{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۷♡⁠)⁩

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۷♡⁠)⁩


آیرین : بچه م دور کنید فهمیدی؟
تهیونگ رو کنار زد و به سمت اتاق پسرش قدم برداشت که
بازوش اسیر شد.
تهیونگ : آیرین... لطفا صبر كن...
آیرین با ضعف دست تهیونگ رو چنگ زد تا اونو جدا کنه و همزمان با عجز خواهش کرد
آیرین : میخوام کنارش بخوابم... اون عادت نداره از من دور
باشه...
تهیونگ با ملایمت صورتش رو قاب گرفت تهیونگ : باشه عزیزم اجازه بده هماهنگ کنم با هم میریم پیشش
باشه؟
آیرین اشک گرمش رو تقدیم دست‌های تهیونگ کرد و به ناچار موافقت کرد.
وقتی با اون لباسهای آبی و استریل شده، وارد اتاق روون شدن آیرین به محض دیدن دستگاههایی که روی بدن برهنه پسرش وصل ،بود دهنش رو پوشوند و از پلک‌هایی که زخم بودن زاری کرد
تهیونگ که با بعض دردناکش در جدال بود، آیرین رو در
آغوش کشید و چهره‌اش رو توی بغلش پنهان کرد تهیونگ : . ششش... میترسونیش .آیرین اون خوب میشه عزیزم... اعتمادی به حرفهاش نداشت اما دوست داشت باورشون کنه دوست داشت باورش بشه حرف های خودش درستن که روون چشم باز میکنه و اون دوباره خوشبخت ترین مرد دنیا میشه
در حالی که دو طرف تخت نشسته بودن آیرین با غصه پشت دست کوچیک روون رو نوازش میکرد و تهیونگ تکیه به صندلیش مثل آدمی که یک شبه کل زندگیش رو باخته باشه به تصویر رو به روش نگاه میکرد
آیرین با صدای ،ضعیفی خیره به روون زمزمه کرد
آیرین : وقتی فکر میکنم میبینم من بدون شما دو تا مثل یه جسم پوچم نصف زندگی من تویی و بقیه ش...
سنگینی گلوش اجازه ادامه نداد و حتی دیگه برای گرفتن اشک هاش هم تلاشی نکرد آیرین : من بدون روون
تهیونگ بیتابی آیرین رو با تحکم قطع کرد
تهیونگ : حرفشم به زبون نیار فهمیدی؟
و بعد دست کوچیک پسرش رو توی دستش گرفت و با
ملایمت گفت
دیدگاه ها (۱)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۸♡⁠)⁩تهیونگ : قراره شیش سال دی...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۹♡⁠)⁩چطور این غم عجیبی که داشت...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۶♡⁠)⁩لحظه ای نمیتونست از چشمها...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۵♡⁠)⁩تا اتمام عمل ،پسرش کمتر ا...

پارت۸ ♧ددی من♧تهیونگ کت لنا رو در اورد و با دست لنا مواجه شد...

بالاخره بعد از چند ساعت اجازه ی ملاقات کوتاهی رو به تهیونگ د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط