violent mafia
violent mafia
season1
Part9
موهامو خشک کردمو افتادم رو تختو خابم برد..
صبح روز بعد
ویو ا.ت
صبح با نور ملایمی از خواب بیدار شدم اروم از جام پاشدم و رفتم سرویس وقتی اومدم بیرون بابام صدام زد خب بهتره بگم اقای کیم سو صدام زد
رفتم پایین
سو: ا.ت جونگ کوک اومده تا ببرتت برو اماده شو و وسالیلاتو بردار
ا.ت: باشه(بی حال)
ویو ا.ت
رفتم بالا و ی ارایش خیلی خوشگل کردم و ی لباس باز پوشیدم تا جونگ کوک و تست کنم تا اگه هیز باشه و بهم صدمه بزنه زنگ بزنم پلیس(عکس لباسو ارایششو میزارم)
وسایلامو برداشتمو اومدم پایین جونگ کوک نشسته بود رو مبل
کوک: سلام جوجه
ا.ت: سلام
کوک: حاظری ببرمت؟
ا.ت: پس پدر.. ام اقای کیم سو کجاست
کوک: رفتش پیش زنش چون تنها بود
ا.ت: اهان باشه
کوک: خب تو برو توی ماشین (عکس ماشینم میزارم)
ا.ت: کی وسایلامو بیاره؟
کوک: خودت ببر صندق بازه
ا.ت: باشه(مسخره)
ویو کوک
بابای ا.ت رفت پیش زنش و من منتظر ا.ت بودم که ی دفعه دیدم ا.ت با ی لباس باز اومد پایین اصابم خورد شد ولی همین اول کار که نمیتونستم بهش گیر بدم
ویو ا.ت
چقدر وسایلام سنگین بودن ولی بالاخره گذاشتم صندوق که ی دفعه کوک حلوم ظاهر شد
کوک: بریم
ا.ت: باش
کوک: برو تو ماشین
ا.ت:....
نشستن توی ماشین
ویو ا.ت
تا برسیم عمارتش هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد
کوک: ا.ت
ا.ت: بله
کوک: میگم تو و بابات مشکلی باهم دارین؟
ا.ت: ارع
کوک: چرا مگه چی شده
ا.ت: هیچی پدرم مرگ مادمو انداخته گردن من شاید ما پولدار باشیم ولی بابام هیچی از عشق ورزیدن نمیفهمه و منو فروخته به ی مافیا
کوک: اهان خب من فکر میکنم که بابات لیاقت ترو نداره و اینکه نگران نباش من ازت مراقبت میکنم
ا.ت: من بچه نیستم که از من مراقبت کنی
کوک: هوممم (با خنده ی شیطانی)
ا.ت: چته مسخره
کوک: هی فک نکن من سخت گیر نیستما انقدر پرو نباش
ا.ت: باشه، هی تو میزاری من برم مدرسه
کوک: نه(سرد)
ا.ت: چراااا
کوک: چون تو مال منی خوب؟ و من نمیزارم کسی مزاحمت بشه
ا.ت: خب پس میشه یکی از دوستامو ببینم
کوک: دختره؟ اسمش چیه؟
ا.ت: اره دختره اسمشم یونا عه
کوک: خب باشه ولی اول باید ببینم چطور ادمی هستی شاید فرار کنی
ا.ت: هوم باشه
ویو ا.ت
تا برسیم خیلی طول کشید بخاطر همین سرمو به شیشه تکه دادو داشتم اشک های بی صدا میریختم که ی دست سرد روی رو.ن پاهام حس کردم
کوک دستشو گذاشته بود روی پاهام
ی نگاه انداختم
اونم نگاه کردو بهم گفت
کوک: انقدر ناراحت نباش دیگ مطمئن باش بهت خوش میگذره(با لبخند)
ا.ت: ممنون بابت دلداریت
کوک: خاهش
سکوت
کوک: رسیدیم
ا.ت:.....
کوک: ا.ت ا.ت ا.تتتت
ا.ت: ها چیه چی شده
کوک: خاب بودی؟
ا.ت: اره چی شدع
کوک: رسدیم
از ماشین پیاده شدم و چمدونمو از صندوق برداشتم و برگشتم سمت عمارت که دیدم...
ادامه دارد...
شرط: 10لایک
season1
Part9
موهامو خشک کردمو افتادم رو تختو خابم برد..
صبح روز بعد
ویو ا.ت
صبح با نور ملایمی از خواب بیدار شدم اروم از جام پاشدم و رفتم سرویس وقتی اومدم بیرون بابام صدام زد خب بهتره بگم اقای کیم سو صدام زد
رفتم پایین
سو: ا.ت جونگ کوک اومده تا ببرتت برو اماده شو و وسالیلاتو بردار
ا.ت: باشه(بی حال)
ویو ا.ت
رفتم بالا و ی ارایش خیلی خوشگل کردم و ی لباس باز پوشیدم تا جونگ کوک و تست کنم تا اگه هیز باشه و بهم صدمه بزنه زنگ بزنم پلیس(عکس لباسو ارایششو میزارم)
وسایلامو برداشتمو اومدم پایین جونگ کوک نشسته بود رو مبل
کوک: سلام جوجه
ا.ت: سلام
کوک: حاظری ببرمت؟
ا.ت: پس پدر.. ام اقای کیم سو کجاست
کوک: رفتش پیش زنش چون تنها بود
ا.ت: اهان باشه
کوک: خب تو برو توی ماشین (عکس ماشینم میزارم)
ا.ت: کی وسایلامو بیاره؟
کوک: خودت ببر صندق بازه
ا.ت: باشه(مسخره)
ویو کوک
بابای ا.ت رفت پیش زنش و من منتظر ا.ت بودم که ی دفعه دیدم ا.ت با ی لباس باز اومد پایین اصابم خورد شد ولی همین اول کار که نمیتونستم بهش گیر بدم
ویو ا.ت
چقدر وسایلام سنگین بودن ولی بالاخره گذاشتم صندوق که ی دفعه کوک حلوم ظاهر شد
کوک: بریم
ا.ت: باش
کوک: برو تو ماشین
ا.ت:....
نشستن توی ماشین
ویو ا.ت
تا برسیم عمارتش هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد
کوک: ا.ت
ا.ت: بله
کوک: میگم تو و بابات مشکلی باهم دارین؟
ا.ت: ارع
کوک: چرا مگه چی شده
ا.ت: هیچی پدرم مرگ مادمو انداخته گردن من شاید ما پولدار باشیم ولی بابام هیچی از عشق ورزیدن نمیفهمه و منو فروخته به ی مافیا
کوک: اهان خب من فکر میکنم که بابات لیاقت ترو نداره و اینکه نگران نباش من ازت مراقبت میکنم
ا.ت: من بچه نیستم که از من مراقبت کنی
کوک: هوممم (با خنده ی شیطانی)
ا.ت: چته مسخره
کوک: هی فک نکن من سخت گیر نیستما انقدر پرو نباش
ا.ت: باشه، هی تو میزاری من برم مدرسه
کوک: نه(سرد)
ا.ت: چراااا
کوک: چون تو مال منی خوب؟ و من نمیزارم کسی مزاحمت بشه
ا.ت: خب پس میشه یکی از دوستامو ببینم
کوک: دختره؟ اسمش چیه؟
ا.ت: اره دختره اسمشم یونا عه
کوک: خب باشه ولی اول باید ببینم چطور ادمی هستی شاید فرار کنی
ا.ت: هوم باشه
ویو ا.ت
تا برسیم خیلی طول کشید بخاطر همین سرمو به شیشه تکه دادو داشتم اشک های بی صدا میریختم که ی دست سرد روی رو.ن پاهام حس کردم
کوک دستشو گذاشته بود روی پاهام
ی نگاه انداختم
اونم نگاه کردو بهم گفت
کوک: انقدر ناراحت نباش دیگ مطمئن باش بهت خوش میگذره(با لبخند)
ا.ت: ممنون بابت دلداریت
کوک: خاهش
سکوت
کوک: رسیدیم
ا.ت:.....
کوک: ا.ت ا.ت ا.تتتت
ا.ت: ها چیه چی شده
کوک: خاب بودی؟
ا.ت: اره چی شدع
کوک: رسدیم
از ماشین پیاده شدم و چمدونمو از صندوق برداشتم و برگشتم سمت عمارت که دیدم...
ادامه دارد...
شرط: 10لایک
- ۷.۲k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط