{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ش۱۱" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

ش۱۱" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ⁵⁰

_ آروم باشین آقای کیم.
فقط بیهوشن.

+ اصلا چطور جرئت میکنی بهش دست بزنیییی؟!!

_ اما این دستور پدرتونه!

تهیونگ دیگر چیزی نگفت.
میدانست که بحث کردن با این آدم ها هیچ فایده ای ندارد.
اما واقعا توان دیدن بدن بی‌جان جونگکوک را نداشت.
این واقعا برایش اذیت کننده بود.
بزور دستانش را بستند و کشاندنش داخل ماشین.
تنها چیزی که الان میتوانست خیالش را راحت کند این بود که جونگکوک جفتش نشسته است.
البته نشسته بود که نه...
بیهوش بود.
دستان او را هم بسته بودند.
تهیونگ با نگرانی به جونگکوک نگاه میکرد.
از روی کلافگی سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست.
با حس کردن چیزی روی شانه‌اش چشمانش را باز کرد.
این سر جونگکوک بود که روی شانه اش افتاده بود.
آرام سرش را روی سر جونگکوک گذاشت و کمی فکر کرد.
وقتی به آنجا برسیم با جونگکوک چه میکنند؟!
نکند بلایی سرش بیاورند؟!
نکند پدرش فکر هایی بدی در سر دارد؟!
در عمارت چه اتفاقاتی خواهد رخ داد؟!
نمیدانست چقدر غرق فکر کردن بود که متوجه نشد به عمارت رسیدند.
با محض توقف ماشین در سمت مخالف باز شد و دو نفر جونگکوک از از ماشین پیاده کردند.

+ هی!
هی شما دو تا!
دارزن اونو کجا میبرین؟!
آهایییی!!!
بهش دست نزننننن!

دو نفر هم بزور خودش را از ماشین پیاد کردند.
تا لحظه‌ای که جونگکوک از دیدش خارج شد بد و بیراه نثار آن دو نفر میکرد.
تا به مستقیم نگاه کرد متوجه پدرش شد.
کسی که چند وقت از او فرار میکرد و چشم دیدنش را به هیچ عنوان نداشت.
آن دو مرد مجبورش کردند زانو بزند.
هر چند خیلی مقاومت کرد ولی متوجه نشد.
مدام نگاهش را از ممرد مقابلش میگرفت.
کسی که ذره‌ای مهر پدرانه درونش نبود.
جلویش کمی خم شد.
دو انگشت زیر چانه‌اش قرار داد و سرش را بالا آورد.

_ چه عجب!
بالاخره افتخار دادین شما رو دیدیم!

با اینکه دیگر نمیتوانست نگاهش را بدزدد...
ولی دلیلی نداشت که خوب نگاهش کند.
با اخر و چشمانی که تهدید و بدترین فحش ها از ان میبارید نگاهش میکرد.

_ اینطور نگاهم نکن.
انتظار نداشته باش باور کنم دلت برام تنگ نشده بود.

+ اصلا.
حتی یه ذره!

پوزخند کثیف روی لبش پررنگ تر از قبل شد.
از جلو روی تهیونگ بلند شد و دستانش را پشتش قفل کرد.

_ این چیزا دیگه مهم نیست.
اتاقت آماده‌ست برو استراحت کن.
باید برای فردا آماده باشی.

+ برای چی؟!

_ برای داماد شدن!

ادامه دارد...

¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۲)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁹" چندی بعد "_ عذر ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁸_ چرا انقدر داری ر...

𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡p18و در رو پشت سرش بست. ۱...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط