{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنج

)(پارت پنج)

حیاط مدرسه خارج می‌شدم که برام از شماره ی ناشناس پیام اومد...
# دیر نکنی...ساعت هشت میام دنبالت
ـ باشه
فهمیدم جونگ کوک برای همین سیوش کردم .... پادشاه احمقا...
رفتم خونه ... من تنها زندگی میکنم برای همین آهنگ گذاشتم ... غذا خوردم ... حموم رفتم ... لباس مشکی بلند که تا بالای زانو چاک داشت و حالت تاپ مانند داشت و پشت کمرش خالی بود و تقریبا باز بود پوشیدم با کفش پاشنه بلند ... یکم آرایش کردم .. عطر هم زدم...داشتم از خونه خارج می‌شدم که جونگ کوک پیام داد
# بیا پایین
رفتم پایین ... داشتم با خودم فکر میکردم که چطوری شمارمو داره...اصلا از کجا آدرس خونمو می‌دونه...همینجوری تو فکر بودم که ناگهان با جونگ کوک تصادف کردم ...
ـ آخ!
# حالت خوبه؟
ـ چرا اینقدر سفتی
# من چیکار کنم..تو منو ندیدی
ـ هوفف
# بیخیال .. بیا سوار شو
ماشینش BMW بود ... تو راه بودیم که گفتم
ـ آدرس خونمو از کجا میدونی...اصلا از کجا شمارمو دراوردی؟
# به زودی میفهمی
کنجکاو شدم اما چیزی نگفتم ... تا اینکه رسیدیم .. از ماشین پیاده شدیم ولی اونجا انگار اصلا جای خوبی نبود...بدون ترسی وارد شدم ، جونگ کوک پشتم داشت میومد .. دستم رو گرفت و منو کشوند سمت یه جمع ... همه برگشتن و ما دوتا رو نگاه کردن
به جونگ کوک آروم گفتم
دیدگاه ها (۰)

(پارت شیشم) به جونگ کوک آروم گفتم ـ داری چیکار میکنی؟# فقط س...

(پارت هفت)مرده دستشو گذاشت زیر چونم...دستش رو گرفتم و پیچوند...

(پارت چهار)# قانون اول ..‌‌.. هیچوقت رو حرف من حرف نزن # قان...

(پارت سه)بلند شد و کاغذ رو انداخت سطل اشغال .. همه تعجب کرده...

آنا:رسیدم دم در خونه که یکی دستمو گرفت دیدم جونگ کوکه جونگ ک...

(پارت نه)از ماشین پیاده شدم .. اونم پیاده شدـ عاااا فکر کنم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط