{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترشیطونبلا

#دختر‌شیطون‌بلا122

به لباسهای یلدا و پگاه اشاره کردم و گفتم:

_ نامردا شما فکر همه جا رو کردیم، من با لباسهای کار پاشدم اومدما

یلدا چشمکی زد و گفت:

_ فکر اونجاشم کردیم

بعد هم اومد دستم رو گرفت و رو به امیرحسین با نیشخند گفت:

_ یه چند لحظه بهمون قرضش بده باز میاریم میذاریمش ور دلت!

آروم خندیدم و چیزی نگفتم و همراه پگاه و یلدا به سمت پله ها رفتیم و ازشون بالا رفتیم.
وارد اتاق سامان که شدیم با دیدن لباس مشکی کوتاهم و کفشهای ستش، لبخندی زدم و گفتم:

_ فکر همه جا رو هم که کردید
_ بله پس چی فکر کردی؟
_ چطوری اینارو برداشتید آوردید؟ شما که یه هفته اصلا با من در ارتباط نبودید!

یلدا ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:

_ روزی جشن نامزدی پگاه وقتی داشتی باهاش بحث میکردی، من رفتم از داخل اتاقت اینارو کش رفتم
_ ای مارمولک
_ زهرمار
_ والا بخدا، کارایی میکنی که به عقل جن هم نمیرسه

پگاه به سمت تخت هولم داد و گفت:

_ زود بپوش تا موهات و آرایشت رو هم اوکی کنیم، بدو بدو

لباس رو از روی تخت برداشتم و همینطور که دکمه های مانتوم رو باز میکردم، گفتم:

_ گمشید بیرون تا بپوشم بعد بیایید داخل
_ اصلا راه نداره
_ یلدا مسخره بازی درنیار برو دیگه

روی صندلی نشست، دستش رو زیر چونه اش گذاشت و همینطور که بهم زل زده بود، گفت:

_ جون بابا، بریز بیرون بببنیم چی داری

مانتوم رو به سمتش پرت کردم و با حرص گفتم:

_ خیلی هیز و بی ادبی

بعد هم لباسم رو برداشتم و تو یه حرکت به سمت حموم اتاق سامان دویدم و قبل از اینکه دستش بهم برسه، در رو قفل کردم.
چندبار محکم به در کوبید و بعد دهنش رو به در چسبوند و گفت:

_ خاک تو سرت کنن که انقدر خسیسی

همینطور که تند تند لباسام رو عوض میکردم، با خنده گفتم:

_ چه ربطی به خسیس بودن داره؟
_ والا اگه خسیس نبودی میذاشتی یکمم ما دید بزنیم، فقط سامان باید بهره ببره؟

زیپ لباسم که روی پهلو کار شده بود رو بالا کشیدم و همون لحظه در رو باز کردم و گفتم:

_ چی زر میزنی؟ چه ربطی به سامان داره آخه؟
_ آره آره دست سامان اونطوری رو شونه ی من بود، نه تو!

خنده ام رو خوردم تا پررو نشه و لباسام رو به چوب لباسی سامان آویزون کردم و گفتم:

_ لوازم آرایشی آوردید دیگه؟

پگاه آروم به سمت صندلی هولم داد و شونه هام رو فشار داد تا بشینم و گفت:

_ تو کاری نداشته باش، آرایشت با من و موهات با یلدا
دیدگاه ها (۱)

#دختر‌شیطون‌بلا123بدون مخالفت سرم رو به نشونه ی تایید تکون د...

#دختر‌شیطون‌بلا124پرهام یکی از کاسه های چیپس رو برداشت و مشغ...

#دختر‌شیطون‌بلا121با احتیاط چند قدم جلو رفتم و با صدایی که م...

#دختر‌شیطون‌بلا120میخواستم به پگاه هم زنگ بزنم اما پشیمون شد...

پارت ششم #گنگستر مهربونسه روز از اون اتفاقی که برای رزی افتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط