𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ22
[ویو جنی]=
دستم تو دست جونگ کوک یخ کرده بود
نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی داره میفته ولی یه چیزو خوب میفهمیدم...
جونگ کوک خطرناک تر از چیزیه که فکر میکردم
صدای اون مرد دوباره تو عمارت پیچید:
_"جئون جونگ کوک بیرون بیا قبل اینکه خودم بیام دنبالت"
کوک دندوناشو روی هم فشار داد
بعد خیلی اروم سمتم خم شد:
_"جنی هرچی شد فقط ساکت بمون"
+"تو میخوای چیکار کنی؟"
_"یه کاری که مجبورم"
قبل اینکه چیزی بگم دستمو گرفت و برد سمت راه پله ها
رفتیم طبقه بالا
بعد جلوی یه کمد بزرگ وایساد
با تعجب نگاهش کردم:
+"الان وقت قایم موشکه؟!"
بدون توجه به غر زدنم در کمدو باز کرد
ولی پشت لباسا یه در مخفی بود
چشام گرد شد
+"تو دقیقا کی هستی؟!"
_"بعدا توضیح میدم برو داخل"
+"نه تا نگی چی شده نمیام"
یهو صدای تیر خیلی نزدیک اومد
جونگ کوک عصبی داد زد:
_"جنی!"
از ترس سریع رفتم داخل اتاق مخفی
کوک هم اومد داخل و درو بست
[ویو کوک]=
لعنت...
چجوری پیدام کرده بودن؟
جنی با ترس نگام میکرد
میدونستم هزار تا سوال تو سرشه
+"جونگ کوک..."
_"هوم؟"
+"تو خلافکاری؟"
چند ثانیه سکوت کردم
بعد اروم گفتم:
_"اگه بگم اره چی؟"
رنگ صورتش پرید
+"داری شوخی میکنی... درسته؟"
پوزخند تلخی زدم:
_"کاش شوخی بود"
[ویو جنی]=
قلبم فرو ریخت
تمام اون لحظه های خنده دار و کل کل هامون یهو تو ذهنم اومد
یعنی تمام این مدت کنار یه آدم خطرناک بودم؟
ولی...
چرا هنوزم ازش نمیترسیدم؟
یهو صدای انفجار از پایین عمارت اومد
از ترس جیغ کوتاهی کشیدم و ناخوداگاه بغلش کردم
جونگ کوک چند لحظه خشکش زد
بعد اروم دستاش دورم حلقه شد
_"نترس خرگوش کوچولو... تا وقتی من هستم کسی نمیتونه بهت آسیب بزنه"
قلبم دوباره دیوونه وار کوبید
لعنت بهش...
ادامه دارد...
Ⓟⓐⓡⓣ22
[ویو جنی]=
دستم تو دست جونگ کوک یخ کرده بود
نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی داره میفته ولی یه چیزو خوب میفهمیدم...
جونگ کوک خطرناک تر از چیزیه که فکر میکردم
صدای اون مرد دوباره تو عمارت پیچید:
_"جئون جونگ کوک بیرون بیا قبل اینکه خودم بیام دنبالت"
کوک دندوناشو روی هم فشار داد
بعد خیلی اروم سمتم خم شد:
_"جنی هرچی شد فقط ساکت بمون"
+"تو میخوای چیکار کنی؟"
_"یه کاری که مجبورم"
قبل اینکه چیزی بگم دستمو گرفت و برد سمت راه پله ها
رفتیم طبقه بالا
بعد جلوی یه کمد بزرگ وایساد
با تعجب نگاهش کردم:
+"الان وقت قایم موشکه؟!"
بدون توجه به غر زدنم در کمدو باز کرد
ولی پشت لباسا یه در مخفی بود
چشام گرد شد
+"تو دقیقا کی هستی؟!"
_"بعدا توضیح میدم برو داخل"
+"نه تا نگی چی شده نمیام"
یهو صدای تیر خیلی نزدیک اومد
جونگ کوک عصبی داد زد:
_"جنی!"
از ترس سریع رفتم داخل اتاق مخفی
کوک هم اومد داخل و درو بست
[ویو کوک]=
لعنت...
چجوری پیدام کرده بودن؟
جنی با ترس نگام میکرد
میدونستم هزار تا سوال تو سرشه
+"جونگ کوک..."
_"هوم؟"
+"تو خلافکاری؟"
چند ثانیه سکوت کردم
بعد اروم گفتم:
_"اگه بگم اره چی؟"
رنگ صورتش پرید
+"داری شوخی میکنی... درسته؟"
پوزخند تلخی زدم:
_"کاش شوخی بود"
[ویو جنی]=
قلبم فرو ریخت
تمام اون لحظه های خنده دار و کل کل هامون یهو تو ذهنم اومد
یعنی تمام این مدت کنار یه آدم خطرناک بودم؟
ولی...
چرا هنوزم ازش نمیترسیدم؟
یهو صدای انفجار از پایین عمارت اومد
از ترس جیغ کوتاهی کشیدم و ناخوداگاه بغلش کردم
جونگ کوک چند لحظه خشکش زد
بعد اروم دستاش دورم حلقه شد
_"نترس خرگوش کوچولو... تا وقتی من هستم کسی نمیتونه بهت آسیب بزنه"
قلبم دوباره دیوونه وار کوبید
لعنت بهش...
ادامه دارد...
- ۳۸۰
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط