه هیچی بعید به نظر نمیرسید.
نمیخواست جونگکوک متوجه ترسش بشه تا شاید یکم استراحت کنه ولی پالتوی جونگکوک سفت توی مشتش فشرده بود...
متوجه شد چشمای جونگکوک بستهش.. بغص کرد که جونگکوک گفت:" صدام کن .. باهام حرف بزن.. نذار خوابم ببره"
انگار متوجه ترسش شده بود.
شروع کرد به پرسیدن سوالای تو ذهنش." چرا فکر میکنی من یه دختر لوسم که تو بهشت بزرگ شده"
"دیگه مهم نیس"
_بهم بگو
"چون ..بدون سختی و تلاش.. یه شرکت همه چیز..تموم بهت میرسه"
_بهرحال من هیچ علاقه ای به داشتن اون شرکت ندارم و هیچ وقتم نمیخوام وارثش باشم
بی حال گفت:" چرا؟"
_چون اون شرکت و صاحبش چیزی رو ازم گرفته که هیچوقت بهم برگردونده نمیشه
خواب آلود پرسید:" چی رو.. چی رو گرفته؟"
دوستان نمیخوام دیر دیر براتون پارت بزارم ولی خب یکمی اوضاع درسام خوب نیس و امتحانمو ریدم...
بگین مهم نیس خیالم راحت شه👍🏻
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³⁸
با دستش داهی رو تو آغوشش جا داد.
دستشو انداخت دورش و نزدیکتر کشیدش." الان گرم میشی"
از گرمای کمی که حس میکرد لبخند زد و پاهاشو داخل پالتوش کشید و خودشو جمع کرد.
آغوشش حس جدیدی داشت؛ گرم، امن، راحت و خوشبو!
بو؟ نفس عمیقی کشید و عطرش رو وارد ریه هاش کرد. حس بینظیری داشت.
ترس و سرما اونجا معنایی نداشت.
از لذتی که زیر پوستش خزیده بود حسابی راضی بود و چشماش گرم شده بود یهو سر بلند کرد و به جونگکوک نگاه کرد تا مبادا بیهوش شده باشه که اونم نگاش کرد.
به چشمای بازش خیره شد و لبخند زد و با احتیاط سرشو رو بازوش گذاشت و بازم داشت توی حس فوقالعاده آغوشش غرق میشد که قلب جونگکوک اونقدر تند تند شروع به تپیدن کرد که داهی رو ترسوند.
دوباره نگاش کرد همه چیز به نظر عادی بود پس چرا..
"سعی کن یکم ..بخوابی"
از فکر کردن به خوابیدن توی این جنگل ترسناک و بزرگ که باز ممکن بود چیزی ازش دربیاد میترسید.
بعد از گم شدنشون، اون دزد و چاقو خوردن جونگ کوک دیگه هیچی بعید به نظر نمیرسید.
نمیخواست جونگکوک متوجه ترسش بشه تا شاید یکم استراحت کنه ولی پالتوی جونگکوک سفت توی مشتش فشرده بود...
متوجه شد چشمای جونگکوک بستهش.. بغص کرد که جونگکوک گفت:" صدام کن .. باهام حرف بزن.. نذار خوابم ببره"
انگار متوجه ترسش شده بود.
شروع کرد به پرسیدن سوالای تو ذهنش." چرا فکر میکنی من یه دختر لوسم که تو بهشت بزرگ شده"
"دیگه مهم نیس"
_بهم بگو
"چون ..بدون سختی و تلاش.. یه شرکت همه چیز..تموم بهت میرسه"
_بهرحال من هیچ علاقه ای به داشتن اون شرکت ندارم و هیچ وقتم نمیخوام وارثش باشم
بی حال گفت:" چرا؟"
_چون اون شرکت و صاحبش چیزی رو ازم گرفته که هیچوقت بهم برگردونده نمیشه
خواب آلود پرسید:" چی رو.. چی رو گرفته؟"
دوستان نمیخوام دیر دیر براتون پارت بزارم ولی خب یکمی اوضاع درسام خوب نیس و امتحانمو ریدم...
بگین مهم نیس خیالم راحت شه👍🏻
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۹.۹k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط