امیلی با حرص لگدی به در زد سپس با اخم در حالی که دست ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁵
.....................................................
امیلی با حرص لگدی به در زد. سپس با اخم در حالی که دست به سینه بود از عمارت خارج شد و تاکسی گرفت. بعد از دقایقی تاکسی رسید و امیلی به طرف کافه ای که با لایرا قرار داشت رفت. وقتی به کافه رسید، کرایه تاکسی را حساب کرد و وارد کافه شد. لایرا هنوز نرسیده بود. امیلی سر میزی نشست. هنوز هم دست به سینه و اخمالو بود درست مثل بچه ای که آبنبات چوبی اش را از او گرفته باشند و حالا قهر کرده باشد. حرف های نیکولاس و تاریخ عروسی اش مثل سناریویی از یک تکه فیلم سینمایی از جلوی چشمانش رد میشد. بعد از چند لحظه، لایرا وارد کافه شد. امیلی با دیدن لایرا اخمش را باز کرد و حالا لبخند پهنی جای آن اخم ریز بین ابروهایش را گرفته بود. از روی صندلی بلند شد و گفت"لایرا... بیا اینجا!" لایرا هم لبخند پهنی زد و به طرف امیلی رفت. قبل از اینکه روی صندلی خودش بنشیند، به طرف امیلی رفت و او را سخت در آغوش گرفت. امیلی با صدایی که از ته چاه می آمد گفت"لایرا... خفه شدم..." لایرا فشار دستانش را محکم تر کرد و گفت"هیسسسس!... من دیر به دیر تو رو میبینم.... پس بزار نهایت استفاده رو ببرم..." بعد از آغوشی طولانی و صد البته سفت و سخت، بالاخره لایرا از امیلی جدا شد و روی صندلی اش نشست. همین که نشست اولین سوالش را پرسید"الان باید لونا صدات کنم با همون امیلی؟" امیلی چشمانش را در حدقه چرخاند و جواب داد"نه... فقط بگو امیلی... مثل همیشه!..." لایرا گفت"الان چیزی مثل همیشه نیست... تو الان... صبر کن ببینم... این چیه؟" انگار که نگاه لایرا به طرف حلقه امیلی رفته بود. سریع دست امیلی را گرفت و گفت"امیلی... واو!... این..." به چشمان امیلی خیره شد و ادامه داد"حلقه ازدواجه!... آلفا بهت داده؟... کِی؟... چطور؟... قراره واقعا عروسی کنی!؟" امیلی ابروهایش را بالا انداخت و گفت"لایرا!... نفس بکش!..." لایرا با هیجان گفت"نمیتونم!... خدای من... خیلی قشنگه!... این الماسِ واقعیه؟... آلفا علاوه بر جذابیت زیاد، پول زیادم داره!" امیلی با این حرف لایرا خندید و گفت"درسته... حلقه ازدواجه..." لایرا سریع گفت"پس قراره ازدواج کنی؟ آره؟... دقیقا کِی؟" امیلی کمی مکث کرد و بعد اخم ریزش برگشت و گفت"خودم هم امروز فهمیدم قراره ازدواج کنم!... و حدس بزن کِی!... دو هفته دیگه!... من آماده نیستم!!" جمله آخرش تقریبا به فریاد شباهت داشت. لایرا خندید و گفت"حالا من میگم... آروم باش!... دو هفته دیگه که خوبه!.... اگه من بودم میگفتم همین فردا..." لایرا کاملا بیخیال حرف میزد. اخم امیلی غلیظ تر شد و گفت"لایرا!... تو واقعا دیوونه ای!...........
....................................................
پارت آخر امروز💙
لایک و بازنشر یادتون نره❤🎀
.....................................................
امیلی با حرص لگدی به در زد. سپس با اخم در حالی که دست به سینه بود از عمارت خارج شد و تاکسی گرفت. بعد از دقایقی تاکسی رسید و امیلی به طرف کافه ای که با لایرا قرار داشت رفت. وقتی به کافه رسید، کرایه تاکسی را حساب کرد و وارد کافه شد. لایرا هنوز نرسیده بود. امیلی سر میزی نشست. هنوز هم دست به سینه و اخمالو بود درست مثل بچه ای که آبنبات چوبی اش را از او گرفته باشند و حالا قهر کرده باشد. حرف های نیکولاس و تاریخ عروسی اش مثل سناریویی از یک تکه فیلم سینمایی از جلوی چشمانش رد میشد. بعد از چند لحظه، لایرا وارد کافه شد. امیلی با دیدن لایرا اخمش را باز کرد و حالا لبخند پهنی جای آن اخم ریز بین ابروهایش را گرفته بود. از روی صندلی بلند شد و گفت"لایرا... بیا اینجا!" لایرا هم لبخند پهنی زد و به طرف امیلی رفت. قبل از اینکه روی صندلی خودش بنشیند، به طرف امیلی رفت و او را سخت در آغوش گرفت. امیلی با صدایی که از ته چاه می آمد گفت"لایرا... خفه شدم..." لایرا فشار دستانش را محکم تر کرد و گفت"هیسسسس!... من دیر به دیر تو رو میبینم.... پس بزار نهایت استفاده رو ببرم..." بعد از آغوشی طولانی و صد البته سفت و سخت، بالاخره لایرا از امیلی جدا شد و روی صندلی اش نشست. همین که نشست اولین سوالش را پرسید"الان باید لونا صدات کنم با همون امیلی؟" امیلی چشمانش را در حدقه چرخاند و جواب داد"نه... فقط بگو امیلی... مثل همیشه!..." لایرا گفت"الان چیزی مثل همیشه نیست... تو الان... صبر کن ببینم... این چیه؟" انگار که نگاه لایرا به طرف حلقه امیلی رفته بود. سریع دست امیلی را گرفت و گفت"امیلی... واو!... این..." به چشمان امیلی خیره شد و ادامه داد"حلقه ازدواجه!... آلفا بهت داده؟... کِی؟... چطور؟... قراره واقعا عروسی کنی!؟" امیلی ابروهایش را بالا انداخت و گفت"لایرا!... نفس بکش!..." لایرا با هیجان گفت"نمیتونم!... خدای من... خیلی قشنگه!... این الماسِ واقعیه؟... آلفا علاوه بر جذابیت زیاد، پول زیادم داره!" امیلی با این حرف لایرا خندید و گفت"درسته... حلقه ازدواجه..." لایرا سریع گفت"پس قراره ازدواج کنی؟ آره؟... دقیقا کِی؟" امیلی کمی مکث کرد و بعد اخم ریزش برگشت و گفت"خودم هم امروز فهمیدم قراره ازدواج کنم!... و حدس بزن کِی!... دو هفته دیگه!... من آماده نیستم!!" جمله آخرش تقریبا به فریاد شباهت داشت. لایرا خندید و گفت"حالا من میگم... آروم باش!... دو هفته دیگه که خوبه!.... اگه من بودم میگفتم همین فردا..." لایرا کاملا بیخیال حرف میزد. اخم امیلی غلیظ تر شد و گفت"لایرا!... تو واقعا دیوونه ای!...........
....................................................
پارت آخر امروز💙
لایک و بازنشر یادتون نره❤🎀
- ۳.۱k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط