{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 45

پارت 45
واسه همین فقط سر تکون دادم بلند شدیم جفتمون لباسامون خیس شده بود صدای پدرام اومد:بهتره،بریم

لباسامونو عوض کنیم_بله اون جلوتر راه افتاد پسر خوشگلی بود چشمای مشکی لبای قلوه ایی درشت اروم به سمت

خونه قدم برداشتم رفتم اتاقم لباسامو با یه استین بلند لیمویی و شلوار زرد و شال سفید زرد عوض کردم وقتی از اتاق

اومدم بیرون همزمان با من پدرام اومد بیرون منو دید و لبخند زد گفت:بفرمایید یه جایی بخوریم گرم بشیم لبخندی

زدمو باهاش به سمت اشپز خونه رفتم...هردو مشغول خوردن چایی بودیم...سکوتی حکم فرما بود...که پدرام

سکوتو شکست:_شما سعیده این درسته؟
با تعجب بهش نگاه کردم:_شما اسم منو از کجا میدونید...درحالیکه سعی میکرد

خندشو کنترل کنه گفت:_راستش پری بهم زنگ زد و گفت که قراره دوستش چندروزی باما زندگی کنه...

از شنیدن حرفاش خجالت کشیدم حالا تو دلش میگه خونه قحطی بود چرا نرفت خونه پدر و مادرش...داشتم

راجبش فکر میکردم که خودش ادامه داد:_مشکلی با پدر و یا مادرت پیدا کردی؟وای نباید راجب مهرداد بهش بگم

وگرنه اگه به گوش پری بخوره هی اصرار میکنه که برگردم...سری تکون دادم و گفتم:_نه بابا یکم خواستم از هوای اون

خونه دور باشم نیاز به یکم هوای جدید داشتم..._اها..._ببخشید من یکم سرم درد میکنه میرم بخوابم فعلا_باشه شب

خوش...از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم...بعد از بستن در روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم تا خوابم ببره

(مهرداد)بعد از کلی خستگی از کار وارد خونه شدم روز خیلی مزخرفی بود
با دیدن چراغای خاموش تعجب کردم

مگه سعیده خونه نبود پس چرا چراغا خاموشه اصلا سعیده کجاست...چند بار اسمشو صدا زدم اما صدایی نشنیدم

چند تقه به در اتاقش زدم اما وقتی جوابی نشنیدم وارد اتاق شدم...تو اتاقشم نبود...پس این دختر
کجاست...
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی

My nurse

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_32مرد که از خانه رفت بیرون ز...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط