{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Ƒムイɨℳⓐ

Ƒムイɨℳⓐ
طبق معمول،
راس ساعتِ هفت،کنجِ کافه ی همیشگی نشسته بودم...
عطری آشنا،سرم را از روی میز بلند کرد
بدنم را بی حس کرد
تمام موهای تنم به احترامش ایستادند...
عطری که بعد از خودش،هر جا به مشامم میرسید،مرا کیلومترها دنبالش جابجا میکرد...
بعد از هفت سال دیدمَش
همان نجابت
همان وقار
همان لبخندِ همیشگی
حتی قدرتِ پلک زدن هم نداشتم...
هیچوقت تمرین نکرده بودم که اگر روزی رو در رو شدیم،چه عکس العملی نشان دهم
دوست داشتم تمام زندگی ام را هزینه کنم و ساعتهای دنیا را نگه دارم،تا یک ساعت بیشتر نگاهش کنم...
سرم را روی میز گذاشتم و تمام زمانی که داشته بودمش را مرور کردم
تمامِ زمانی که قدرش را ندانستم و حالا برای دقیقه ای بیشتر،التماسِ ساعتها میکردم...
رفت
هم خودش
هم بوی عطرش...
دیدگاه ها (۲۰)

Ƒムイɨℳⓐوقتی نگاهمون به هم گره میخوره لب هاش آروم آروم یه چیز ...

Ƒムイɨℳⓐبهش میگم دوستت دارم می خنده می‌گه این که چیزِ جدیدی نی...

Ƒムイɨℳⓐدکتر قاطعانه گفته بود"شما دو تا با هم...هرگز نمیتونید ...

Ƒムイɨℳⓐمی‌خوام یه اعتراف بکنم!من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق ...

#چندپارتی #لینو#استری_کیدز{My enemy}part²⁰.....ویو ا.ت به سخ...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟒شوگا چون کاناپه‌ی کناری نشسته بود.. تقری...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟐نفسم رو کلافه بیرون دادم تند تند قدم برم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط