رمان مافیایی نامجون سایههای نقرهای

# رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای

## قسمت سوم: کتابخانه زیرزمینی و صدای کتابی قدیمی

**مکان:** پنت‌هاوس و زیرزمین مخفی.
**زمان:** صبح روز بعد.

ساعت‌های اولیه‌ی صبح با طلوع خورشید سئول که به آرامی از میان ابرهای بارانی راه خود را پیدا می‌کرد، آغاز شد. ا.ت بیدار شد، گیج و با دردی مبهم در شانه‌ها. بست‌ها باز شده بودند، اما شما همچنان در همان صندلی نشسته بودید. جیهوپ، مردی که چهره‌ای غیرقابل خواندن داشت، در گوشه‌ای ایستاده بود، بی‌حرکت مانند یک مجسمه.

«صبح بخیر.» صدای جیهوپ خشک و بدون هیچ لحنی بود. «لرد نقره‌ای دستور داد که برای شما صبحانه بیاورم و اتاق را آماده کنم.»

ا.ت با اکراه نگاهی به اطراف انداخت. این پنت‌هاوس لوکس‌تر از هر زندانی بود که می‌توانست تصور کند. اما یک زندان، حتی اگر طلایی باشد، همچنان زندان است.

او به آرامی از جا برخاست، عضلاتش از بی‌حرکتی گرفته بودند. جیهوپ با کمال ادب لیوانی آب و یک سینی کوچک حاوی میوه و نان تست را روی میز گذاشت.

«آقا... نامجون؟» ا.ت با تردید پرسید.

«ایشان بیدار نیستند. ایشان شب‌ها کار می‌کنند.» جیهوپ پاسخ داد.

«کجا هستند؟»

«در بخش مطالعه.» جیهوپ سرش را به سمت دیواری چوبی در انتهای اتاق اشاره کرد. «اگر اجازه بدهید، من اینجا منتظر می‌مانم.»

ا.ت به سمت دیوار چوبی رفت. این دیوار پوشیده از کتاب‌هایی بود که از زمین تا سقف چیده شده بودند، کتاب‌هایی که به نظر می‌رسید شامل مجموعه‌های ادبیات کلاسیک، فلسفه، و تاریخ هنر باشند. یک کتابخانه عظیم در دل یک عملیات مافیایی؟ این با تصویر کلیشه‌ای که از رئیس یک باند خلافکار داشت، کاملاً در تضاد بود.

همانطور که دستش را روی جلد چرمی یک کتاب قدیمی کشید، متوجه یک نکته عجیب شد. برخی از کتاب‌ها واقعاً قدیمی بودند و برخی دیگر بسیار جدید و دست‌نخورده به نظر می‌رسیدند. نامجون واقعاً یک کتابخوان بود، نه فقط برای ظاهر.

وقتی ا.ت مشغول بررسی کتاب‌ها بود، چشمانش روی یک کتاب با جلد فرسوده افتاد که در میان کتاب‌های جدید قرار گرفته بود. عنوان آن محو شده بود، اما احساس عجیبی به او دست داد. این کتاب متعلق به زندگی قبلی او بود، قبل از اینکه درگیر این شبکه‌های پیچیده شود.

او به آرامی کتاب را بیرون کشید. به محض اینکه کتاب از جای خود حرکت کرد، صدای کلیک خفیفی شنیده شد.

جیهوپ بلافاصله حالت دفاعی گرفت. «ا.ت! دست نگه دار!»

اما دیگر دیر شده بود. بخشی از دیوار کتابخانه با صدایی مکانیکی به عقب رانده شد و یک راهروی تاریک و باریک آشکار شد. این راهرو به نظر می‌رسید به طبقات زیرین یا یک مخفیگاه منتهی می‌شود.

ا.ت دیگر درنگ نکرد. او کتاب را محکم زیر بغلش فشرد و با سرعتی که در آن لحظه تمام وجودش را فرا گرفته بود، وارد تاریکی شد.

«صبر کن!» جیهوپ برای اولین بار کمی از حالت سکون خارج شد و به دنبال شما دوید.

راهرو شیب‌دار بود و بوی نم و کاغذ کهنه از آن می‌آمد. این زیرزمین به نظر می‌رسید یک کتابخانه یا آرشیو خصوصی بسیار بزرگ باشد، پر از قفسه‌ها و جعبه‌های چوبی مهر و موم شده. این اتاق، روح واقعی امپراتوری نامجون بود، نه پنت‌هاوس مجلل بالای سر.

او به دنبال یک خروجی دیگر بود که چشمش به یک درب فلزی کوچک در انتهای راهرو افتاد. او می‌توانست صدای قدم‌های جیهوپ را در پشت سرش بشنود.

«فقط چند ثانیه...» ا.ت زیر لب زمزمه کرد و به سمت درب فلزی دوید. دستگیره سرد بود. با تمام نیرویی که داشت، آن را چرخاند، اما درب قفل بود.

ناامیدانه به دنبال چیزی برای باز کردن قفل گشت که ناگهان...

نور ضعیفی از انتهای راهرو تابید. نامجون ایستاده بود. او آرام و ثابت، با همان کت و شلوار صبحگاهی، اما این بار دو مرد دیگر نیز پشت سرش بودند. او به نظر خشمگین نمی‌آمد، بیشتر شبیه یک استاد بود که شاگردی را در حال انجام تکالیف اشتباه دیده باشد.

«فکر کردی یک کتاب قدیمی چقدر می‌تواند راهنمای خوبی برای فرار باشد؟» نامجون با لحنی که ترکیبی از سرزنش و علاقه بود، پرسید.

ا.ت به سمت او چرخید، بازوهایش را بالا آورد، اما در مواجهه با قدرت مطلق او، تسلیم شد.

«تو این را می‌دانستی. می‌دانستی که آن کتاب مسیر را باز می‌کند.» ا.ت نفس‌نفس زنان گفت.

نامجون قدمی برداشت و کتاب را که ا.ت در دست گرفته بود، با یک حرکت سریع و بدون خشونت از او گرفت.

«می‌دانستم. چون من کتاب‌ها را می‌نویسم، ا.ت. من می‌دانم کدام صفحه کلید را دارد.»

او کتاب را باز کرد و به جای متن، یک دکمه کوچک زیر جلد دید. او آن را فشار داد. درب فلزی با صدای بلندی باز شد.

«این راه خروجی نیست،» نامجون زمزمه کرد. «این درِ اتاق امن من است. جایی که اگر واقعاً بلایی سرت بیاید، باید پناه بگیری.»
دیدگاه ها (۰)

ادامه ی قسمت سوم: او به جیهوپ اشاره کرد. «او را برگردان بالا...

## رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت چهارم: آزادی...

# رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت دوم: دیدار در...

# رمان مافیایی نامجون: سایه‌های نقره‌ای## قسمت اول: تقدیم به...

وقتی با یک لباس باز می‌خوای بری مهمونی تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط