رمان مافیایی نامجون سایههای نقرهای

# رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای

## قسمت دوم: دیدار در برج سکوت

**مکان:** پنت‌هاوس نامجون، طبقه بالا.
**زمان:** چند ساعت بعد از نیمه شب.

سکوت سنگین پنت‌هاوس تنها با صدای قطره‌های باران که به شیشه می‌خورد، شکسته می‌شد. ا.ت (شما) با چشمانی نیمه‌باز روی یک صندلی چرمی مجلل نشسته بودید. دست‌هایتان با بست‌های فلزی به دسته‌های صندلی محکم شده بود، اما این محدودیت فیزیکی نبود که شما را آزار می‌داد؛ این حس غریبه و سردی بود که از مردی که در فاصله چند قدمی شما ایستاده بود، ساطع می‌شد.

نامجون، حالا دیگر با کت و شلواری تیره و بی‌نقص، با فاصله‌ای حساب شده روبروی شما قرار گرفته بود. نور ملایم آباژور، سایه‌های تند و منظمی بر چهره‌ی استخوانی و چشمان عمیقش می‌انداخت؛ چشمان قهوه‌ای تیره‌ای که انگار هزاران کتاب ناخوانده و هزاران معامله‌ی خطرناک را در خود جای داده بودند.

«بیدار شدی.» صدای او، زمزمه‌ای عمیق و موسیقایی بود، اما لحنش فاقد هرگونه احساس بود. انگار که صرفاً یک مشاهده آماری را گزارش می‌کرد.

شما به آرامی پلک زدید و نگاهتان را جمع کردید. تلاش کردید تا واکنشی نشان دهید، اما سردرگمی و خستگی بر شما غلبه کرده بود. شما انتظار هر چیزی را داشتید جز این سکوت شاعرانه.

«کجا هستم؟» صدای شما کمی خش‌دار بود.

نامجون لبخند محوی زد که به طرز عجیبی، تهدیدآمیزتر از اخم بود. او دستش را به سمت میز برد و یک لیوان نوشیدنی که بوی تلخی می‌داد را برداشت و جرعه‌ای نوشید.

«اینجا جایی است که تو تصمیم گرفتی وارد بازی بشی، ا.ت. فقط جایزه بازی کمی متفاوت از چیزی است که انتظار داشتی.»

او قدمی به جلو برداشت و شما ناخودآگاه سرتان را عقب کشیدید. این حرکت غریزی، توجه او را بیشتر جلب کرد. نامجون با حالتی تماشاگرانه به شما خیره شد.

«گزارش‌ها می‌گویند تو یک متخصص امنیتی هستی. آن‌ها می‌گویند تو توانایی شکستن هر سیستمی را داری. اما کسی نگفت که خودت چقدر شکننده هستی وقتی در دستان 'لرد نقره‌ای' اسیر شوی.»

او کنار صندلی شما زانو زد، آنقدر نزدیک که رایحه ملایم عطر چوبی‌اش به مشام شما رسید. این نزدیکی، باعث شد که قلب شما بر خلاف انتظارتان، از ترس، شروع به کوبیدن به قفسه سینه‌تان کند.

«من نیازی به سیستم ندارم. من به تو نیاز دارم. تو اسناد هستی، کلید هستی و شاید... یک موزه کوچک از اسرار برای من باشی.» نامجون با حالتی متفکر، به نقطه‌ای در دوردست خیره شد. «من عاشق معماری اطلاعات هستم. و تو پیچیده‌ترین معماری‌ای هستی که دیده‌ام.»

شما گلویتان را صاف کردید و سعی کردید لحن محکمی داشته باشید، هرچند درونتان می‌لرزید. «من چیزی برای گفتن به تو ندارم. اگر برای پول است، هر چقدر می‌خواهی ببر. اگر برای انتقام است، انتقامت را بگیر. اما مرا درگیر کثافت‌کاری‌هایت نکن.»

نامجون ناگهان خندید، خنده‌ای آرام اما پرقدرت که تمام فضا را پر کرد. او بلند شد و به سمت پنجره رفت، درست همان جایی که قسمت اول داستان تمام شده بود.

«پول؟ انتقام؟ ا.ت، من کسی هستم که این چیزها را برای دیگران تنظیم می‌کند. من اینجا نیستم تا چیزی از تو بگیرم. من آمده‌ام تا ببینم تو **که هستی**. گروه 'اژدهای سیاه' فکر می‌کردند تو یک کارت سوخته‌ای که می‌توان آن را با یک تهدید ساده از بازی خارج کرد. اما من می‌دانم که تو یک دفتر خاطرات با ارزش هستی که کسی نباید آن را بخواند، مگر صاحبش.»

او به آرامی دستکش‌های چرمی‌اش را درآورد و آنها را روی میز گذاشت.

«از این به بعد، تو در قلمرو من هستی. قلمروی من قوانین خودش را دارد. قانون اول این است: دروغ گفتن، مساوی است با درد. قانون دوم: مقاومت، مساوی است با طولانی‌تر شدن این بازی. و قانون سوم...»

نامجون برگشت و نگاهش با نگاه شما تلاقی پیدا کرد. این بار، در چشمانش، دیگر خبری از سردی محض نبود؛ رگه‌ای از کنجکاوی تاریک دیده می‌شد.

«قانون سوم این است که ما قرار است همدیگر را بشناسیم. و من، کیم نامجون، ترجیح می‌دهم شناختن آدم‌ها را از طریق یک مکالمهٔ منطقی شروع کنم، نه از طریق زور.»

او به آرامی به سمت یک در دیگر رفت که به نظر می‌رسید به راهرو یا اتاق دیگری باز می‌شود. «جیهوپ مراقب تو خواهد بود. اگر کمکی خواستی، فقط اسم مرا صدا بزن. شب بخیر، 'گنج من'.»

در با صدای تیکی بسته شد و شما تنها ماندید. دست‌بندها هنوز شما را نگه داشته بودند، اما این بار، ترس با کنجکاوی سنگینی در هم آمیخته بود. نامجون نه یک نگهبان خشن، بلکه یک محقق مرموز بود. و این، تازه شروع ماجرا بود.
دیدگاه ها (۰)

# رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت سوم: کتابخانه...

ادامه ی قسمت سوم: او به جیهوپ اشاره کرد. «او را برگردان بالا...

# رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت اول: تقدیم به...

فوق‌العاده است! هان جیسانگ (Han Jisung) از استری کیدز با انر...

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

#تکپارتی •وقتی حجم دهنده فلفلی زدی که اعضا می بوسنتچان:ا/ت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط