بقیش (خارو مادر ویسگون...)
بقیش (خارو مادر ویسگون...)
●
لباس کاکاشی، بین ارنج و پهلوی اوبیتو باد میخورد.
اوبیتو برای اینکه دیر نرسد دانشگاه مجبور شده بود دوچرخه ی عهد بوق بچگی اش را [که به زور حتی رویش جا میشد] از توی انباری بکشد بیرون و رویش سوار شود.
دوچرخه، آبی بود و گل های زرد مسخره ی رویش کاملا ابهت راننده را خراب میکردند. و حتی زیر وزن اوبیتو طوری جیر جیر میکرد که انگار هر لحظه فاتحه اش خوانده است.
O:"جون عمت دووم بیار دیگه من کجام سنگینه؟"
(ارواح عمت ارههه تو اصلا سنگین نیستی.)
ولی زنجیر دوچرخه جای جواب فقط جیر جیر کرد.
اوبیتو تند تر رکاب زد، تا جایی که ساختمان تازه نوسازی شده ی دانشگاه را ببیند. پوزخند روی لب هایش نشست:"رسیدم ها ها."
و قبل از اینکه با دوچرخه خراب شود توی پارکینگ، از روی ان پرید پایین.
دوچرخه مثل فشنگ شوت شد بین بقیه ی دوچرخه ها و فقط توانست بترکد.
لاستیکش هم در رفت.
اوبیتو سریع اطراف را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی گندی که زده را ندیده، بعد دیگر برایش مهم نبود.
با توکل بر خدا راه افتاد توی دانشگاه.
داشت بهانه جور میکرد که چجوری لباس کاکاشی را پس دهد، دستش نزدیک دستگیره ی برنز کلاس معلق ماند.
بعد ان را گرفت و در را باز کرد.
کلاس شلوغ، نگاه های همه روی او نشست. استاد هم وسط درس دادن بود. ولی اینجور چیز ها برای اوبیتو به عنوان پشم حساب میشدند:"سلام علیک. چه خبر؟"
او طوری گفت که انگار صمیمیت چند ساله با استاد دارد. و بعد...نگاهش افتاد به کاکاشی.
که طبق معمول داشت درس را برای گای توضیح میداد و فاصله ی بین سر هایشان حدود دو انگشت بود.
چشم هایش تیره شدند، دوباره ان حس مالکیت پیچید توی قلبش.
کاکاشی به محض اینکه صدای او را شنید سرش را اورد بالا.
چشم تو چشم شدند، دوباره.
؟:"پسره ی تخس بی ادب. یک ساعت تموم دیرتر اومدی سر کلاس."
صدای استاد لحظه را به هم زد همانطور که چند تا از بچه ها میخندیدند. اوبیتو با پوزخند بیخیال همیشگی اش برگشت طرف استاد:"ای وای، حالا نمره مو کم کن."
و با حالت رک و بی ادبانه ای این را به استاد گفت.
سیبیل های استاد از حرص سیخ شدند:"بعد از کلاس تو دفتری اقای اوچیها. نمره پایان ترم صفررر. اصن سر جلسه امتحانم نیا."
O:"زحمتو کم کردی دمت گرم استاد."
و بدون اینکه به دهان باز استاد یا نگاه های متعجب بچه ها توجهی بکند، نشست سر جایش کنار رین.
رین چشمکی زد و با ارنجش کمی اوبیتو را انگولک کرد:"این کاراکتر بی شرفا هستن تو سریالاا، شبیه اونا شدی."
ولی نگاه اوبیتو روی کاکاشی و گای خیره مانده بود.
دوتا پسر روبرویش
که هنوز هم سر هایشان نزدیک به هم بود هر چند کاکاشی دیگر توضیح نمیداد.
ناگهانی و بدون هشدار، اوبیتو دستش را دراز کرد.
کف دست رو به زمین، دستش را توی فضای بین سر کاکاشی و گای قرار داد.
انگشت هایش را از هم باز کرد و به سر انها فشار وارد کرد، تا جایی که اندازه ی یک کف دست از هم فاصله بگیرند.
با پوزخند، ولی صدایی عمیق که هشدار تویش مشخص بود تیکه انداخت:"همو ماچ نکنین یوقت."
●
لباس کاکاشی، بین ارنج و پهلوی اوبیتو باد میخورد.
اوبیتو برای اینکه دیر نرسد دانشگاه مجبور شده بود دوچرخه ی عهد بوق بچگی اش را [که به زور حتی رویش جا میشد] از توی انباری بکشد بیرون و رویش سوار شود.
دوچرخه، آبی بود و گل های زرد مسخره ی رویش کاملا ابهت راننده را خراب میکردند. و حتی زیر وزن اوبیتو طوری جیر جیر میکرد که انگار هر لحظه فاتحه اش خوانده است.
O:"جون عمت دووم بیار دیگه من کجام سنگینه؟"
(ارواح عمت ارههه تو اصلا سنگین نیستی.)
ولی زنجیر دوچرخه جای جواب فقط جیر جیر کرد.
اوبیتو تند تر رکاب زد، تا جایی که ساختمان تازه نوسازی شده ی دانشگاه را ببیند. پوزخند روی لب هایش نشست:"رسیدم ها ها."
و قبل از اینکه با دوچرخه خراب شود توی پارکینگ، از روی ان پرید پایین.
دوچرخه مثل فشنگ شوت شد بین بقیه ی دوچرخه ها و فقط توانست بترکد.
لاستیکش هم در رفت.
اوبیتو سریع اطراف را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی گندی که زده را ندیده، بعد دیگر برایش مهم نبود.
با توکل بر خدا راه افتاد توی دانشگاه.
داشت بهانه جور میکرد که چجوری لباس کاکاشی را پس دهد، دستش نزدیک دستگیره ی برنز کلاس معلق ماند.
بعد ان را گرفت و در را باز کرد.
کلاس شلوغ، نگاه های همه روی او نشست. استاد هم وسط درس دادن بود. ولی اینجور چیز ها برای اوبیتو به عنوان پشم حساب میشدند:"سلام علیک. چه خبر؟"
او طوری گفت که انگار صمیمیت چند ساله با استاد دارد. و بعد...نگاهش افتاد به کاکاشی.
که طبق معمول داشت درس را برای گای توضیح میداد و فاصله ی بین سر هایشان حدود دو انگشت بود.
چشم هایش تیره شدند، دوباره ان حس مالکیت پیچید توی قلبش.
کاکاشی به محض اینکه صدای او را شنید سرش را اورد بالا.
چشم تو چشم شدند، دوباره.
؟:"پسره ی تخس بی ادب. یک ساعت تموم دیرتر اومدی سر کلاس."
صدای استاد لحظه را به هم زد همانطور که چند تا از بچه ها میخندیدند. اوبیتو با پوزخند بیخیال همیشگی اش برگشت طرف استاد:"ای وای، حالا نمره مو کم کن."
و با حالت رک و بی ادبانه ای این را به استاد گفت.
سیبیل های استاد از حرص سیخ شدند:"بعد از کلاس تو دفتری اقای اوچیها. نمره پایان ترم صفررر. اصن سر جلسه امتحانم نیا."
O:"زحمتو کم کردی دمت گرم استاد."
و بدون اینکه به دهان باز استاد یا نگاه های متعجب بچه ها توجهی بکند، نشست سر جایش کنار رین.
رین چشمکی زد و با ارنجش کمی اوبیتو را انگولک کرد:"این کاراکتر بی شرفا هستن تو سریالاا، شبیه اونا شدی."
ولی نگاه اوبیتو روی کاکاشی و گای خیره مانده بود.
دوتا پسر روبرویش
که هنوز هم سر هایشان نزدیک به هم بود هر چند کاکاشی دیگر توضیح نمیداد.
ناگهانی و بدون هشدار، اوبیتو دستش را دراز کرد.
کف دست رو به زمین، دستش را توی فضای بین سر کاکاشی و گای قرار داد.
انگشت هایش را از هم باز کرد و به سر انها فشار وارد کرد، تا جایی که اندازه ی یک کف دست از هم فاصله بگیرند.
با پوزخند، ولی صدایی عمیق که هشدار تویش مشخص بود تیکه انداخت:"همو ماچ نکنین یوقت."
- ۹۳۳
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط