Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.33
(روایت از زبان ا.ت)
اون شب برای اولین بار بعد از مدتها، خونه واقعاً آروم بود.
نه خبری از تهدید بود، نه کسی دنبالمون بود، نه قرار مرموزی در کار بود.
فقط یه خونهی ساکت و دو نفری که بالاخره میتونستن نفس راحت بکشن.
روی مبل نشسته بودم و کتابی که چند روز بود نصفه رهاش کرده بودم رو ورق میزدم.
جونگکوک هم روبهروم نشسته بود و با گوشی خودش مشغول بود.
چند دقیقه گذشت.
سرم رو از روی کتاب بلند کردم.
+جونگکوک؟
-هوم؟
-واقعاً دیگه تموم شده؟
گوشی رو کنار گذاشت و نگام کرد.
-آره.
+مطمئنی؟
-این بار آره دیگههههه.
یه لبخند کوچیک روی صورتم نشست.
بعد دوباره کتابم رو باز کردم.
چند ثانیه بعد صدای جونگکوک اومد.
-راستی...
+چیه؟
-فردا میخوام ببرمت یه جای جدید. (لیلیلیلیلیلی)
با تعجب نگاهش کردم.
+کجا؟
-حدس بزن.
+من از کجا بدونم؟
لبخند زد.
-کتابخونه.
چشمام برق زد.
+جدی؟
-آره. این یکی دیگه قرار نیست آخرش با یه عالمه دردسر تموم بشه.
خندم گرفت.
+خیلی مسخرهای.
-خودت گفتی کتابخونه دوست داری.
+آره، ولی فکر نمیکردم یه روز کتابخونه برام بشه صحنهی جنایی!
جونگکوک خندید.
-خب حداقل این یکی رو خودت انتخاب کن.
سرم رو روی پشتی مبل گذاشتم و لبخند زدم.
برای اولین بار...
فکر آینده دیگه برام ترسناک نبود.
شاید هنوز همهچی عجیب بود.
شاید هنوز نمیدونستم زندگی کنار جونگکوک قراره به کجا برسه.
ولی یه چیز رو میدونستم.
دیگه هیچکس قرار نبود به جای من تصمیم بگیره.
نه پدرم.
نه خانوادهی جئون.
نه تهیونگ.
این بار خودم قرار بود برای زندگی خودم تصمیم بگیرم.............
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.33
(روایت از زبان ا.ت)
اون شب برای اولین بار بعد از مدتها، خونه واقعاً آروم بود.
نه خبری از تهدید بود، نه کسی دنبالمون بود، نه قرار مرموزی در کار بود.
فقط یه خونهی ساکت و دو نفری که بالاخره میتونستن نفس راحت بکشن.
روی مبل نشسته بودم و کتابی که چند روز بود نصفه رهاش کرده بودم رو ورق میزدم.
جونگکوک هم روبهروم نشسته بود و با گوشی خودش مشغول بود.
چند دقیقه گذشت.
سرم رو از روی کتاب بلند کردم.
+جونگکوک؟
-هوم؟
-واقعاً دیگه تموم شده؟
گوشی رو کنار گذاشت و نگام کرد.
-آره.
+مطمئنی؟
-این بار آره دیگههههه.
یه لبخند کوچیک روی صورتم نشست.
بعد دوباره کتابم رو باز کردم.
چند ثانیه بعد صدای جونگکوک اومد.
-راستی...
+چیه؟
-فردا میخوام ببرمت یه جای جدید. (لیلیلیلیلیلی)
با تعجب نگاهش کردم.
+کجا؟
-حدس بزن.
+من از کجا بدونم؟
لبخند زد.
-کتابخونه.
چشمام برق زد.
+جدی؟
-آره. این یکی دیگه قرار نیست آخرش با یه عالمه دردسر تموم بشه.
خندم گرفت.
+خیلی مسخرهای.
-خودت گفتی کتابخونه دوست داری.
+آره، ولی فکر نمیکردم یه روز کتابخونه برام بشه صحنهی جنایی!
جونگکوک خندید.
-خب حداقل این یکی رو خودت انتخاب کن.
سرم رو روی پشتی مبل گذاشتم و لبخند زدم.
برای اولین بار...
فکر آینده دیگه برام ترسناک نبود.
شاید هنوز همهچی عجیب بود.
شاید هنوز نمیدونستم زندگی کنار جونگکوک قراره به کجا برسه.
ولی یه چیز رو میدونستم.
دیگه هیچکس قرار نبود به جای من تصمیم بگیره.
نه پدرم.
نه خانوادهی جئون.
نه تهیونگ.
این بار خودم قرار بود برای زندگی خودم تصمیم بگیرم.............
ادامه دارد...........
- ۵۰۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط