{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلطنت راز آلود

//سلطنت راز آلود//
پارت 92

در بالکن بزرگ قصر ایستاد بود و به پایین نگاه میکرد .. که پیشتر مقامات سلطنتی برادرش ویویان و حتا پادشاه در حیاط قصر ایستاد بود
و درحالی بدرقه کردن
ژنرال ریچی بودن يعني پدرش آن مرد سال خورده نگاهش هنوز بر روی در بودن تا تنها دخترش‌ را برای آخرین بار ببیند
اما الویز هنوز قصد رفتن نداشت شاید غم شاید ناراحت یا حتا عصبانیت اجازه رفتن بهش نمی‌دادن ... اما زمانی که پدرش به سمته کالسکه قدم برداشت تمام آن دیوار های که دوره قلبش کشید بود فرو ریخت
ناخواسته اشکی از گوشه چشمش چکید برگشت و دامنه لباس پوفی بلندش‌ را با دستانش گرفت و به سمته حیاط قصر دوید
اشک های که هر لحظه بر روی گونه اش جاری میشدن را با سماجت پاک کرد ..‌. به قدری دیوید بود
که نفس های یک در میان میکشید و به سمته پدرش که کنار کالسکه ایستاد بود رفت و خودش را در آغوش پدرش رها کرد
همه افراد حاضر در آن مکان با تعجب بهش نگاه میکرد این رفتار
شایسته ای برای یک ملکه نبود..با اشاره پادشاه همه افراد آن مکان را ترک کردن و تنها افراد‌باقی مانده ویویان و آدریانو بودند و به آن پدر و دختر نگاه میکردن ... آن دوشیزه که بعد از سالها به آغوش گرم و امن پدرش رسیده بود بی صدای اشک می‌ریخت و‌ با صدای بغض آلود زمزمه وارد گفت
الویز : لطفا پدر..لطفا ترکم نکن قول..قول میدم همه اتفاقات ده سال پیش رو فراموش کنم و بشم همون پری تو
الویز میدانست که به قدر پدرش در ان موضوع مقصر است پدرش بار های خواست ديدار او بود اما او هنوز پدرش را مقصر مرگ مادرش میدانست
با زمزمه آرومی پدرش چشمانش را بیشتر روی هم فشار داد
ژ/ریچی : متاسفم دخترن .. خیلی متاسفم من نتونستم پدری خوبی برات باش تو همیشه پرنسس من خواهی و نخواهد کرد ... من ترک نمیکنم فقد خیلی خسته شدم‌ میخوام یکم استراحت کنم و حالا که میدونم پری من
منو بخشيده با خیال راحت میتونم از اينجا برم
الویز درحالی که هنوز توی آغوش پدرش بود سرش را به چپ‌و راست تکان داد و با حرف پدرش مخالف کرد
الویز : نمیشه نمیخوام
پدرش الویز را از آغوش جدا کرد و اشک هایش را پاک کرد
ژ/ریچی : دیگه خیالم از بابت تو راحته چون میدونم کنار کسی هستی که بیشتر از خودش مراقب توی
نگاهی با جیمین که منتظر به آن ها خیره شده بود انداخت و الویز رد نگاه پدرش را دنبال کرد و نگاهش به چشمان نگران عشقش اوفتاد
الویز دوباره نگاهش را به پدرش داد
ژ/ریچی : بدونم وقت کوچک ترن نیازی به حضور من داشتی هرجا باشم میام پیشت
پدرش خم شد و با لحنی جدی کنار گوشش زمزمه کرد
ژنرال ریچی : و هر موقع هر سوالی داشتی میتونی ازم بپرس بدون شک جوابش رو بهت میگم ،
این داستان ادامه دارد؟


با کامنت های تون بهم انرزی بدی تا پارت بعدی زود بزارم
دیدگاه ها (۹۰)

سلام به همگی من برگشتم اومیدوار حالتون خوب باشه و یه سری مشک...

//سلطنت راز آلود//پارت 93ژنرال ریچی : و هر موقع هر سوالی داش...

//سلطنت راز آلود//پارت 91گهی گریان گهی خندان گهی چون ابری سر...

//سلطنت راز آلود//پارت 90ساریتا : و میدونی جالب تر از همه چی...

رز سرخ

رز سرخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط