{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۳

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۳


نیم ساعتی گذشته بود و هر دو در سکوت ایستاده بودند، تا اینکه هویون نگاهش به سوی آب کشیده شد با لحن غمگینی لب زد : جیمی فکر کن تو یه راه داری یا باید انتقامت رو بگیری یا به کسی که دوست داری برسی.. تو کدوم یکی رو انتخاب میکنی
جیمین جرعه ای از سوجو اش نوشید و به سطح آب زلال خیره شد با پوزخندی جواب داد : چی میگی دختر دیونه اینا رو از کجا در میاری
هویون هم‌چنان به آب خیره شد هیچ کس از قلب ویران شده آن دختر خبر نداشت حتا عشقش که در کنارش ایستاده بود بطری اش را کمی تکان داد و گفت : هیچی نمیدونی .. هیچی حتا همین حرفمو هم نمی‌تونی درک کنی
جیمین آرنج هایش را از روی میله برداشت خم شد بطریش را روی زمین قرار داد، و از شانه های هویون گرفت و صورتش را طرفه خودش چرخواند حال روبه روی هم ایستاده بودند جیمین درحین جدیت در چشم هایش زل زد و گفت : حتا اگه توی اون دو راهی بمونم من کسیو که دوست دارم انتخاب میکنم یعنی تو رو .. شاید قبلاً نتونستیم مثله همه آدمای معمولی بهم اعتراف کنیم اما دیگه وقتشه..
قلب هویون با این جمله بی اختیار به تپش افتاد. فقط در چشم هایش با نگاه سوالی خیره بود اما بی اراده یک قدم جلو گذاشت انگار پاهاش از او دستور نمیگرفتن یا شاید هم زیادی منتظر شنیدن آوای این کلمات بودند.
جیمین لبخند زد و این بار قدمی محکم‌تر برداشت بینشون فقط یک نفس فاصله مانده بود سینه به سینه‌ی هم ایستاده بودند. جیمین مطمئن تر لب زد : ببین هویون ما دیگه همون بچه های کوچیک نیستیم که کنار درخت بازی میکردیم ما بزرگ شدیم چرا بهم یه فرصت ندیم شاید باهات خیلی بد رفتاری کرده باشم اما دوستت داشتم خیلی هم زیاد فکر میکردم با این کار ازم متنفر میشی یا دل من ازت کنده میشه...اما هیچ فرقی نکرد بدتر بیشتر دلباختت شدم
نگاه هویون عصبی شد با لحن تمسخرآمیزی نجوا کرد : چطوری میتونم باور کنم بعد از اون همه کارای احمقانت
لحظه ای افکار مرد به سرش آمد اگر بهش می‌گفت بد رفتاری‌اش از این بود که فکر میکرد اون دختر دشمنشه یا قتلی در میانه شاید هیچوقت او را نمی‌بخشید پس سکوت کرد و به جایش گفت : پارک هویون تو مثل انعکاس ماه توی برکهای زیبا و دست نیافتنی با اطمینان میگم خیلی قبل تر از تو عاشقت شدم اما اون موقع میدونی خوب.... فکر میکردم با وجود مادرم نمی‌تونیم باهم باشیم اما بعد از ازدواج کردن مون فهمیدم که تا وقتی دست همدیگه رو بگیریم هیچکس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه
دیدگاه ها (۳)

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۴حرف های شیرین و قشنگ آن مرد قلب د...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۵هویون نگاهش رو به چشم های جیمین د...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۲کارآگاه لی کلافه نجوا کرد : کارگا...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۵۰برج ایفل این نماد پاریس در شب به ...

سایه‌هایی که به نور ختم میشوند پارت: ۶نامجون با تهیونگ حرف ز...

Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۹اصلاً چطور بدون صدا تا پشت در رسیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط