قهوه تلخ
قهوه تلخ😼🎀
پارت2
ویو چویا:
لیوان از دستم افتاد و شکست. با صدای یکم بلند تر از زمزمه گفتم
+معن منن من معذذرت میخو_
- اوه اشکالی نداره پیش میاد الان میگم برات یکی دیگه آماده کنن نیازی نیست پولی هم پرداخت کنی تازه مگه تو مشتری همیشگی ما نیستی ؟ راستی اسم من دازایه صاحب اینجا گفتم چونکه مشتری ثابت مایی بهتره منو بشناسی
یکم تعجب کردم نمی تونستم یک کلمه هم چیزی بگم کارم زشت بود دازای همین طور واستاده بود باید یک چیزی میگفتم
+خوشوقتم منم چویام
احساس خیلی بدی داشتم دازای رفت و سفارشمو آورد سریع خوردمشو از کافه زدم بیرون
بعد از ظهر شده بود و باید میرفتم سر کاره پاره وقتم که ۲ نفر جلوم رو گرفتن
+ببخشید میشه بزارین رد شم؟
-خانوم کوچولیی مثل تو اینجا چیکار میکنه؟
_زود باش هرچی داری رد کن بیاد
کمی عقب رفتم مرد منو گرفت و کیفمو از دستم کشید نمی تونستم نگاه کنم چشمامو بسته بودم که صدایی آشنا اومد
- زود باش ولش کن نکنه دوبال دردسری؟
__ ولش نمی کنم تا وقتی پولاشو نگریم
سکوتی ایجاد شد که همون لحظه صدای داد وحشتناک مرد بلند شد و دستانش آروم آروم شل شد چشامو باز کردم و دازای بودددد دازای جلوم ایستاده بود
_عع سلام چویااا داشتم از اینجا رد میشدم که دیدم کمک میخوای
+مممعمرسی
_ حالا کجا میخوای بری من میرونمت
قبل اینکه بتونم حرفی بزنم در ماشین رو باز کرد و منم نشستم و منو رسوند سر کار
.
.
بعد از سرکار رفتم خونه و تو تختم دراز کشیدم
عررررر باورم نمیشه اون منو رسوندددد اون منو نجات داد اون فهمید مشتری همیشگی هستم جیغغغغغ*
و کم کم خوابم برد....
ادامه دارد😼
پارت2
ویو چویا:
لیوان از دستم افتاد و شکست. با صدای یکم بلند تر از زمزمه گفتم
+معن منن من معذذرت میخو_
- اوه اشکالی نداره پیش میاد الان میگم برات یکی دیگه آماده کنن نیازی نیست پولی هم پرداخت کنی تازه مگه تو مشتری همیشگی ما نیستی ؟ راستی اسم من دازایه صاحب اینجا گفتم چونکه مشتری ثابت مایی بهتره منو بشناسی
یکم تعجب کردم نمی تونستم یک کلمه هم چیزی بگم کارم زشت بود دازای همین طور واستاده بود باید یک چیزی میگفتم
+خوشوقتم منم چویام
احساس خیلی بدی داشتم دازای رفت و سفارشمو آورد سریع خوردمشو از کافه زدم بیرون
بعد از ظهر شده بود و باید میرفتم سر کاره پاره وقتم که ۲ نفر جلوم رو گرفتن
+ببخشید میشه بزارین رد شم؟
-خانوم کوچولیی مثل تو اینجا چیکار میکنه؟
_زود باش هرچی داری رد کن بیاد
کمی عقب رفتم مرد منو گرفت و کیفمو از دستم کشید نمی تونستم نگاه کنم چشمامو بسته بودم که صدایی آشنا اومد
- زود باش ولش کن نکنه دوبال دردسری؟
__ ولش نمی کنم تا وقتی پولاشو نگریم
سکوتی ایجاد شد که همون لحظه صدای داد وحشتناک مرد بلند شد و دستانش آروم آروم شل شد چشامو باز کردم و دازای بودددد دازای جلوم ایستاده بود
_عع سلام چویااا داشتم از اینجا رد میشدم که دیدم کمک میخوای
+مممعمرسی
_ حالا کجا میخوای بری من میرونمت
قبل اینکه بتونم حرفی بزنم در ماشین رو باز کرد و منم نشستم و منو رسوند سر کار
.
.
بعد از سرکار رفتم خونه و تو تختم دراز کشیدم
عررررر باورم نمیشه اون منو رسوندددد اون منو نجات داد اون فهمید مشتری همیشگی هستم جیغغغغغ*
و کم کم خوابم برد....
ادامه دارد😼
- ۱.۳k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط