♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۴
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۴
حرف های شیرین و قشنگ آن مرد قلب دختر را به تپش درآورده بود قلبش چنان میلرزید که فکر میکرد حال از پا میافته شنیدن این حرفا از زبان جیمین برایش خیلی قشنگ بود، لحظه ای همه چیو فراموش کرد هدفش، راهش، فقط با احساس لب زد : ما هیچوقت نمیتونیم بهم برسیم
جیمین کلافه اطراف را نگاه کرد با عجز در چشم های زنش خیره شد : ما الآنم بهم رسیدیم فقط خودمون داریم از هم فاصله میگیریم
انقدر زود راضی نمیشد رفتار های بد آن مرد باعث رنجیدن هویون شده بود. نه انقدر احساسی بود که زود ببخشتش نه انقدر بد که ردش کنه با نفس عمیقی زمزمه کنان لب زد : جیمی ما میتونیم چرا نمیفهمی..
جیمین با نگاه پر از اطمینان لب زد : چرا میتونیم اما من دیگه نمیتونم افسار قلبمو نگه دارم.حالا... حالا حس میکنم مثل یه مرد طمع کارم. هر جوری شده، میخوامت.
هرچی جیمین به پایان حرف هایش نزدیکتر میشد صداش بمتر و نگاهش براق تر میشد پاهاش له له میزدن برای کوتاه کردن تنها فاصله ی بینشون انگار به کلی تمام صبرش رو از دست داده بود. انگشتهای هویون به شلوار بگ گشادش چنگ زدن. چشمهایش برق زدند .
جیمین نفسش رو حبس کرد و چیزی رو که سالها توی دلش دفن کرده بود بالاخره بیرون ریخت: شبها وقتی از پایین به پنجره ی اتاقت نگاهت میکردم که اونجا وایستادی تو برام مثل ماه بودی دور، دست نیافتنی. اما حالا.....مکث کرد و دستش رو مصمم بالا آورد. انگشتهای گرم و مردانه اش روی گونه هویون نشستند شبیه نوازش تمنای سالها حسرت با عشق در چشمانش نگاه کرد و ادامه داد : الان تو توی دستامی هویون
هویون که همیشه گرگ جواب دادن بود حالا در برابر صداقت جیمین فقط سکوت کرده بود.و شاید همین سکوت شیرین ترین پاسخ دنیا بود،
با نوازش آرام شست جیمین روی گونه اش نفس هویون در سینه اش حبس شد حرکت نرم مثل نسیمی که صبح زود از میان پرده نازوک عبور میکرد و پوست را قلقلک میداد صدای جیمین لرزش خفیفی داشت شبیه صدای مردی که تصمیمش را گرفته بود : راهی که انتخاب میکنم شاید عواقبش خوب نباشه...اما من برای تو شجاعم حاضرم جلوی همه وایستم فقط برای تو چون میخوامت خیلی زیادصصث سکوت باشه اما در عمیق ترین لایه ای وجودش یک چیز رو با اطمینان میدونست، هیچکس حتا سرنوشت نمیتونست به هویون آسیب بزنه تا وقتی که جیمین باشه،
حرف های شیرین و قشنگ آن مرد قلب دختر را به تپش درآورده بود قلبش چنان میلرزید که فکر میکرد حال از پا میافته شنیدن این حرفا از زبان جیمین برایش خیلی قشنگ بود، لحظه ای همه چیو فراموش کرد هدفش، راهش، فقط با احساس لب زد : ما هیچوقت نمیتونیم بهم برسیم
جیمین کلافه اطراف را نگاه کرد با عجز در چشم های زنش خیره شد : ما الآنم بهم رسیدیم فقط خودمون داریم از هم فاصله میگیریم
انقدر زود راضی نمیشد رفتار های بد آن مرد باعث رنجیدن هویون شده بود. نه انقدر احساسی بود که زود ببخشتش نه انقدر بد که ردش کنه با نفس عمیقی زمزمه کنان لب زد : جیمی ما میتونیم چرا نمیفهمی..
جیمین با نگاه پر از اطمینان لب زد : چرا میتونیم اما من دیگه نمیتونم افسار قلبمو نگه دارم.حالا... حالا حس میکنم مثل یه مرد طمع کارم. هر جوری شده، میخوامت.
هرچی جیمین به پایان حرف هایش نزدیکتر میشد صداش بمتر و نگاهش براق تر میشد پاهاش له له میزدن برای کوتاه کردن تنها فاصله ی بینشون انگار به کلی تمام صبرش رو از دست داده بود. انگشتهای هویون به شلوار بگ گشادش چنگ زدن. چشمهایش برق زدند .
جیمین نفسش رو حبس کرد و چیزی رو که سالها توی دلش دفن کرده بود بالاخره بیرون ریخت: شبها وقتی از پایین به پنجره ی اتاقت نگاهت میکردم که اونجا وایستادی تو برام مثل ماه بودی دور، دست نیافتنی. اما حالا.....مکث کرد و دستش رو مصمم بالا آورد. انگشتهای گرم و مردانه اش روی گونه هویون نشستند شبیه نوازش تمنای سالها حسرت با عشق در چشمانش نگاه کرد و ادامه داد : الان تو توی دستامی هویون
هویون که همیشه گرگ جواب دادن بود حالا در برابر صداقت جیمین فقط سکوت کرده بود.و شاید همین سکوت شیرین ترین پاسخ دنیا بود،
با نوازش آرام شست جیمین روی گونه اش نفس هویون در سینه اش حبس شد حرکت نرم مثل نسیمی که صبح زود از میان پرده نازوک عبور میکرد و پوست را قلقلک میداد صدای جیمین لرزش خفیفی داشت شبیه صدای مردی که تصمیمش را گرفته بود : راهی که انتخاب میکنم شاید عواقبش خوب نباشه...اما من برای تو شجاعم حاضرم جلوی همه وایستم فقط برای تو چون میخوامت خیلی زیادصصث سکوت باشه اما در عمیق ترین لایه ای وجودش یک چیز رو با اطمینان میدونست، هیچکس حتا سرنوشت نمیتونست به هویون آسیب بزنه تا وقتی که جیمین باشه،
- ۱.۹k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط