{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۴

پارت ۱۴

نیمه های شب، جایی که فقط نور نقره ای و ضعیف ستاره ها به همراه ماه زمین را روشن میکرد، کالسکه ای توی حیاط قصر جا گرفت.
بی صدا و یواشکی، مثل موش کوچکی که بدون جلب توجه جایی میرود.
کالسکه ی سوناده بود، کاملا اماده و با لباس و غذای کافی برای پزشک با تجربه ی قصر.
تق تق تق تق
صدای پاشنه ی کفش های مشکی و براق سوناده روی سرامیک های جلوی قصر میپیچید. یک کیمونوی سبز پررنگ روی شانه هایش بود، بلند و گرم مناسب برای سرمای نیمه شب.
جلوی کالسکه ایستاد. بعد دست به کمر چرخید طرف ناروتو که پشت سرش ایستاده بود:"پسر جون نیام ببینم کل قصرو به فنا دادیا. به اون جیرایای ذلیل شده‌م بگو انقد نره سراغ مشروبای من. گرون خریدم."
ناروتو با لباس خواب ابریشمی اش نزدیک کالسکه ایستاده بود. یک پتوی کوچک نارنجی رنگ پیچیده بود دور خودش تا سرما نخورد. با بازیگوشی به سوناده چشمک زد:"من که میدونم دلت پیشش گیره ننه جون."
گونه های سوناده رنگ صورتی به خودش گرفت، ولی به اندازه ی کافی محو تا در ان تاریکی به چشم نیاید.
مشتش بالا رفت قبل از اینکه محکم [ولی با ملاحظه] پس سر ناروتو فرود بیاید:"ببین کی به کی میگه. فعلا باید یکی جلوی تو رو بگیره نری خودتو بندازی رو ساسکه."
و بعد، دستش روی سر ناروتو ماند. برای چند لحظه، موهای او را به هم ریخت.
محبت مادرانه ای که بعد از مرگ کوشینا جای خالی را پر میکرد.
بعد نشست توی کالسکه:"هرج و مرج راه ننداز، مردمو هم عصبانی نکن. ببینم چقد طول میکشه تا کودتا راه بندازی."
ناروتو نیشخند بیخیالی زد:"نه بابا، پسر خوبیم."
Ts:"ارواح عمت. خدافظ. برم ببینم دوست پسرت چشه"
و تیکه انداخت، لحظه اخری.
و وقتی ناروتو داشت در مورد اینکه او و ساسکه فقط دوستند داد و بیداد میکرد؟ سوناده توی کالسکه فقط پوزخند زد.

Sa:"چرا...به اون نمیگید؟ یکی باید....کمک کنه. وگرنه ریغ...رحمتو سر میکشم."
ساسکه به زور سرفه بیدار بود. هر بار که پلک هایش روی هم میرفت، خارش گلو مثل سیم خاردار توی لوله ی نای اش جا خوش میکرد.
سرفه های پشت سر هم، مثل ایتاچی.
خون بین بعضی از انها، مثل ایتاچی.
چشم هایش هم کم کم سیاهی میرفت، آره مثل ایتاچی.
کم کم داشت راه برادرش را پیش رو میگرفت و از پایان میترسید.
چه بلایی سر ایتاچی امد؟ بعد از ان اتفاق؟ اصلا زنده بود؟
ساسکه نمیدانست. او فقط از برادرش کینه به دل گرفت. و در هیچ کدام از لحظات زندگی اش بعد از ان حادثه...به حال و روز ایتاچی فکر نکرد.

وقتی اسم 'اون' از زبان ساسکه بیرون امد، خدمتکار سر جایش خشک شد.
همه میدانستند ساسکه به چه کسی اشاره دارد. منظورش اوروچیمارو بود.
مردی که به تاریکی و مرموز بودن معروف بود. مردی که هیچکس را به جز مقامات توی ازمایشگاه مشکوکش راه نمیداد.

ساسکه دیده بود که انجا چه خبر است. از جنین زنده ی بچه گرفته تا موجودات ترکیبی مثل مارمولک و پروانه یا هر چیز افتضاح دیگری.
غیر قابل تصور بود.

خدمتکار ساسکه را با یک بادبزن توری باد زد:"سرورم به اون اعتمادی نیست. من فکر میکنم اوروچیمارو ساما فقط دنبال تاج و تخته. از وقتی مریض شدید فقط داره اطراف قصر پوزخند میزنه."
ساسکه سرفه ی بلندی کرد، عرق روی پیشانی اش سر خورد تا نزدیک گوشش.
ملحفه ی مخملی قرمز را توی دستش فشرد:"برام مهم نیست لعنتی!"
دادی که زد، خدمتکار را سر جایش خشک کرد.
دخترک جوان سریع دستش را عقب کشید و بادبزن را به سینه اش چسباند:"ب..بله؟"
ساسکه با صدایی که خش دار شده بود دوباره داد زد:"بگو بیاد!.....الان!"

اوروچیمارو جلوی یک محفظه ی شیشه ای بزرگ ایستاده بود.
موجود لزج و چندش اور داخل شیشه، فراطبیعی بود.
حلزون؟ نه. مار یا زبان یک موجود عظیم الجثه؟ نه.
اصلا مشخص نبود ان چیز چیست. ولی هر چی که بود، اوروچیمارو به ان میبالید.

Or:"هوم؟ گفتی ساسکه درخواست کمک داره؟"

صدای همیشه تمسخر امیز و خش دارش توی محوطه ی خلوت پیچید، بدون اینکه به خدمتکار پشت سرش نگاه کند.
خدمتکار همانطور که خم شده بود درخواست میکرد:"بله، اعلی حضرت حضور شما رو خواستن."
پوزخند اوروچیمارو کش امد، دندان های نیش سفید رنگش زیر نور کم برق زدند.
Or:"اوه البته، هر چی که پادشاه بخواد."
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۱۴G:"حالا میفهمم منظورت از نگاه استاکرت چی بود. یجوری ن...

بقیش (خارو مادر ویسگون...)●لباس کاکاشی، بین ارنج و پهلوی اوب...

پارت ۱۳فردا صبح، وقتی کاکاشی راه افتاد توی جاده ی خلوت تا بر...

پارت ۱۳ ببین توروخدا بروبرو پدسگ برووووودقیقا از همان روز نا...

پارت ۱۵خدمتکار ها با سینی های دارویشان از سر راه کنار میرفتن...

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط