قلبدربند

#قلب_در_بند
#Part_5

(چند روز بعد)

نشسته بودم توی اتاق و پسره نشسته بود جلوم الان چند روز از وقتی که به عنوان ب.رده گرفتمش میگذره ولی هیچ کاری باهاش نکردم و واقعا نمیدونم چرا دلم نمیاد باهاش کاری که خودش نمیخواد رو انجام بدم
داشت باهام حرف میزد و از زندگیش و روزای سختش میگفت و واقعا نمیدونم چرا ولی با حوصله ی تمام نشسته بودم جلوش و به حرفاش گوش میدادم وقتی داشت درمورد مرگ خانوادش حرف میزد یکم بغض کرد بغلش کردم و تو بغلم با همون بغضش حرف میزد
سرشو ب.وسیدم و محکم بغلش کردم و بعد چند دقیقه که یکم حالش بهتر شد از بغلم بیرون اومد بهش لبخندی زدم و اونم لبخندی زد بهش خیره شدم چرا انقد این پسر با بقیه ی ب.رده ها برام فرق داره خیلی آدمای خوشگل دیگه ای هم هستن که ب.رده ی من بودن ولی این یکی .... نمیدونم ولی لینو راست میگه باید حواسم به خودم باشه عاشق یه ب.رده شدن واقعا خوب نیست میدونم که واسم خوب تموم نمیشه نباید بزارم که حسم بهش از این بیشتر بشه

+ارباب چیزی شده؟

سریع به خودم اومدم

_چی؟

+ چرا یهو خشکتون زد چند بار صداتون کردم

_ها؟ نه نه فقط یه دقه حواسم پرت شد

+آها

یکم مکث کردم

_ .... عمم .... تو گفتی اسمت فلیکسه؟

+اوهوم

یهو رفتم تو فکر و گوشیمو برداشتم فردا میرسیم به ایستگاه و اونجا پدر و مادرم و داداشم و چند تا از پسرای فامیلمون سوار کشتیم میشن بقیشون اصلا برام مهم نیست ولی پسر عموم گ.یه و همیشه وقتی میدیده که من یه ب.رده یا خدمتکار خوشگل دارم به زور ازم میخریدش فقط چون نمیخوام دعوا درست بشه تا الان بهش چیزی نگفتم ولی نمیتونم فلیکسو بهش بدم فلیکس خیلی خوشگله و اگه اونو ببینه مطمئنن اونو ازم میگیره ولی عمرا اگه بزارم به فلیکس دست بزنه دوست پسرم نیست ولی بازم ب.رده ی منه و این یکیو بهش نمیدم نمیتونم باهاش دعوا کنم پس باید فلیکسو قایم کنم
به فلیکس نگاه کردم با تعجب داشت نگام میکرد

_ببین فلیکس

+هوم؟

_فردا یکی از پسرای فامیلمون میاد توی کشتیم

+خب؟

_اون معمولا همه ی ب.رده های منو میگیره ولی نمیخوام تورو بدم بهش

+خب؟؟

_نمیتونم باهاش دعوا کنم پس باید تورو قایم کنم میدمت به محافظ شخصیم و اون میبرتت یه جایی و قایمت میکنه ولی اینو بدون فلیکس اگه پسر عموم بگیرتت یه شب راحتت نمیزاره اون اصلا رحم نداره فقط به فکر لذت خودشه پس برای خودتم که شده مراقب باش نبینتت اون وقتی به اندازه کافی ازت استفاده کنه میک.شتت ولت نمیکنه

ترسشو حس کردم با ترس بهم نگاه میکرد

+ م ... من ... کجا قایم بشم؟

_نگران نباش محافظم قایمت میکنه

صبح زود قبل اینکه برسیم رفتم پیش محافظم و فلیکسو دادم بهش

_خودت میدونی چرا باید قایمش کنی پیداش نکنن حواست باشه

~چشم ارباب

دستشو گرفت و بردش و بعد تقریبا یک ساعت رسیدیم و خانوادم سوار شدن سلام و احوال پرسی کردیم و رفتیم نشستیم و بعد چند دقیقه کشتی حرکت کرد و پسر عمومم نشسته بود همش بهش نگاه میکردم و فکرم جای فلیکس بود
شب شد و برای همشون یه اتاق آماده کردم و رفتن داخل ولی پسر عموم کنار کشتی ایستاده بود و به دریا نگاه میکرد رفتم کنارش

_چرا نمیری بخوابی؟

^ فعلا خوابم نمیاد

_خوبه

^ تو چیکارا میکنی؟

_هیچی کارای همیشگی

^ ببینم ب.رده داری یکی ازت بخرم؟ میخوام هم خوشگل باشه هم خوش هیکل

استرس گرفتم و یکم مکث کردم

_ .... نه بابا خودم چند روزیه که اصا ب.رده ندارم

^ مطمئنی اینجا که زیاد میارن

_ آره ولی ایندفعه نگرفتم کسیو ندارم

^ اوکی



#huynlix
دیدگاه ها (۸)

#قلب_در_بند #Part_6 بعد چند دقیقه رفتم تو اتاقم ولی اون هنوز...

#قلب_در_بند #Part_7 (هیونجین)فرداش سوهیون اومد پیشم و گفت که...

#قلب_در_بند #Part_5 (چند روز بعد)نشسته بودم توی اتاق و پسره ...

#قلب_در_بند #Part_4 یکم حرف زدن و بعدشم رفتیم شام خوردیم دیگ...

پارت یک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط