Love in the dark⑧②
Love in the dark⑧②
کوک
کوک: رسیدیم خوشگل من بریم داخل
هوجو: اومدی عزیزم
یومی: سلام خاله
هوجو: سلام عزیزدلم خیلی خوش اومدی
یومی: ممنون
هوجو: جونگکوک چمدون یومی رو بذار تو اتاقش منم وسایلش رو میذارم تو کمدش
کوک: نه ممنون یومی میاد تو اتاق خودم میمونه
هوجو: باشه یومی عزیزم شام که نخوردی
یومی: نه
هوجو: من نمیدونستم چی دوست داری از جونگکوک پرسیدم و غذای موردعلاقت رو درست کردم
یومی: ممنون
هوجو: فردا باهم بریم خرید؟ به بابا بگو
یومی: بابا فردا بریم خرید
کوک: بابا من کار دارم
هوجو: خودم و خودت میریم
یومی: باشه
هوجو: بخور عزیزم، جونگکوک چرا چیزی نمیخوری؟
کوک: میل ندارم ممنون میرم اتاقم
هوجو: باشه
رفتم اتاقم و فقط گریه های ا/ت تو ذهنم بود من نباید اینکار رو میکردم خیلی بد کردم باهاش بذار بهش زنگ بزنم خواستم زنگ بزنم
ولی چی بگم بهش خیلی ناراحته خیلی بد کردم کاش منو ببخشه
فردا
موجین: فکر نمیکردم جونگکوک این کار رو کنه
ا/ت: من بدبختم همه من رو گذاشتن کنار فقط خودم موندم این از شوهرم اینم از بچم من دیگه کسی رو ندارم
موجین: فکر میکنی دوباره میتونی زندگیت رو بدست بیاری؟
ا/ت: نه با کارهایی که جونگکوک کرد دارم ازش متنفر میشم نمیدونم هوجو باهاش چیکار کرده انگار مغزش رو شستشو داده جونگکوک دیگه جونگکوک سابق نیست
موجین: فردا باید یومی رو ببینی
ا/ت: آره تنها دلخوشی زندگیم فقط یومیه
موجین: خب تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی؟ تشکیل خانواده بده دوباره
ا/ت: یعنی زن مطلقه با یه دختر ۶ ساله کسی هست که بخوادش؟ من دیگه دختر ۱۹ ۲۰ ساله نیستم عاشق بشم من یه مادرم از یه زندگی جدا شدم نمیدونم دوباره شرایطش رو دارم یا نه فکر نکنم... بخاطر دخترم
موجین: زندگیه خودته
ا/ت: موجین هرروز بیا وقتی هستی حالم خوب میشه دوست دخترت هم بیار
موجین: باشه چند روز دیگه باهم میایم
ا/ت: خوشحال میشم....
فردا
ساعت ۷ صبح بود
در خونه ی جونگکوک رو زدم همون خونه ای که به مدت ۷ ۸ سال توظ زندگی کرده بودم در باز شد
کوک: سلام
ا/ت: یومی کجاست؟
کوک: ۷ صبح خیلی زوده ساعت ۱۲ بیا دنبالش
ا/ت: اما....
هوجو:ا/ت جان بیا داخل
ا/ت: نه ممنون منتظر یومی هستم
کوک: ا/ت صبح زوده طفلکی گناه داره بیا داخل برو پیشش اگر بیدار شد باهم برید اگر نه که هیچی
ا/ت: باشه
رفتم داخل و تک به تک خاطراتم برام زنده شد این خونه دیگه بوی قبل رو نمیداد
هوجو: صبحونه خوردی؟
ا/ت: آره
کوک: هوجو تو برو بخواب هنوز ساعت ۷
هوجو: زشته ا/ت اینجاست
کوک: ا/ت اومده یومی رو ببینه
هوجو: باشه پس با اجازتون
دلم برای این خونه و خندیدن های یومی و بازی کردن یومی و جونگکوک باهم و لحظات عاشقانه من و جونگکوک تنگ شده بود چشمام پر از اشک بود اما نمیتونستم هیچ چیزی بگم
خیلی زود گذشت
کوک: بیا بشین اینجا چای یا قهوه
ا/ت: چای
کوک: بیا
ا/ت: ممنون
کوک: نوش جان چیز دیگه ای نمیخوای
ا/ت: نه ممنون
کوک: ا/ت ما باید باهم حرف بزنیم
ا/ت: در مورد یومی
کوک: نه
ا/ت: ما به غیر از یومی حرفی نداریم باهم بزنیم
کوک: ا/ت خودت رو نزن به اون راه من میدونم الان چه حسی داری اما تو که خودت میدونی من چرا با هوجو ازدواج کردم فقط قرارداد یک سالست که به زودی تموم میشه و تو برمیگردی خانم این خونه میشی دوباره
ا/ت: من میرم بالا یومی رو ببینم
کوک: تو اتاق خودمون هست
از پله ها رفتم بالا و رسیدم به اون اتاق اتاقی که من و جونگکوک خاطره های زیادی توش داشتیم رفتم داخل دیدم یومی به آرومی خوابیده این اتاق بوی سابق رو نمیداد اما جونگکوک دکوراسیون اتاق رو تغییر نداده بود این اتاق هنوز عکس های دونفره و سه نفرمون رو داشت در حموم رو باز کردم حتی شامپو های منم اونجا بودن در کمد رو باز کردم جای لباس هام خالی بود.... جای خودم
هم بیشتر...
رفتم روی تخت کنار یومی
این همون تختی بود که به مدت ۷ سال هر شب روش میخوابیدیم
لعنت بهت هوجو لعنت بهت که زندگی قبلا داشتم که حالا مثل رویا و یه آرزو میمونه
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
کوک
کوک: رسیدیم خوشگل من بریم داخل
هوجو: اومدی عزیزم
یومی: سلام خاله
هوجو: سلام عزیزدلم خیلی خوش اومدی
یومی: ممنون
هوجو: جونگکوک چمدون یومی رو بذار تو اتاقش منم وسایلش رو میذارم تو کمدش
کوک: نه ممنون یومی میاد تو اتاق خودم میمونه
هوجو: باشه یومی عزیزم شام که نخوردی
یومی: نه
هوجو: من نمیدونستم چی دوست داری از جونگکوک پرسیدم و غذای موردعلاقت رو درست کردم
یومی: ممنون
هوجو: فردا باهم بریم خرید؟ به بابا بگو
یومی: بابا فردا بریم خرید
کوک: بابا من کار دارم
هوجو: خودم و خودت میریم
یومی: باشه
هوجو: بخور عزیزم، جونگکوک چرا چیزی نمیخوری؟
کوک: میل ندارم ممنون میرم اتاقم
هوجو: باشه
رفتم اتاقم و فقط گریه های ا/ت تو ذهنم بود من نباید اینکار رو میکردم خیلی بد کردم باهاش بذار بهش زنگ بزنم خواستم زنگ بزنم
ولی چی بگم بهش خیلی ناراحته خیلی بد کردم کاش منو ببخشه
فردا
موجین: فکر نمیکردم جونگکوک این کار رو کنه
ا/ت: من بدبختم همه من رو گذاشتن کنار فقط خودم موندم این از شوهرم اینم از بچم من دیگه کسی رو ندارم
موجین: فکر میکنی دوباره میتونی زندگیت رو بدست بیاری؟
ا/ت: نه با کارهایی که جونگکوک کرد دارم ازش متنفر میشم نمیدونم هوجو باهاش چیکار کرده انگار مغزش رو شستشو داده جونگکوک دیگه جونگکوک سابق نیست
موجین: فردا باید یومی رو ببینی
ا/ت: آره تنها دلخوشی زندگیم فقط یومیه
موجین: خب تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی؟ تشکیل خانواده بده دوباره
ا/ت: یعنی زن مطلقه با یه دختر ۶ ساله کسی هست که بخوادش؟ من دیگه دختر ۱۹ ۲۰ ساله نیستم عاشق بشم من یه مادرم از یه زندگی جدا شدم نمیدونم دوباره شرایطش رو دارم یا نه فکر نکنم... بخاطر دخترم
موجین: زندگیه خودته
ا/ت: موجین هرروز بیا وقتی هستی حالم خوب میشه دوست دخترت هم بیار
موجین: باشه چند روز دیگه باهم میایم
ا/ت: خوشحال میشم....
فردا
ساعت ۷ صبح بود
در خونه ی جونگکوک رو زدم همون خونه ای که به مدت ۷ ۸ سال توظ زندگی کرده بودم در باز شد
کوک: سلام
ا/ت: یومی کجاست؟
کوک: ۷ صبح خیلی زوده ساعت ۱۲ بیا دنبالش
ا/ت: اما....
هوجو:ا/ت جان بیا داخل
ا/ت: نه ممنون منتظر یومی هستم
کوک: ا/ت صبح زوده طفلکی گناه داره بیا داخل برو پیشش اگر بیدار شد باهم برید اگر نه که هیچی
ا/ت: باشه
رفتم داخل و تک به تک خاطراتم برام زنده شد این خونه دیگه بوی قبل رو نمیداد
هوجو: صبحونه خوردی؟
ا/ت: آره
کوک: هوجو تو برو بخواب هنوز ساعت ۷
هوجو: زشته ا/ت اینجاست
کوک: ا/ت اومده یومی رو ببینه
هوجو: باشه پس با اجازتون
دلم برای این خونه و خندیدن های یومی و بازی کردن یومی و جونگکوک باهم و لحظات عاشقانه من و جونگکوک تنگ شده بود چشمام پر از اشک بود اما نمیتونستم هیچ چیزی بگم
خیلی زود گذشت
کوک: بیا بشین اینجا چای یا قهوه
ا/ت: چای
کوک: بیا
ا/ت: ممنون
کوک: نوش جان چیز دیگه ای نمیخوای
ا/ت: نه ممنون
کوک: ا/ت ما باید باهم حرف بزنیم
ا/ت: در مورد یومی
کوک: نه
ا/ت: ما به غیر از یومی حرفی نداریم باهم بزنیم
کوک: ا/ت خودت رو نزن به اون راه من میدونم الان چه حسی داری اما تو که خودت میدونی من چرا با هوجو ازدواج کردم فقط قرارداد یک سالست که به زودی تموم میشه و تو برمیگردی خانم این خونه میشی دوباره
ا/ت: من میرم بالا یومی رو ببینم
کوک: تو اتاق خودمون هست
از پله ها رفتم بالا و رسیدم به اون اتاق اتاقی که من و جونگکوک خاطره های زیادی توش داشتیم رفتم داخل دیدم یومی به آرومی خوابیده این اتاق بوی سابق رو نمیداد اما جونگکوک دکوراسیون اتاق رو تغییر نداده بود این اتاق هنوز عکس های دونفره و سه نفرمون رو داشت در حموم رو باز کردم حتی شامپو های منم اونجا بودن در کمد رو باز کردم جای لباس هام خالی بود.... جای خودم
هم بیشتر...
رفتم روی تخت کنار یومی
این همون تختی بود که به مدت ۷ سال هر شب روش میخوابیدیم
لعنت بهت هوجو لعنت بهت که زندگی قبلا داشتم که حالا مثل رویا و یه آرزو میمونه
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۳.۴k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط