#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ²³
ات لب پایینش و گاز گرفت و با ترس به همسر بی رحمش نگاه کرد.
تهیونگ بدون توجه به اینکه ات ناراضی هست دی/کش رو بین پا های ات قرار داد و بدون آمادگی واردش کرد. با خشونت جلو و عقب میرفت. ات دست های بسته شدش رو سعی میکرد آزاد کنی و به سمت پایین حرکت میداد ولی بی جواب بود و این تهیونگ بود که بی توجه به واکنش های ات به کارش ادامه داد. اما نزدیک ارضا شدن بیرون کشید. ات خون بین پاهاش و دید و گریه هاش بیشتر شد.. تهیونگ بی توجه لباس هایش و پوشید و دست های ات رو باز کرد. خیلی بیخیال بود.
تهیونگ: از خوابیدن با باکره ها خوشم نمیاد زیادی نابلدن.
پوزخند زد و درحالی که از اتاق خارج میشد گفت
تهیونگ: تا ۳ دقیقه دیگه خودت و تمیز میکنی و پایین هستی.
ات نگاه کرد به صورت های تهیونگ و دوباره به وضعیتش نگاه کرد که لباس هاشو تیکه پاره بود.
تهیونگ: هوففف لعنتی...
تهیونگ پیراهنش و در آورد و سمت ات پرت کرد
تهیونگ: بپوشش..
ات با ترس بهش نگاه کرد و با دست های لرزونم لباس های که دو سایز ازش بزرگتر بود رو لمس کرد...
تهیونگ که بدن های عضله ایش رو بیرون انداخت نبود بیرون رفت و به یکی از نگهبان ها نگاه کرد
تهیونگ: شلوارتو درار...
معلوم بود نگهبان از من و من کردنش شوکه شده
نگهبان: ولی قربان....
چشم های سرد تهیونگ به کرد دوخته شد... خیلی سریع کلت نگهبان و از جیبش در آورد و درست روی پیشونیش قرار داد
تهیونگ: ولی رو کامل کن تا مغزت منفجر شده و خودم اون شلوار کوفتی و درارم
مرد نگهبان با ترس شلوارش و درآورد و به تهیونگ داد.
تهیونگ شلوار و سمت ات پرت کرد و ماسکش رو هم که از راه پیدا کرده بود کنار ماسک پرتاب کرد.
تهیونگ: ۳ دقیقه دیگه پایین....
پارت: ²³
ات لب پایینش و گاز گرفت و با ترس به همسر بی رحمش نگاه کرد.
تهیونگ بدون توجه به اینکه ات ناراضی هست دی/کش رو بین پا های ات قرار داد و بدون آمادگی واردش کرد. با خشونت جلو و عقب میرفت. ات دست های بسته شدش رو سعی میکرد آزاد کنی و به سمت پایین حرکت میداد ولی بی جواب بود و این تهیونگ بود که بی توجه به واکنش های ات به کارش ادامه داد. اما نزدیک ارضا شدن بیرون کشید. ات خون بین پاهاش و دید و گریه هاش بیشتر شد.. تهیونگ بی توجه لباس هایش و پوشید و دست های ات رو باز کرد. خیلی بیخیال بود.
تهیونگ: از خوابیدن با باکره ها خوشم نمیاد زیادی نابلدن.
پوزخند زد و درحالی که از اتاق خارج میشد گفت
تهیونگ: تا ۳ دقیقه دیگه خودت و تمیز میکنی و پایین هستی.
ات نگاه کرد به صورت های تهیونگ و دوباره به وضعیتش نگاه کرد که لباس هاشو تیکه پاره بود.
تهیونگ: هوففف لعنتی...
تهیونگ پیراهنش و در آورد و سمت ات پرت کرد
تهیونگ: بپوشش..
ات با ترس بهش نگاه کرد و با دست های لرزونم لباس های که دو سایز ازش بزرگتر بود رو لمس کرد...
تهیونگ که بدن های عضله ایش رو بیرون انداخت نبود بیرون رفت و به یکی از نگهبان ها نگاه کرد
تهیونگ: شلوارتو درار...
معلوم بود نگهبان از من و من کردنش شوکه شده
نگهبان: ولی قربان....
چشم های سرد تهیونگ به کرد دوخته شد... خیلی سریع کلت نگهبان و از جیبش در آورد و درست روی پیشونیش قرار داد
تهیونگ: ولی رو کامل کن تا مغزت منفجر شده و خودم اون شلوار کوفتی و درارم
مرد نگهبان با ترس شلوارش و درآورد و به تهیونگ داد.
تهیونگ شلوار و سمت ات پرت کرد و ماسکش رو هم که از راه پیدا کرده بود کنار ماسک پرتاب کرد.
تهیونگ: ۳ دقیقه دیگه پایین....
- ۳۳۵
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط