𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁴
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁴
......................................................
چیزی که امیلی میدید، انگشتر حلقه ی نقره ای بود با نگین الماسی در وسطش و دو الماس ریز در کنارش با طراحی خاصی روی بدنه اش که امیلی تا به حال مثل آن را ندیده بود. امیلی کاملا شوکه شده بود. این الان یک خاستگاری بود؟ در این لحظه؟ نیکولاس همانطور که پوزخندش را روی لبش نگه داشته بود، در یکی از دستانش حلقه را نگه داشته بود و با دست دیگرش، دست های امیلی را که جلوی دهانش نگه داشته بود به نرمی پایین آورد و گفت"تو که واقعا انتظار نداشتی بدون حلقه باهم زندگی کنیم؟ هوم؟..." و به آرامی حلقه را دست امیلی کرد. امیلی هنوز شوکه بود و فقط به حلقه نگاه میکرد. نیکولاس گفت"حاضری با من ازدواج کنی، کوچولو؟..." و بوسه ای روی دست امیلی زد. امیلی گفت"تو... یعنی من... واقعا شوکه شدم... من... خدای من... قبول میکنم... تو جفتمی..." نیکولاس لبخندی زد و گفت"عالیه... حالا آروم باش، کوچولو... لکنت گرفتی..." و خندید. امیلی اخم ریزی کرد و گفت"گفتم که... شوکه شدم!..." نیکولاس با همان خنده گفت"هی!... عصبانی نشو... برو به قرارت برس... مگه دیرت نشده بود؟" امیلی با عجله گفت"درسته!..." و همین که برگشت، دستش توسط نیکولاس گرفته شد. برگشت و گفت" چیزی شده؟..." نیکولاس با پوزخند گفت"نه... فقط یه چیزو یادم رفت بگم... آخر هفته ی دو هفته دیگه ازدواج میکنیم" امیلی با تعجب گفت"چی!" اما فرصت نکرد حرفش را ادامه دهد، زیرا لب های نیکولاس روی لب هایش نشست. هنور بابت تاریخ عروسی اش شوکه بود که این بوسه شوک دیگری به او وارد کرد. نیکولاس پوزخندش را روی بوسه نگه داشته بود و یک دستش را به کمر امیلی رسانده بود. طعم ویسکی که هنوز روی لب های نیکولاس بود با هوای سرد مخلوط شده بود اما در این سرما بدن امیلی مثل آتش گرم شده بود. گونه های امیلی گُر گرفت. بعد از لحظه ای، نیکولاس از امیلی جدا شد و صورتش را به طرف گوش امیلی برد و همانطور که نفس گرمش به گوش امیلی میخورد گفت"هنوزم با یه بوسه سرخ میشی، کوچولو... بهتره این عادت رو ترک کنی... چون اینطوری بامزه به نظر میرسی و ممکنه کنترلم رو از دست بدم..." با هر کلمه نیکولاس امیلی سرخ تر میشد. نیکولاس بدون اینکه امیلی متوجه شود، در را باز کرده بود. از امیلی فاصله گرفت و او را به آرامی به بیرون هل داد و گفت"دیرت شده کوچولو..." امیلی که هنوز شوکه بود گفت"تو!..." اما حرفش با بسته شدن در توسط نیکولاس قطع شد. نیکولاس به در تکیه داده بود و میخندید. امیلی با حرص لگدی به در زد............
......................................................
پارت دوم امروززز❤
......................................................
چیزی که امیلی میدید، انگشتر حلقه ی نقره ای بود با نگین الماسی در وسطش و دو الماس ریز در کنارش با طراحی خاصی روی بدنه اش که امیلی تا به حال مثل آن را ندیده بود. امیلی کاملا شوکه شده بود. این الان یک خاستگاری بود؟ در این لحظه؟ نیکولاس همانطور که پوزخندش را روی لبش نگه داشته بود، در یکی از دستانش حلقه را نگه داشته بود و با دست دیگرش، دست های امیلی را که جلوی دهانش نگه داشته بود به نرمی پایین آورد و گفت"تو که واقعا انتظار نداشتی بدون حلقه باهم زندگی کنیم؟ هوم؟..." و به آرامی حلقه را دست امیلی کرد. امیلی هنوز شوکه بود و فقط به حلقه نگاه میکرد. نیکولاس گفت"حاضری با من ازدواج کنی، کوچولو؟..." و بوسه ای روی دست امیلی زد. امیلی گفت"تو... یعنی من... واقعا شوکه شدم... من... خدای من... قبول میکنم... تو جفتمی..." نیکولاس لبخندی زد و گفت"عالیه... حالا آروم باش، کوچولو... لکنت گرفتی..." و خندید. امیلی اخم ریزی کرد و گفت"گفتم که... شوکه شدم!..." نیکولاس با همان خنده گفت"هی!... عصبانی نشو... برو به قرارت برس... مگه دیرت نشده بود؟" امیلی با عجله گفت"درسته!..." و همین که برگشت، دستش توسط نیکولاس گرفته شد. برگشت و گفت" چیزی شده؟..." نیکولاس با پوزخند گفت"نه... فقط یه چیزو یادم رفت بگم... آخر هفته ی دو هفته دیگه ازدواج میکنیم" امیلی با تعجب گفت"چی!" اما فرصت نکرد حرفش را ادامه دهد، زیرا لب های نیکولاس روی لب هایش نشست. هنور بابت تاریخ عروسی اش شوکه بود که این بوسه شوک دیگری به او وارد کرد. نیکولاس پوزخندش را روی بوسه نگه داشته بود و یک دستش را به کمر امیلی رسانده بود. طعم ویسکی که هنوز روی لب های نیکولاس بود با هوای سرد مخلوط شده بود اما در این سرما بدن امیلی مثل آتش گرم شده بود. گونه های امیلی گُر گرفت. بعد از لحظه ای، نیکولاس از امیلی جدا شد و صورتش را به طرف گوش امیلی برد و همانطور که نفس گرمش به گوش امیلی میخورد گفت"هنوزم با یه بوسه سرخ میشی، کوچولو... بهتره این عادت رو ترک کنی... چون اینطوری بامزه به نظر میرسی و ممکنه کنترلم رو از دست بدم..." با هر کلمه نیکولاس امیلی سرخ تر میشد. نیکولاس بدون اینکه امیلی متوجه شود، در را باز کرده بود. از امیلی فاصله گرفت و او را به آرامی به بیرون هل داد و گفت"دیرت شده کوچولو..." امیلی که هنوز شوکه بود گفت"تو!..." اما حرفش با بسته شدن در توسط نیکولاس قطع شد. نیکولاس به در تکیه داده بود و میخندید. امیلی با حرص لگدی به در زد............
......................................................
پارت دوم امروززز❤
- ۵.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط