𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ21
[ویو جنی]=
چشمام ناخوداگاه روی لباش ثابت مونده بود
لعنت چرا انقد نزدیک بود...
_"تو زیادی خطرناکی برای اعصاب منی"
با تته پته گفتم:
+"خ...خودتی"
لبخند کجی زد
دستاش دو طرفم روی زمین بود و راه فرار نداشتم
قلبم داشت دیوونه وار میکوبید
_"پس چرا داری میلرزی؟"
+"سرده"
_"جالبه چون الان کاملا قرمزی"
خواستم جوابشو بدم که یهو صدای شکستن شیشه از بیرون عمارت اومد
هردومون سریع بلند شدیم
[ویو کوک]=
اخمام توهم رفت
اون صدا عادی نبود...
سریع دست جنی رو گرفتم:
_"بیا پشت سرم"
+"چی شده؟"
_"فقط ساکت باش"
از کنار اپن اسلحهمو برداشتم
جنی تا اسلحه رو دید چشماش گرد شد
+"تو... اسلحه داری؟!"
جوابشو ندادم
تمام حواسم به صدای قدمایی بود که تو حیاط میومد
لعنت...
یعنی پیدام کرده بودن؟
[ویو جنی]=
جونگ کوک کاملا عوض شده بود
اون پسر شوخ و مسخره ی چند دقیقه پیش الان سرد و ترسناک شده بود
نور شمع روی صورتش افتاده بود و فکش از عصبانیت قفل شده بود
یهو صدای تیر اومد
+"اَه!"
ناخوداگاه از ترس چسبیدم به بازوش
_"جنی گوش کن"
+"ه...هان؟"
_"هر اتفاقی افتاد ازم جدا نشو"
برای اولین بار تو صداش ترس حس میشد...
یهو صدای مردی تو عمارت پیچید:
_"جئون جونگ کوک! میدونم اونجایی!"
قلبم فرو ریخت
جونگ کوک زیر لب لعنتی گفت و دستمو محکمتر گرفت
_"فکر کنم امشب قراره همه چی بهم بریزه..."
ادامه دارد...
Ⓟⓐⓡⓣ21
[ویو جنی]=
چشمام ناخوداگاه روی لباش ثابت مونده بود
لعنت چرا انقد نزدیک بود...
_"تو زیادی خطرناکی برای اعصاب منی"
با تته پته گفتم:
+"خ...خودتی"
لبخند کجی زد
دستاش دو طرفم روی زمین بود و راه فرار نداشتم
قلبم داشت دیوونه وار میکوبید
_"پس چرا داری میلرزی؟"
+"سرده"
_"جالبه چون الان کاملا قرمزی"
خواستم جوابشو بدم که یهو صدای شکستن شیشه از بیرون عمارت اومد
هردومون سریع بلند شدیم
[ویو کوک]=
اخمام توهم رفت
اون صدا عادی نبود...
سریع دست جنی رو گرفتم:
_"بیا پشت سرم"
+"چی شده؟"
_"فقط ساکت باش"
از کنار اپن اسلحهمو برداشتم
جنی تا اسلحه رو دید چشماش گرد شد
+"تو... اسلحه داری؟!"
جوابشو ندادم
تمام حواسم به صدای قدمایی بود که تو حیاط میومد
لعنت...
یعنی پیدام کرده بودن؟
[ویو جنی]=
جونگ کوک کاملا عوض شده بود
اون پسر شوخ و مسخره ی چند دقیقه پیش الان سرد و ترسناک شده بود
نور شمع روی صورتش افتاده بود و فکش از عصبانیت قفل شده بود
یهو صدای تیر اومد
+"اَه!"
ناخوداگاه از ترس چسبیدم به بازوش
_"جنی گوش کن"
+"ه...هان؟"
_"هر اتفاقی افتاد ازم جدا نشو"
برای اولین بار تو صداش ترس حس میشد...
یهو صدای مردی تو عمارت پیچید:
_"جئون جونگ کوک! میدونم اونجایی!"
قلبم فرو ریخت
جونگ کوک زیر لب لعنتی گفت و دستمو محکمتر گرفت
_"فکر کنم امشب قراره همه چی بهم بریزه..."
ادامه دارد...
- ۳۶۲
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط