{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³⁹

قطعا هیچوقت این رازو به کسی نمیگه...

"بهم بگو.. اگه آرومت میکنه"

سکوت کرد کاری که منطقی بود.

نفسشو بیرون داد." باید.. یکم استراحت.. کنی
نترس چیزی نمیشه"

_اگه بخوابیم و...

"بهت قول میدم.. چیزی نمیشه"

_باشه.. رو قولت حساب میکنم
__________

از سوز و سرمای شدید بیدار شد.
احتمالا بخاطر ضعف و خستگی خوابش برده بود وگرنه تو این وضعیت...

هنوز تاریک بود و به نظر می‌رسید هوا تازه میخواد روشن شه.

به آتیش نگاه کرد که داشت خاموش می‌شد و بعد وحشت زده به جونگکوک که چشماش باز بود.

عرقی روی پیشونیش درحال سر خوردن بود احتمالا خیلی درد کشیده بود و بخاطر همین نتونسته بود بخوابه.

خودشو جلو کشید و آستین های پیرهنشو از دور کمرش باز کرد و زخمش رو نگاه کرد؛ انگار خونریزیش بند اومده بود.

آروم گفت:" خوبی؟"

"بهتره.. دیگه.. راه بیوفتیم"

_تو تموم شب نخوابیدی اونوقت منِ احمق بیخیال گرفتم خوابیدم

"هیس.. باید استراحت میکردی"

با اینکه داهی اصرار میکرد تا جونگکوک ازش کمک بگیره ولی جونگکوک سعی می‌کرد داهی وزنشو متحمل نشه.

فاصله‌ی کمی رو طی نکرده بودن که جونگکوک دیگه نمیتونست ادامه بده، ضعف شدیدی بخاطر از دست دادن خون و درد داشت.

به داهی مسیر رو توضیح داد و گفت خودش بره ولی قبول نمی‌کرد تا اینکه جونگکوک قانعش کرد واسه کمک آوردن باید اینکارو انجام بده.

با اضطراب و نگرانی شدید راه افتاده بود نمیخواست زیاد از جونگکوک دور شه تا گمش نکنه و برای همین شروع به داد زدن کرد.

جلوتر میرفت و داد میزد و کمک میخواست تا اینکه صدای راهنما و جیمین پیچید و پیداشون کردن...
_____________

جیمین هنوز نرسیده به کمپ داد میزد:" یکی دکتر این خرابشده رو خبر کنه"

تا اینکه مسئول کمپ بردشون تو نیمه ساختمون کمپ و توی اتاقی مثل بهداری.

دکتر نصفه نیمه یا شتاب وارد شد و پرسید چیشده.
و گفت:" من فقط میتونم اقدامات اولیه انجام بدم تا بتونید به بیمارستان برسونیدش و تزریق خون انجام بدین"

و بالاسر جونگکوک متعجب پیرهن دور زخمشو باز کرد و زخمش رو با دقت چک کرد.

بعد از لحظه ای رو به داهی لبخند زد." کارت خیلی خوب بوده دختر"

و به جونگکوک نگاه کرد و گفت:" خداروشکر زخمت عفونت نکرده و خیلی خوب جلوی خونریزی رو گرفته"

"اگه این دختر نبود احتمالا بخاطر از دست دادن خون و عفونت زخم تا اینجا سالم دووم نمیاوردی"

داهی با ذوق لبخند زد.

جونگکوک عمیق بهش نگاه کرد و لبخند گرم و خسته ای زد." میدونم"

پارت طولانی😁


#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۲۲)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁴⁰داهی بجای اون سو و جونگ وو باید با اورژ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁴¹و سریع از رخت خواب بلند شد با خوابیدن ح...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁸با دستش داهی رو تو آغوشش جا داد.دستشو ا...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁷با بغض گفت:" میدونم درد داری.. ولی تحمل...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁶از دیدن پهلوی غرق خونش وحشت کرده بود و ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁶جیمین، اون سو، جونگ وو و به زور داهی خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط