دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا123
بدون مخالفت سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و اون دوتا هم کارشون رو شروع کردن.
خیلی سریع انجام دادن و تقریبا بعد از بیست دقیقه آماده شدم.
یلدا موهام رو بابلیس کرد و روی شونه هام رهاشون کرد و پگاه هم یه آرایش ملیح روی صورتم انجام داد.
از روی صندلی پاشدم و کفشام رو پوشیدم و با ذوق گفتم:
_ خب بریم؟
_ بریم
سه تایی با هم از اتاق بیرون اومدیم و به سمت طبقه ی پایین رفتیم.
پسرا همه ی خوراکی ها رو روی میز چیده بودن و دور هم داشتن میگفتن میخندیدن که با دیدن ما ساکت شدن.
پرهام با تعجب بهمون نگاه کرد و گفت:
_ پگاه، یلدا، این دختره کیه؟
رفتم بین پرهام و سامان نشستم و طبق معمول یه پس گردنی به پرهام زدم و گفتم:
_ خفه شو
_ والا یه آرایش چقدر میتونه قیافه ی یه دختر عوض کنه، با همین چیزا گولمون میزنید دیگه!
سامان دستش رو از پشتم رد کرد و گوش پرهام رو گرفت و گفت:
_ انقدر حرف نزن دیگه
_ ای بابا صاحابش اومد
همه خندیدن و منم با خجالت مشغول ور رفتن با لباسم شدم که امیرحسین کیک تولد رو به سمتم هول داد و گفت:
_ بیا فوت کن
دستم رو دو طرف کیک گذاشتم و با لبخند به شمعی که عدد بیست و سه بود نگاه کردم که بچه ها از همون عدد بیست و سه به صورت معکوس شروع به شمردن کردن.
منم چشمام رو بستم و به این فکر کردم که باید چه آرزویی بکنم که ناخودآگاه اسم سامان اومد تو ذهنم و آرزو کردم که هیچ وقت باهاش به مشکل برنخورم و بعد چشمم رو باز کردم و شمع رو فوت کردم.
بچه ها همگی برام دست زدن و تولدم رو دوباره تبریک گفتن که پرهام چشمکی زد و گفت:
_ خب حالا بگو ببینم چه آرزویی کردی؟
_ اگه قرار بود بگم که اسمش آرزو نبود
سامان کیک رو به طرف خودش کشید و مشغول تقسیم کردنش شد، منم بشقابارو یکی یکی جلوش گذاشتم و بعد هم به بچه ها دادم.
آخرین قسمتش رو هم به خودم داد و همه مشغول کیک خوردن شدیم.
واقعا خوشمزه بود و طعم شکلاتش عالی بود!
_ کیک رو کی خریده؟
_ سامان
بهش نگاه کردم که لبخندی زد و گفت:
_ میدونستم کیک شکلاتی دوست داری
_ آره واقعا، طعمش خیلی خوبه
_ نوش جونت
کیک رو که خوردیم، پگاه سینی و بشقاب ها رو جمع کرد و به آشپزخونه بُرد، بعد هم کادوهایی که واسم خریده بودن رو روی میز کنار کاسه های چیپس و پفک گذاشتن.
با دیدن کادوها با ذوق دستام رو به هم کوبیدم و گفتم:
_ به به بخش مورد علاقه ی من
بدون مخالفت سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و اون دوتا هم کارشون رو شروع کردن.
خیلی سریع انجام دادن و تقریبا بعد از بیست دقیقه آماده شدم.
یلدا موهام رو بابلیس کرد و روی شونه هام رهاشون کرد و پگاه هم یه آرایش ملیح روی صورتم انجام داد.
از روی صندلی پاشدم و کفشام رو پوشیدم و با ذوق گفتم:
_ خب بریم؟
_ بریم
سه تایی با هم از اتاق بیرون اومدیم و به سمت طبقه ی پایین رفتیم.
پسرا همه ی خوراکی ها رو روی میز چیده بودن و دور هم داشتن میگفتن میخندیدن که با دیدن ما ساکت شدن.
پرهام با تعجب بهمون نگاه کرد و گفت:
_ پگاه، یلدا، این دختره کیه؟
رفتم بین پرهام و سامان نشستم و طبق معمول یه پس گردنی به پرهام زدم و گفتم:
_ خفه شو
_ والا یه آرایش چقدر میتونه قیافه ی یه دختر عوض کنه، با همین چیزا گولمون میزنید دیگه!
سامان دستش رو از پشتم رد کرد و گوش پرهام رو گرفت و گفت:
_ انقدر حرف نزن دیگه
_ ای بابا صاحابش اومد
همه خندیدن و منم با خجالت مشغول ور رفتن با لباسم شدم که امیرحسین کیک تولد رو به سمتم هول داد و گفت:
_ بیا فوت کن
دستم رو دو طرف کیک گذاشتم و با لبخند به شمعی که عدد بیست و سه بود نگاه کردم که بچه ها از همون عدد بیست و سه به صورت معکوس شروع به شمردن کردن.
منم چشمام رو بستم و به این فکر کردم که باید چه آرزویی بکنم که ناخودآگاه اسم سامان اومد تو ذهنم و آرزو کردم که هیچ وقت باهاش به مشکل برنخورم و بعد چشمم رو باز کردم و شمع رو فوت کردم.
بچه ها همگی برام دست زدن و تولدم رو دوباره تبریک گفتن که پرهام چشمکی زد و گفت:
_ خب حالا بگو ببینم چه آرزویی کردی؟
_ اگه قرار بود بگم که اسمش آرزو نبود
سامان کیک رو به طرف خودش کشید و مشغول تقسیم کردنش شد، منم بشقابارو یکی یکی جلوش گذاشتم و بعد هم به بچه ها دادم.
آخرین قسمتش رو هم به خودم داد و همه مشغول کیک خوردن شدیم.
واقعا خوشمزه بود و طعم شکلاتش عالی بود!
_ کیک رو کی خریده؟
_ سامان
بهش نگاه کردم که لبخندی زد و گفت:
_ میدونستم کیک شکلاتی دوست داری
_ آره واقعا، طعمش خیلی خوبه
_ نوش جونت
کیک رو که خوردیم، پگاه سینی و بشقاب ها رو جمع کرد و به آشپزخونه بُرد، بعد هم کادوهایی که واسم خریده بودن رو روی میز کنار کاسه های چیپس و پفک گذاشتن.
با دیدن کادوها با ذوق دستام رو به هم کوبیدم و گفتم:
_ به به بخش مورد علاقه ی من
- ۷.۹k
- ۲۰ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط