{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلطنت راز آلود

//سلطنت راز آلود//
پارت 62

ترس حسی وحشتناکی هست که هر آدمی قابلیت تحملش را ندارد
وقتی این ترس دوچندان می‌شود که عشقی پنهان در قلب داشته باشد
ترس ازدست دادن و یا آسیب دیدنش
با حس اين که خوابش کامل شده چشمانش را باز کرد و به پهلوی چرخید تا بتواند چهره که هر روز صبح بخاطر زود بیدار می‌شود تا ببیند
اما در کمال تعجب با تخت خالی مواجه شد بر روی تخت نشست و دستش توی موهایش کشید و آن ها را به عقب حدایت کرد و از روی تخت بلند شد پرده سفید رنک پنجره کنار تخت
را کنار زد و پنجره ها را باز کرد نسیم خنک صبح گاهی پوست صورتش را نوازش کرد و نفس‌ عمیقی کشید با یادآوری و ناخواسته لبخند ریزی بر روی لبش نشست
الویز....شايد هنوزم‌ بهم بی اعتماد باشه اما الان دیگه میدونم که قبول نکردن حسش بخاطر محافظت از منه اما در برابر چی و کی
کور خوندی جیمین تا وقتی کاملا بهم اعتماد نکنی و همه زار های که در چشمات پنهان شده رو بهم نگی اجازه نمیدم بهم دست‌ بزنی
با صدای کنیزش افکارش بهم ریخت و به سمتش برگشت
مارتا : بیدار شدین بانوی من
الویز : جیمین این‌ وقت صبح کجا رفته؟
مارتا : تدارکات برای رفتن ایشون به شکار تقریبا تموم شده و ایشون درحالی آماده شدن هستن
الویز با دستش پیشونیش را ماساژ داد و با کلافگی گفت
الویز : پاک یادم‌ رفته بود هنوز که حرکت نکردن
مارتا : نه بانوی من هنوز در قصر حضور دارند
الویز : عالی پس هنوز وقت داریم
درحالی که به سمته در خروجی اتاق میرفت با صدای نسبتأ بلند خطاب به‌ کنیز اش گفت
الویز : مارتا لباس مناسبی برای شکار آماد کن قرار بعد از مدت های از این قفس برم بیرون برای فرمانده ماتیاس هم خبر بفرست تا من نرفتم حرکت نکنند
.....
لباس اش را از روی شانه هایش پایین آورد و بر روی زمين سقوط کرد
و اولین قدم را توی آب ولرم گذاشت و وارد حوضچه شد
با برخورد آب به هر نقطه از بدنش او را به یاد لمس ها و بوسه‌های دیشب می‌انداخت و هر از گاهی لبخنده شیطنت آمیز میزد که اجازه پیش روی را به او نداد از حوضچه بیرون آمد و کنیز با عجله به سمتش آمد و حوله دوره بدنش پیچید.
......
دکمه های بلیزه را بستن و شنل سفید رنگ را بر شونه هایش سابت کرد و در آخر تاج ظریفی را بر روی سرش گذاشتن
جلوی آینه قدی که توسط کنیز های نگهداشته شده بود ایستاد و نگاهی‌ به لباس انداخت و آروم زمزمه کرد
الویز : الان دوباره شدم الویز..
مارتا : چیزی گفتی بانوی من
الویز به سمته کنیز ها برگشت و درحالی درست کردن دستکش‌هایش و خطاب به مارتا گفت
الویز : نه چیزی خواستی نبود بهتره دیگه بریم ،


[ اسلاید ها به ترتیب لباس و تاج الویز ]


این پارت ها شرط دارن
حتما نظر تون رو در مورد این داستان کامنت کنید اگر نفری یک‌ کامنت نزارید از پارت بعدي خبری نیس
دیدگاه ها (۶)

//سلطنت راز آلود//پارت 63ماتیاس : همه چی آمادست عالیجناب تشر...

//سلطنت راز آلود//پارت 64لحظاتی بود که همه مشغول شکار بودن و...

//سلطنت راز آلود//پارت 61

//سلطنت راز آلود//ادامه پارت 60الویز : خیلی خودخواهی جیمین خ...

رز سرخ

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁶............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط