سه روز از مکالمه تلفنی امیلی و لایرا و همینطور مراسم خاکسپاری لئوناردو میگذشت ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶³
....................................................
سه روز از مکالمه تلفنی امیلی و لایرا و همینطور مراسم خاکسپاری لئوناردو میگذشت. هوا در این سه روز بهتر شده بود و از باران خبری نبود. فقط هر از چند گاهی ابر های زودگذری خورشید را میپوشاند و بعد از مدت کوتاهی دوباره کنار میرفت. در این سه روز سوالات لایرا تمامی نداشت. مدت طولانی برای کنار آمدن با این موضوع که درباره اش گفته بود فقط در حد چهل و پنج دقیقه بود و بعد از آن، دوباره سِیلی از پیام ها و سوالات بی حد و مرز لایرا به گوشی امیلی سرازیر شده بود. امیلی تصمیم گرفته بود قرار ملاقاتی با لایرا ترتیب دهد تا رو در رو با او صحبت کند. قرار بود مثل همیشه در آن کافه همیشگی یکدیگر را ملاقات کنند. نیکولاس روی کاناپه نشسته بود و لیوان شیشه ای حاوی ویسکی در دستش بود و مینوشید که امیلی از پله ها با عجله پایین آمد. امیلی تیشرت کوتاه سفید و شلوار جین گشاد مشکی پوشیده بود و بخاطر هوای سرد روی تیشرتش کاپشن پف دار و کوتاه سفیدی پوشیده بود و موهایش را دم اسبی به بالا جمع کرده بود. وقتی از پله ها پایین می آمد، موهایش در هوا تکان میخوردند. نگاه نیکولاس به سمت امیلی کج شد. از روی کاناپه بلند شد و لیوانش را روی میز گذاشت و به طرف امیلی رفت. با نگاه طولانی سر تا پای امیلی را بررسی کرد و وقتی نگاهش به چشمان امیلی رسید، لحظه مکث کرد و بعد یک دستش را به کمرش زد و با انگشت شست دست دیگرش لب پایینش را لمس کرد گفت"مممم... به نظرم یه چیزی کمه..." امیلی نگاهی یه سراپای خودش کرد و گفت"چی؟... ببین همونطور که گفتی لباس هام هم گرمه..." نیکولاس پوزخندی زد و گفت"میدونم دقیقا چی کمه... همینجا وایسا..." و به طرف پله ها برگشت و از آن ها بالا رفت. در حالی که نیکولاس پله ها را طی میکرد امیلی با عجز گفت"مطمئنم چیزی کم نیست... داره دیرم میشه..." نیکولاس بدون اینکه برگردد گفت"همونجا بمون..." و بعد در راهرو غیب شد. امیلی دست به سینه ایستاده بود و لحظه ای بعد نیکولاس پیدایش شد. چیزی در دستش نبود. امیلی با اخم کمرنگی گفت"آلفا!... اذیتم نکن!..." نیکولاس که حالا از پله ها پایین آمده بود خندید و گفت"اذیتت نمیکنم کوچولو... چیزی که کم بود رو آوردم...." و بعد دستش را توی جیبش کرد و چیزی بیرون آورد. امیلی با چیزی که میدید شوکه شده بود. دستانش را جلوی دهنش گرفت و زمزمه کرد"این.... تو...." نیکولاس به تعجب امیلی پوزخندی زد و گفت"این دقیقا چیزیه که کم بود..." چیزی که امیلی میدید.........
...................................................
لایک یادتون نره🙏🏻🎀
....................................................
سه روز از مکالمه تلفنی امیلی و لایرا و همینطور مراسم خاکسپاری لئوناردو میگذشت. هوا در این سه روز بهتر شده بود و از باران خبری نبود. فقط هر از چند گاهی ابر های زودگذری خورشید را میپوشاند و بعد از مدت کوتاهی دوباره کنار میرفت. در این سه روز سوالات لایرا تمامی نداشت. مدت طولانی برای کنار آمدن با این موضوع که درباره اش گفته بود فقط در حد چهل و پنج دقیقه بود و بعد از آن، دوباره سِیلی از پیام ها و سوالات بی حد و مرز لایرا به گوشی امیلی سرازیر شده بود. امیلی تصمیم گرفته بود قرار ملاقاتی با لایرا ترتیب دهد تا رو در رو با او صحبت کند. قرار بود مثل همیشه در آن کافه همیشگی یکدیگر را ملاقات کنند. نیکولاس روی کاناپه نشسته بود و لیوان شیشه ای حاوی ویسکی در دستش بود و مینوشید که امیلی از پله ها با عجله پایین آمد. امیلی تیشرت کوتاه سفید و شلوار جین گشاد مشکی پوشیده بود و بخاطر هوای سرد روی تیشرتش کاپشن پف دار و کوتاه سفیدی پوشیده بود و موهایش را دم اسبی به بالا جمع کرده بود. وقتی از پله ها پایین می آمد، موهایش در هوا تکان میخوردند. نگاه نیکولاس به سمت امیلی کج شد. از روی کاناپه بلند شد و لیوانش را روی میز گذاشت و به طرف امیلی رفت. با نگاه طولانی سر تا پای امیلی را بررسی کرد و وقتی نگاهش به چشمان امیلی رسید، لحظه مکث کرد و بعد یک دستش را به کمرش زد و با انگشت شست دست دیگرش لب پایینش را لمس کرد گفت"مممم... به نظرم یه چیزی کمه..." امیلی نگاهی یه سراپای خودش کرد و گفت"چی؟... ببین همونطور که گفتی لباس هام هم گرمه..." نیکولاس پوزخندی زد و گفت"میدونم دقیقا چی کمه... همینجا وایسا..." و به طرف پله ها برگشت و از آن ها بالا رفت. در حالی که نیکولاس پله ها را طی میکرد امیلی با عجز گفت"مطمئنم چیزی کم نیست... داره دیرم میشه..." نیکولاس بدون اینکه برگردد گفت"همونجا بمون..." و بعد در راهرو غیب شد. امیلی دست به سینه ایستاده بود و لحظه ای بعد نیکولاس پیدایش شد. چیزی در دستش نبود. امیلی با اخم کمرنگی گفت"آلفا!... اذیتم نکن!..." نیکولاس که حالا از پله ها پایین آمده بود خندید و گفت"اذیتت نمیکنم کوچولو... چیزی که کم بود رو آوردم...." و بعد دستش را توی جیبش کرد و چیزی بیرون آورد. امیلی با چیزی که میدید شوکه شده بود. دستانش را جلوی دهنش گرفت و زمزمه کرد"این.... تو...." نیکولاس به تعجب امیلی پوزخندی زد و گفت"این دقیقا چیزیه که کم بود..." چیزی که امیلی میدید.........
...................................................
لایک یادتون نره🙏🏻🎀
- ۲.۸k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط