سلطنت راز آلود
//سلطنت راز آلود//
پارت 91
گهی گریان گهی خندان گهی چون ابری سرگردان گهی عاقل تر از عاقلان
گهی نادان تر از نادان این چرخه زندگی ست و این گونه بازی زندگی همه را هم چون مهر های شطرنج به بازی میگیرد ....
ملکه میلانا به طور نامعلومی از مقام و قدرتش کناره گیری کرد و به قصر قدیمی ایتالیا نقل مکان کرد ... خاندان ریتزو قدرت خودش را دست داد بخاطر خیانت ژنرال ریتزو و رفتن ملکه میلانا از هم پاشید....آدریانو به عنوان ژنرال ارشد انتخاب شد و پدرش که تصمیم به رفتن گرفته بود خواستار دیدار با دخترش بود بعد از سال ها اما او ... با اصرار های مداوم جیمین و آدریانو بازم هم حاضر نشد پدرش را ببیند
.....
چشمانش را بست و دل به صدای موج های دریا داد ... کنار جیمین تقریباً همه رنجو و درد هایش را فراموش کرده بود
انگار تمام این سالها را سپری کرده بود تا به او برسد عاشق او بشود و در هر نفسش او را بخواهد
اما حال با رفتن پدرش همهی رنج های سالهای بچگی اش دوباره بهش یاد آوری شده بود ... با حلقه شدن دستی دوره کمرش افکارش را پس زد و لبخنده ریزی زد خودش بیشتر توی بغل عشقش جا کرد ... جیمین حلقه دست هایش را محکم تر کرد و چونه اش را روی شونه معشوقش گذاشت
احساس نفس های گرم جیمین که گوش و گردنش را نوازش میکرد
نتها چیزی بود که تمام ذهن و قلبش را مشغول خودش میکرد
تنها چیزی که در آن روز ها دلیل آرامشش بود بوسیدن و لمس های او بود
لحظاتی سکوت کردن ... تا این که جیمین با زمزمه کنار گوشش آن سکوت شکست
جیمین : هنوزم نمیخواهی پدرت رو ببینی ... میدونی که امروز قرار از اینجا بره
الویز به سمتش چرخید و صورتش را مقابل صورت او قرار داد د با اخمی که بین ابروهایش نشسته بود بهش چشم دوخت
الویز : بارها اینو گفتی و جواب منو هم میدونی پس سعی نکن منو رازی کنی
جیمین : اما لیلی او پدرته...
اخم الویز غلیظ تر شد و این باعث قطع شدم حرفش شد ...جیمین در سکوت سنگینی به صورت معشوقش خیره بود .. آن نگاه های خیره دیگری طولانی شده بود که الویز با اعتراض گفت
الویز : به چی اینجوری خیره شدی ؟
جیمین یکی دستش را از دور کمر او باز کرد روی گونه او گذاشت و با انگشت شصتش لب پایینش رو نوازش میکرد و صورتش را نزدیک صورت او برد و زمزمه وارد گفت
جیمین : اخمات واقعی ترین حقیقت زندگی منه ...و من تا وقتی زندم سعی میکنم لبخند روی این لب های زیبا باشه
و بعد بوسهی کوتاه روی لب هایمعشوقش گذاشت ...الویز چشمانش را بست و با همان برخورد کوچک لب هایش با لب های عشقش
حس آرامش تمام بدنش را فرا گرفته و این حمان آرامش بود یا همان مسکن...با فاصله گرفت جیمین چشمانش را باز کرد و سرش روی سینه او گذاشت و دستانش دوره کمر حلقه کرد
جیمین متقابلا معشوقش را در آغوشش گرفت..
پارت 91
گهی گریان گهی خندان گهی چون ابری سرگردان گهی عاقل تر از عاقلان
گهی نادان تر از نادان این چرخه زندگی ست و این گونه بازی زندگی همه را هم چون مهر های شطرنج به بازی میگیرد ....
ملکه میلانا به طور نامعلومی از مقام و قدرتش کناره گیری کرد و به قصر قدیمی ایتالیا نقل مکان کرد ... خاندان ریتزو قدرت خودش را دست داد بخاطر خیانت ژنرال ریتزو و رفتن ملکه میلانا از هم پاشید....آدریانو به عنوان ژنرال ارشد انتخاب شد و پدرش که تصمیم به رفتن گرفته بود خواستار دیدار با دخترش بود بعد از سال ها اما او ... با اصرار های مداوم جیمین و آدریانو بازم هم حاضر نشد پدرش را ببیند
.....
چشمانش را بست و دل به صدای موج های دریا داد ... کنار جیمین تقریباً همه رنجو و درد هایش را فراموش کرده بود
انگار تمام این سالها را سپری کرده بود تا به او برسد عاشق او بشود و در هر نفسش او را بخواهد
اما حال با رفتن پدرش همهی رنج های سالهای بچگی اش دوباره بهش یاد آوری شده بود ... با حلقه شدن دستی دوره کمرش افکارش را پس زد و لبخنده ریزی زد خودش بیشتر توی بغل عشقش جا کرد ... جیمین حلقه دست هایش را محکم تر کرد و چونه اش را روی شونه معشوقش گذاشت
احساس نفس های گرم جیمین که گوش و گردنش را نوازش میکرد
نتها چیزی بود که تمام ذهن و قلبش را مشغول خودش میکرد
تنها چیزی که در آن روز ها دلیل آرامشش بود بوسیدن و لمس های او بود
لحظاتی سکوت کردن ... تا این که جیمین با زمزمه کنار گوشش آن سکوت شکست
جیمین : هنوزم نمیخواهی پدرت رو ببینی ... میدونی که امروز قرار از اینجا بره
الویز به سمتش چرخید و صورتش را مقابل صورت او قرار داد د با اخمی که بین ابروهایش نشسته بود بهش چشم دوخت
الویز : بارها اینو گفتی و جواب منو هم میدونی پس سعی نکن منو رازی کنی
جیمین : اما لیلی او پدرته...
اخم الویز غلیظ تر شد و این باعث قطع شدم حرفش شد ...جیمین در سکوت سنگینی به صورت معشوقش خیره بود .. آن نگاه های خیره دیگری طولانی شده بود که الویز با اعتراض گفت
الویز : به چی اینجوری خیره شدی ؟
جیمین یکی دستش را از دور کمر او باز کرد روی گونه او گذاشت و با انگشت شصتش لب پایینش رو نوازش میکرد و صورتش را نزدیک صورت او برد و زمزمه وارد گفت
جیمین : اخمات واقعی ترین حقیقت زندگی منه ...و من تا وقتی زندم سعی میکنم لبخند روی این لب های زیبا باشه
و بعد بوسهی کوتاه روی لب هایمعشوقش گذاشت ...الویز چشمانش را بست و با همان برخورد کوچک لب هایش با لب های عشقش
حس آرامش تمام بدنش را فرا گرفته و این حمان آرامش بود یا همان مسکن...با فاصله گرفت جیمین چشمانش را باز کرد و سرش روی سینه او گذاشت و دستانش دوره کمر حلقه کرد
جیمین متقابلا معشوقش را در آغوشش گرفت..
- ۱۴.۷k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط