پارت
پارت ۹
هوا خیلی سرد بود حتی دور خود مم که با
شنلم پوشونده م ولی باز فایده ای نداشت کم کم صدای رعد و برق میومد و در کنارش باد های سرد و سوز ناک میومد من فوبیا رعد و برق داشتم هوا تاریک تاریک شده بود و جایی را نمیتونستم ببینم حتی نمیدونستم چیکار کنم فقط دور و بر خودم چرخ میزدم
یکهو وارد چاله ای افتاد م و ضربه ای به سرم خورد و بیهوش شدم
ویکتوریا: کم کم چشم هام را باز کردم و اخی گفتم اینجا کجاست مگه من داخل چاله ای نیوفتاده بود م؟
همینطور که داشتم محیطم را میدیم خانوم پیری را دیدم
پیرزن: اوه سلام من جنیسا هستم( داداچ ها یک اسم مزخرفه ایی میدونم به روم نیارید حالا) تو داخل چاله ای افتاده بودی و همسرم صبحی کا میخواست بره یکم آب بیاره تورا داخل چاه دید بعد اوردت دکتر اومد و چکت کرد گفت یکم به سرت آسیب رسیده ولی یکی دوهفته ای خوب میشی.
ویکتوریا: بچم چی حالش خوبه ؟
جنیسا: اون هم حالش خوبه فقط گفت یکم ضعیفه باید مراقب خودت باشی!
خوب حالا این سوپ را بخور چون فکر نکنم چیزی دیشب خورده باشی
ویکتوریا: بله چیزی نخوردم
جنیسا:میتونم بپرسم چرا شب توی روستا چیکار میکردی؟ پس همسرت کجاس خانوادت؟
ویکتوریا:( سرش را پایین انداخت وقطره ی از چشمم چکید) میشه داستان زندگیم را برای کسی نگید؟ و یک راز باقی بمونه؟
جنیسا:البته عزیزم تو بگو حرف هاتو به من بزن من به کسی نمیگم قول میدم
ویکتوریا: ممنون خانوم جنیسا( تعریف کرد ن زندگیش ) و متاسفانه جایی برای زندگی کردن ندارم😔
جنیسا:اخی عزیزم البته تو میتونی پیش من و همسر م زندگی کنی
ویکتوریا:واقعا مزاحمت ایجاد نمیکنم؟
جنیسا: البته که نه بچه های من از اینجا رفتن تو شبیه دخترم هستی از این به بعد من را باید مادر صدا بزنی
ویکتوریا: البته مادر
لیلیلیلی پارت جدیدد
هوا خیلی سرد بود حتی دور خود مم که با
شنلم پوشونده م ولی باز فایده ای نداشت کم کم صدای رعد و برق میومد و در کنارش باد های سرد و سوز ناک میومد من فوبیا رعد و برق داشتم هوا تاریک تاریک شده بود و جایی را نمیتونستم ببینم حتی نمیدونستم چیکار کنم فقط دور و بر خودم چرخ میزدم
یکهو وارد چاله ای افتاد م و ضربه ای به سرم خورد و بیهوش شدم
ویکتوریا: کم کم چشم هام را باز کردم و اخی گفتم اینجا کجاست مگه من داخل چاله ای نیوفتاده بود م؟
همینطور که داشتم محیطم را میدیم خانوم پیری را دیدم
پیرزن: اوه سلام من جنیسا هستم( داداچ ها یک اسم مزخرفه ایی میدونم به روم نیارید حالا) تو داخل چاله ای افتاده بودی و همسرم صبحی کا میخواست بره یکم آب بیاره تورا داخل چاه دید بعد اوردت دکتر اومد و چکت کرد گفت یکم به سرت آسیب رسیده ولی یکی دوهفته ای خوب میشی.
ویکتوریا: بچم چی حالش خوبه ؟
جنیسا: اون هم حالش خوبه فقط گفت یکم ضعیفه باید مراقب خودت باشی!
خوب حالا این سوپ را بخور چون فکر نکنم چیزی دیشب خورده باشی
ویکتوریا: بله چیزی نخوردم
جنیسا:میتونم بپرسم چرا شب توی روستا چیکار میکردی؟ پس همسرت کجاس خانوادت؟
ویکتوریا:( سرش را پایین انداخت وقطره ی از چشمم چکید) میشه داستان زندگیم را برای کسی نگید؟ و یک راز باقی بمونه؟
جنیسا:البته عزیزم تو بگو حرف هاتو به من بزن من به کسی نمیگم قول میدم
ویکتوریا: ممنون خانوم جنیسا( تعریف کرد ن زندگیش ) و متاسفانه جایی برای زندگی کردن ندارم😔
جنیسا:اخی عزیزم البته تو میتونی پیش من و همسر م زندگی کنی
ویکتوریا:واقعا مزاحمت ایجاد نمیکنم؟
جنیسا: البته که نه بچه های من از اینجا رفتن تو شبیه دخترم هستی از این به بعد من را باید مادر صدا بزنی
ویکتوریا: البته مادر
لیلیلیلی پارت جدیدد
- ۸.۱k
- ۲۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط